درخت بادام
سوسن بهار
درست يادم نيست كه چند ساله بودم، همين قدر مىدانم كه به مدرسه نمىرفتم. من از شش سالگى مدرسه را شروع كردم.
آن زمان، ما در يك شهر جنوبى ايران زندگى مىكرديم. و در آن جا بهار زودتر از جاهاى سرد از راه مىرسيد. از اواخر بهمن ماه، بعضى از درختها شكوفه مىدادند.
اوایل ماه بهمن بود. پدرم دربارهى گياهان و اين كه آنها هم موجودات زنده هستند، برايم حرف زده بود و گفته بود: گياهان هم نفس مىكشند، رشد مىكنند، از زمين تغذيه مىكنند و...
صبح زود از سر و صداى حرف و سلام و احوالپرسى از خواب بيدار شدم. پدرم با چند مرد مشغول گفت و گو بودند. سلام دادم و با ديدن بيل و ابزار باغبانى به دست آنها، به دنبال شان به باغ رفتم. قيچى باغبانى به جان درختان افتاد. شاخه ها را مىبريدند. سراسيمه به طرف پدرم برگشتم و گفتم: "مگر شما نمىگوئيد كه اينها جان دارند؟ خوب دردشان مى آيد. چرا اين آقا شاخهى درخت سيب را قيچى مىكند؟"
پدرم در جواب گفت: "نه اين طور نيست، الان برايت توضيح مىدهند."
مرد باغبان رو به من كرد و گفت: "من فقط شاخه هاى خشك شده و اضافى را مىبُرم، كه درخت جان بگيرد و ميوهى بيشترى بدهد."
من به دنبالش روان شدم. از درختى به درخت ديگر از او سئوال مىكردم و او با حوصله و مهربانى زياد همه چيز را توضيح مىداد. اجازه گرفتم، كه كمكاش كنم. گفت: آفرين دختر خوب اين شاخه هاى كوچك را بردار و در آن جا پاى ديوار بگذار. كمى كه كار كرديم و او به سئوالهاى من كه مىپرسيدم اين درختها چقدر طول مىكشد كه گُل بدهند؟ ميوه شان كى در مىآيد؟ جواب میداد، که ناگهان شاخهاى را به من داد و گفت: "بيا اين هم درخت تو، بگير و هر جا كه خواستى بكار. اين يك درخت بادام است، اما انتظار نداشته باش كه امسال گُل و يا ميوه بدهد. بايد از او مراقبت كنى، تا سال ديگر درختت بزرگ شود و گُل و ميوه بدهد."
گفتم: " مگر بادام هم ميوه است؟" جواب داد: "بله، اما ميوهى خشك، اول سبز است، چغاله بادام ديدهاى؟"
دهنم از يادآورى تُرشى خوش مزهى چغاله بادام آب افتاد و گفتم بله.
گفت: "وقتى كه برسد همان بادام مىشود."
با خوشحالى شاخه را از دستاش گرفتم، تشكر كردم و به ته باغ رفتم و شاخه را درست لب جوى آبى كه پاى درختها بود، به زمين فرو كردم.
از روز بعد هر روز پيش درختم مىرفتم و علفهاى هرزهى دور و برش را در مىآوردم، كه در باغبانى به آن وجين كردن مىگويند. و موقع آبيارى مواظب بودم، كه به درخت من آب كافى برسد.
روزها میگذشت. بهار از راه میرسيد. يك روز صبح زود وقتى كه خورشيد تازه از پشت كوه سر مىكشيد، به باغ رفتم و مستقيم سراغ درخت خودم. و ناگهان از شادى فرياد كشيدم! بله، درخت كوچولوى من گُل داده بود. چند شكوفهى زيباى صورتى. عروسك پنبهاىام را زمين گذاشتم، گُل برگهاى شكوفهام را بوسيدم و دوان دوان خودم را به مادر و پدرم رساندم و خبر گُل دادن درختم را دادم. مادرم لبخند زد و گفت: "به اين زودى شكوفه در آورده؟" دستش را كشيدم و با هم به باغ رفتيم. ديد، خنديد و گفت: "آفرين، خوب مواظبتاش كردهاى."
