دوستى

 

سارا

 

بعد از شش‏ ساعت كلاس‏ درس‏ و نوشتن و خواندن حسابى خسته هستم. فكرم هم مشغول است. مشغول اين كه چى بنويسم؟ ساعت آخر انشا داشتيم و معلم گفت كه براى كلاس‏ بعدى، هر كسى بايد موضوعى را به ميل خودش‏ انتخاب كند و درباره‌اش‏ حداقل دو صفحه بنويسيد. فكرم مشغول اين است كه چى بنويسم؟

تمام راه مدرسه به خانه را پياده آمدم و فكر كردم. فكر كردم درباره­ی فيلم ديشب تلويزيون بنويسم، كه عشق يك پسر و دختر جوان را نشان مى‌داد كه آخرش‏ بهم نرسيدند، يا از مادر بزرگ پيرم كه دو سال است نديدمش‏، يا از سردى و تاريكى هواى سوئد در زمستان كه آدم را كسل مى‌كند، يا از اين كه بابا بيكار شده و كم حوصله و عصبانى است. يا اصلا از اين كه اين چه دنيایى است، چرا آن دختر و پس‏ نبايد بهم برسند؟ چرا من بايد از مادر بزرگم دور باشم؟ چرا هواى سوئد بايد اين قدر سرد و تاريك باشد؟ چرا بابا بايد بيكار شود؟ به همه­ی اين­ها فكر كردم و در مورد هر كدامش‏ هم به اين نتيجه رسيدم كه نه، درباره­ی اين­ها نمى‌نويسم. حتى فكر كردنش‏، چه رسد به نوشتنش‏، اذيتم مى‌كند. كم حوصله و عصبانى بودن بابا كه موضوع جالبى نيست، يا دورى از مادر بزرگم.

شام خوش مزه‌اى بود. اما من هم چنان در فكر بودم و ميل چندانى به خوردن نداشتم. مامان متوجه شد. سئوال كرد: سارا چى شده؟ چرا نمی­خورى؟ گفتم: خسته‌ام، به انشاى مدرسه‌ام فكر مى‌كنم. بعد هم هر دو را بوسيدم و به اتاقم آمدم. تا اينجا فقط به اين نتيجه رسيدم، كه بايد از يك موضوع خوشحال كننده بنويسم. موضوعى كه اقلا خودم را شاد و راضى مى‌كند، نه مثل ناراحتى بابا. اما چى؟

پنجره­ی اتاقم را باز مى‌كنم. سرم را بيرون مى‌برم و نفس‏ عميقى مى‌كشم. گرماى مطبوع اتاق و سرماى گزنده­ی بيرون، لذت عجيبى دارد. حس‏ مى‌كنم صورتم از سرما سرخ شده است، اما حيفم مى‌آيد كه سرم را به درون اتاق بكشم. به هواى تاريك بيرون زل مى‌زنم. درست مثل اين كه دنبال چيزى باشم. آه! ئاسين. دوستم ئاسين، كه صورتش‏ درست به رنگ اين شبه و دوستيش‏ به گرماى اين اتاق. چرا درباره­ی دوستى با ئاسين ننويسم؟ خودم هم مى‌فهمم، كه چشمانم از شادى و رضايت برق مى‌زنند. همانست كه دنبالش‏ مى‌گشتم. يك موضوع خوشحال كننده و عزيز.

پنجره را مى‌بندم. روى تختم دراز مى‌كشم و به اولين ديدارم با ئاسين فكر مى‌كنم. بعد از من به اين مدرسه آمده بود. كسى را نمى‌شناخت و تنها بود. براى منهم اولش‏ همين بود. اما روزها گذشت و ئاسين باز هم تنها ماند. با آن چشمان درشت و قشنگش‏ تنها ماند. هم در كلاس‏، هم در زنگ ورزش‏ و هم در حياط مدرسه. روزى به خودم جرئت دادم و از چند نفر از بچه‌ها پرسيدم، چرا كسى با ئاسين دوست نيست؟ چرا ئاسين هميشه تنهاست؟ اولش‏ قدرى به چشمانم زل زدند. گويا سئوال عجيبى كرده بودم. بعدش‏ يكى شانه بالا انداخت و ديگرى گفت: مگه نمى‌بينى؟ گفتم: چى رو نمى‌بينم؟ گفت: سياهه! گفتم: خب باشه، چه اشكالى داره؟ صداش‏ بالا رفت، گفت: اينا يه جور ديگن. مثل ما نيستن. اصلا آدم نيستن!

