گُل فروش

 

سوسن بهار

 

ژاكت سرخش‏ در فضایى كه تماما خاكسترى بود، از آسمان ابرى گرفته تا اسفالت خيابان، از درختان بى برگ سپيدار و افرا گرفته تا آب درياچه، مثل ذغال سرخ درون خاكستر جلوه­ی زيبایى داشت.

دست­هايش‏ از سرما كبود شده و دسته گل نرگس‏ صدپرش‏ زير باران، خيس‏. با عجله راه مى­رفت و به دور و برش‏ توجهى نداشت. مى­خواست آخرين گل­هايش‏ را بفروشد. تا نيم ساعت ديگر مدرسه باز مى­شد و از ايستگاه مركزى مينى بوس‏ ها تا مدرسه بیست دقيقه راه بود. ساعت شش از خانه بيرون آمده بود. كتاب­هايش‏ را نزد واكسى دم ايستگاه گذاشته بود، كه زير باران خيس‏ نشود. اوایل مارس‏ بود، اما هوا هنوز به پائيز شباهت داشت تا بهار.

ميخك فروش‏ كوچولو را ديد. از او خيلى خوشش‏ مى­آمد. پسركى بود هفت ساله با چشم­هاى عسلى درشت و موهایى به رنگ كاكل ذرت و با خنده­اى گرم و مهربان و بسيار مودب. دسته هاى سرخ ميخك در دستان او با قطره­اى غلطان آب بر گلبرگ­هايشان از اظطراب او لحظه­اى كاست. باز هم پسرك پيش دستى كرده و به او سلام كرد.

- كجا؟

- كيزلاى، آخرى را هم اگر بفروشم چهارصد لير فروختم.

- گفتى قيمت كفش‏ و كيفى كه مى­خواستى چقدر بود؟

- هفت ماه كار كردن.

- صبحانه خوردى؟

- هنوز نه.

- پاى دلميش­ها مى­بينمت، باهم نون پنير و چایى مى­خوريم.

- باشه، من يه كم گردو هم دارم.

- می­شه فردا زودتر بياى؟ قبل از اين كه گل­ها رو بيارن به من يك كم ديكته ياد بدى؟ ديروز معلم گفت من شمردنم خوبه، ديكته­ام بد. پسر حاجيه گفت: خب از بس‏ كه يك لير دو لير مى­شماره.

- می­آم حتما می­آم.

خانم خريدارى از راه مى­رسد.

- يك دسته گل، ميخك نه، نرگس‏ مى­خوام.

- نرگسا پلاسيده است، ميخك ببريد خانوم.

- پسرك : نه نرگس‏ نوبره، تازه، آخريش‏ هم هست اونو ببرين.

دخترك گل فروش‏، آخرين دسته­ی گل نرگسش‏ را كه فروخت، تو گالشاى پلاستيكى­اش‏ آب جمع شده بود.

 

 

برگرفته از: «داروگ»، کودکان، شماره­ی هفده، ژوئن 2006