هر روز صبح به باغ مىرفتم و ساعتها به شكوفه هاى زيبا و صورتى درختم نگاه مىكردم. خواهر و برادر بزرگم از دست من راحت شده بودند. ديگر پاپىشان نمىشدم و به دنبال شان نبودم. من بودم و درختم. عروسك پنبهاى و استكان نعلبكىهاى گلىام را به باغ مىبردم و كنار درختم مىنشستم به بازى. آن طرف جوى هم جادهاى درست كرده بودم و ميدانى و چند شاخه را به زمين فرو كرده بودم، كه يعنى اين پارك است و ماشين كمپرسى پلاستيكىام را برده بودم، نخى به آن بسته بودم و ماشين بازى مىكردم.
شبی باران گرفت رعد و برق و آسمان غرومبه، آن چنان دل به قصه هاى مادر بزرگ بسته بودم كه به هيچ چيز فكر نمىكردم. فرداى آن روز وقتى كه مثل هميشه به باغ رفتم، كه شكوفه هاى صورتى بادامم را نوازش كنم، از ديدن منظرهى روبرويم بى اختيار به گريه افتادم. باران شكوفه هايم را شسته بود و باد از درخت جدايشان كرده بود، گُل برگهاى صورتى معطر بادام من در گل و لاى اطراف جوى پراكنده شده بودند، درختم ديگر گُل نداشت. گُل برگها را با دست از زمين برداشتم، هنوز عطر شكوفهى بادام مست كننده بود. با بغض به اتاق برگشتم و براى مادر بزرگ گفتم. اشكهايم را پاك كرد و گفت: "اگر هم باران نمىباريد، خلاصه مىريختند دخترم. همهى شكوفه ها مىريزند، كه ميوه جايشان در بيايد. اما درخت تو امسال بر نمىدهد، بايد تا سال ديگر منتظر باشى كه بزرگ تر شود." گُل برگها را برايم لاى كتاب گذاشت، كه يادگارى بمانند.
باز روزها عادى شد. به دنبال خواهر و برادر بزرگ ترم كه سعى مىكردند از دست من فرار كنند، هر جا كه مىرفتند، روان بودم. مثل سايه. اما گاه گاهى هم به به درختم سر مىزدم و دلداريش مىدادم و آن چه را كه مادر بزرگ گفته بود، برايش مىگفتم. در يكى از اين ديدارها با درخت بادامم، براى دومين بار فريادى از شادى كشيدم.
بله، درست نُك درختك من يك چيز سبز نقرهاى سفت در آمده بود، خودش بود ميوهى بادام، بادام من.
دوان دوان خبر بادام دار شدنم را از همان توى باغ فرياد زدم و خندهى همه را روى لبهای شان پهن كردم.
اين خوشحالى اما ديرى نپائيد. فرداى آن روز وقتى مىخواستم با برادر و خواهرم به آن طرف باغ براى بازى بروم، برادرم در آمد كه: "برو پيش بادامت، اگر نه كلاغ ها مىخورندش."
نگهبانى من شروع شد. ديگر حتى براى خوردن غذا هم به زور مرا به اتاق مىبردند.
مادر بزرگ به من كمك كرد و با هم يك مترسك ساختيم، كه كلاغ ها را بترساند. مترسك به حدى زيبا شده بود، كه من با خودم گفتم از اين آدمك كوچولوى زيبا هيچ پرندهاى نخواهد ترسيد، چه رسد به كلاغ كه تيزبين است.
نگهبانى من تمامى نداشت. بادامچهى من بزرگ و بزرگ تر مىشد و مسئوليت من بيشتر.
هوا حسابى گرم شده بود، باز هم مادر بزرگ به من كمك كرد، از يك پارچهى نازك كه به آن وال مىگفتند، يك كيسهى كوچك دوخت و دور آن را نخ كشيد و ان را به سر بادامم كشيديم، اما برادرم گفت: "مگر كلاغ از كيسه مىترسد؟ با كيسه مىبرد يا كيسه را سوراخ مىكند."
