ادبيات كودكان

 

 صمد بهرنگی

 

دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بی ‌برو برگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف ‌شنوی از بزرگان، سر ‌و‌ صدا نکردن در حضور مهمان، سحر‌خیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به رویت بخندد، دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاه‌های خیریه و مسایلی از این قبیل که نتیجه‌ی کلی و نهایی همه‌ی این‌ها بی‌ خبر ماندن کودکان از مسایل بزرگ و حاد و حیاتی محیط زندگی است. چرا باید در حالی که برادر بزرگ دلش برای یک نفس آزاد و یک دم هوای تمیز لک زده، کودک را در پیله‌ای از «خوشبختی و شادی امید» بی ‌اساس خفه کنیم؟

بچه را باید از عوامل امیدوارکننده‌ی الکی و سُست بنیاد ناامید کرد و بعد امید دگرگونه‌ای بر پایه‌ی شناخت واقعیت‌های اجتماعی و مبارزه با آن‌ها را جای آن امید اولی گذاشت.آیا کودک غیر از یاد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرف ‌شنوی از آموزگاران (کدام آموزگار؟) و ادب (کدام ادب؟ ادبی که زور‌مندان و طبقه‌ی غالب و مرفه حامی و مبلغ آن است؟) چیز دیگری لازم ندارد؟ آیا نباید به کودک بگوییم، که در مملکت تو هستند بچه‌هایی که رنگ گوشت و حتی پنیر را ماه‌ به ماه و سال به سال نمی­بینند؟ چرا که عده‌ی قلیلی دل­شان می‌خواهد همیشه «غاز سرخ‌ شده در شراب» سر سفره‌شان باشد.

آیا نباید به کودک بگوییم، که بیش­تر از نصف مردم جهان گرسنه‌اند و چرا گرسنه شده‌اند و راه برانداختن گرسنگی چیست؟ آیا نباید درک علمی و درستی از تاریخ و تحول و تکامل اجتماعات انسانی به کودک بدهیم؟ چرا باید بچه های شُسته‌ و رُفته و بی ‌لک ‌و ‌پیس و بی‌ سر‌ و صدا و مطیع تربیت کنیم؟ مگر قصد داریم بچه‌ها را بگذاریم پشت ویترین مغازه‌های لوکس خرازی فروشی‌های بالای شهر که چنین عروسک‌های شیکی از آن‌ها درست می کنیم؟ چرا می‌گوییم دروغ­گویی بد است؟ چرا می‌گوییم دزدی بد است؟ چرا می‌گوییم اطاعت از پدر و مادر پسندیده است؟ چرا نمی‌آییم ریشه‌های پیدایش و رواج و رشد دروغ­گویی و دزدی را برای بچه‌ها روشن کنیم؟

کودکان را می‌آموزیم که راست­گو باشند، در حالی که زمان، زمانی است که چشم چپ به چشم راست دروغ می‌گوید و برادر از برادر در شک است و اگر راست آن‌ چه را در دل دارد بر زبان بیاورد، چه بسا که از بعضی از دردسر‌ها رهایی نخواهد داشت. آیا اطاعت از آموزگار و پدر و مادری ناباب و نفس‌پرست که هدف­شان فقط راحت زیستن و هرچه بیش‌تر بی‌ دردسر روزگار گذراندن و هرچه بیش‌تر پول در آوردن است، کار پسندیده‌ای است؟

چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ می‌کنیم و هرگز نمی‌گوییم که چگونه آن یکی «بینوا» شد و این یکی «توانگر» که سینه جلو دهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن بابای بینوا بدهد و منت سرش بگذارد، که آری من مردی خیر و نیکوکارم و همیشه از آدم‌های بیچاره و بدبختی مثل تو دستگیری می‌کنم؛ البته این هم محض رضای خداست، والا تو خودت آدم نیستی.

اکنون زمان آن است، که در ادبیات کودکان به دو نکته توجه کنیم و اصولا این دو را اساس کار قرار دهیم: نکته‌ی اول: ادبیات کودکان باید پُلی باشد بین دنیای رنگین بی ‌خبری و در رویا و خیال‌های شیرین کودکی و دنیای تاریک آگاه غرقه در واقعیت‌های تلخ و دردآور و سرسخت محیط اجتماعی بزرگ­ترها. کودک باید از این پُل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست به دنیای تاریک بزرگ­ترها برسد. در این صورت است که بچه می‌تواند کمک و یار واقعی پدرش در زندگی باشد و عامل تغییردهنده‌ی مثبتی در اجتماع راکد و هر دم فرو رونده. بچه باید بداند، که پدرش با چه مکافاتی لقمه نانی به دست می‌آورد و برادر بزرگش چه مظلوم‌وار دست و پا می‌زند و خفه می‌شود. آن یکی بچه هم باید بداند، که پدرش از چه راه‌هایی به دوام این روزگار تاریک و این زمستان ساخته‌ی دست آدم‌ها کمک می‌کند.

بچه‌ها را باید از عوامل «عوامل امیدوار کننده‌ی سُست بنیاد» ناامید کرد. بچه‌ها باید بدانند، که پدرانشان نیز در منجلاب اجتماع غریق دست و پا زننده‌ای بیش نیستند و چنان که همه‌ی بچه‌ها به غلط می‌پندارند، پدرانشان راستی راستی هم از عهده‌ی همه‌ی کارها برنمی‌آیند و زورشان نهایت به زنان‌شان می‌رسد. خلاصه‌ی کلام و نکته‌ی دوم، باید جهان ‌بینی دقیقی به بچه داد، معیاری به او داد که بتواند مسایل گوناگون اخلاقی و اجتماعی را در شرایط و موقعیت‌های دگرگون شونده‌ی دایمی و گوناگون اجتماعی ارزیابی کند. می‌دانیم که مسایل اخلاقی از چیزهایی نیستند، که ثبات دایمی داشته باشند.