تازه فهميدم، كه چرا ئاسين تنهاست. پوستش‏ سياه است! بغض‏ گلويم را گرفت. نتوانستم حرفى بزنم. راهم را گرفتم و رفتم. شب با مامان درباره­ی ئاسين، پوست سياه و چشمان قشنگش‏ صحبت كردم. فهميده بود كه از چيزى ناراحتم. منهم ماجرا را برايش‏ تعريف كردم. و او ساعت­ها برايم حرف زد. از اين كه انسان­ها برابرند، از اين كه دوستى انسان­ها زيباست، و از اين كه تفاوت در رنگ پوست و محل تولد انسان­ها ربطى به احترام و مقدار انسانيت شان ندارد. چقدر خوب و شيرين برايم حرف زد. هنوز حرف­هايش‏ در گوشم زنگ مى‌زند. هر چقدر بيشتر مى‌گفت، بيشتر فكر مى‌كردم كه عطش‏ دوستى با ئاسين وجودم را پر مى‌كند.

فردا، وقت ناهار، رفتم سراغش‏. در حالی كه بچه‌ها با تعجب نگاهم مى‌كردند، سرم را بالا گرفتم و با سينى غذا رفتم سراغش‏. سلام كردم و پرسيدم: می­تونم اينجا بنشينم؟ با آن چشم­هاى سياه قشنگش‏ نگاهم كرد و گفت: آره. همان طور كه غذا مى‌خورديم، شروع كردم به حرف زدن درباره­ی درس‏ و مدرسه. او هم ساكت نشسته بود و گوش‏ مى‌داد. آخرش‏ گفت: می­دونى بچه‌ها دارن نگاهت می­كنن؟ گفتم: بگذار نگاه كنن، اشكالى داره؟ گفت: براى من نه، اما تو، شايد ديگه نخوان با تو دوست باشن؟ گفتم: تو چى، می­خواى با هم دوست باشيم؟ خنديد، چه دندان­هاى سفيدى داشت، چشمان سياه و درشتش‏ را به چشم­هايم دوخت و گفت: آره. دوست شديم. به همين سادگى و قشنگى، من و ئاسين دوست شديم. قبل از بيرون آمدن از سالن غذاخورى، رفتم سراغ بچه‌ ها، همان­ها كه فكر مى‌كردند ئاسين مثل "سفيدها" نيست. سر ميزشان كه رسيدم، گفتم: راست می­گين سياهه، خيلى هم سياهه، مثل شب. اما دندان­هاش‏ سفيده، چشماش‏ قشنگه، و قلبش‏ هم گرمه. و در حالى كه هاج و واج مانده بودند، راهم را گرفتم و رفتم. درست مثل دفعه پيش‏.

دو سال از آن روز مى‌گذرد، اما انگار همين ديروز بود. در اين دو سال چه لحظات شيرين و جالبى كه با هم نداشتيم. به خانه ما آمد و با مامان و بابا آشنا شد. آن روز، مامان چقدر خوشحال بود. محكم در آغوشم گرفت و ماچم كرد. من هم به خانه‌اش‏ رفتم و با خانواده‌اش‏ آشنا شدم، همه، مثل خود ئاسين، سياه بودند. اما اين قدر كه مهربان بودند و محبت كردند، رنگى مى‌ديدمشان. سبز، قرمز، زرد، سفيد، سياه!

مدتى از دوستى من و ئاسين گذشت. كم كم بچه‌هاى ديگر هم شروع كردند به صحبت و معاشرت با ئاسين. البته چند نفرى هم بودند كه هنوز فكر مى‌كردند رنگ سفيد پوست شان از رنگ سياه دوستم قشنگ تر است و ارزش‏ بيشترى دارد. اما وجود اين­ها در دوستى من و ئاسين هيچ نقشى نداشت.

يك روز تصميم گرفتيم كارى كنيم كه ياد دوستی­مان براى هميشه در كلاس‏ بماند. در قلب مان كه ابدى بود، مى‌خواستيم كارى كنيم كه در كلاس‏ هم ابدى بشود. روزها كار كرديم و يك تابلو كشيديم. تابلویى از دو دست. دو دست سياه و سفيد كه هم ديگر را در آغوش‏ گرفته‌اند و شبيه يك قلب بزرگ و مهربان شده‌اند.

اگر روزى گذرتان به كلاسى افتاد كه اين تابلو بر ديوارش‏ آويخته بود، يادتان باشد كه اين تابلوى دوستى ماست. تابلوى سارا و ئاسين!