اين بار مادر بزرگ مهربان به من كمك كرد و از چهار تا چوب نسبتا كلفت و چند چوب كوتاه تر آلاچيقى براى من درست كرد. روى آن را برگ ريخت و بر روى برگها پارچهاى نازك مثل پشه بند، كه آن هم همان وال بود، كشيد و تيكه گليمى را كف آن پهن كرد و گفت: "اقلا اين جور هم كمتر آفتاب به مغزت مىتابد هم راحتتر بازى مىكنى."
وقتى كه در آلاچيق خودم تنها مىنشستم و صداى خنده و بازى بچه هاى ديگر را مىشنيدم، ناراحت مىشدم. اما وقتى كه به چغاله بادامم كه حالا ديگر حسابى رشد كرده بود، نگاه مى كردم، بازى جمعى فراموشم مىشد و به نگهبانى ادامه مىدادم.
يك روز كه از خواب پا شدم، در خانه برو بيایى ديدم. مهمان مىآمد و كلى بچه قرار بود همراهشان باشد. دلم گرفت، حالا همهى بچه ها گرگم به هوا بازى مىكنند، يا مجسمه بازى و وسط بازى و من بايد نگهبان باشم.
مادر بزرگ باز هم به كمكم آمد و گفت: "ميوه و شيرينى و آجيل به آلاچيقت ببر و بچه ها را مهمان كن. تنها نمىمانى. همان جا بازى كنيد." از خوشحالى دست و پايم را گُم كردم. چه فكر خوبى، اين مادر بزرگ چه خوب بود، چه مهربان و چه باهوش.
بچه ها آمدند. گفتم: اول بازى، بعد خوردنى. كمى كه بازى كرديم، گفتند: اگر چيزی نخوريم، نمىتوانيم بازى كنيم. كمى ماشين بازى و عروسك بازى كرديم، كمى هم با گل، استكان و بشقاب و نعلبكى و ليوان درست كرديم. شيرينىها و ميوهها و آجيلها كه تمام شد، رفتند. خواستم با آنها بروم، بردارم گفت: "اين بار ديگر اگر بروی، حتما كلاغ چغالهات را كه حسابى بزرگ و آبدار شده است مىخورد." سر جايم ميخ كوب شدم. بچه ها كه رفتند، با بادامم حرف زدم. براى عروسكم قصه گفتم. اما صداى خنده و بازى بچه ها و سر و صداى شاد بزرگ ترها تنهایىام را بيشتر و پر رنگ تر مىكرد.
نگاهى به درخت بادامم انداختم، كه با برگهاى سبز تازه و خوش رنگاش در نور آفتاب مىدرخشيد. به چغالهام نگاه كردم، سبز پر رنگ و درشت، تازه و شاداب بود.
تُرش مزگى چغالهام، خوش مزهترين تُرشىها بود، اما چشمانم پر از اشك شده بود، يعنى چغالهام را خوردم؟ چرا چيدمش؟ از نگهبانى خسته شده بودم،؟ يا از ترساندنهاى برادرم؟ خوردمش و خيلى هم خوش مزه بود. مادر بزرگ در حالى كه ليوان شربتى برايم مىآورد، گفت: "آفرين، خودت زحمتاش را كشيدى. سهم خودت بود. تازه سال بعد بيشتر هم ميوه مىدهد. نگران نباش."
از آن زمان، سالها مىگذرد، من سالهاى زيادى را پشت سر گذاشتهام و دیگر درخت بادامم را نديدهام. از او خيلى خيلى دور شدهام، اما چندين سال پيش از آشنایی شنيدم كه آن جا در محل باغ قديمى ما، كه الان ميدان شده، درختى بادام تنومندى هست. همان كه درست گوشهى باغ بوده، هر سال پر از شكوفه هاى صورتى معطر مىشود و چغاله هاى درشت و آبدارى دارد كه بچه ها حتى يك دانهاش را براى هيچ بزرگ تر و يا پرندهاى باقى نمىگذارند.