علي اشرف درويشيان
خواب ديدم آمده بود. از همين جاده روبهرو. درست همين جاده. از مينيبوس پياده شد. تكيه داد به درخت نارون پاي چشمه. كفشهايش را درآورد. پاهايش را از دور به من نشان داد و گفت: «مادر ببين!»
پسركي كه چند قدم دورتر با تكهاي چوب، زمين را سوراخ ميكرد، پرسيد:
«مادر، براي من توپ فوتبال آورده بود؟»
زن حرف پسرك را نشنيده گرفت و ادامه داد:
رنگش مثل مهتاب بود. جورابهاي سفيدي پوشيده بود. به سفيدي برف. كف پاها را به سويم گرفت و دوباره گفت:
«خوب نگاه كن مادر!»
كمي به او نزديكـتر شدم و خدايا چه ديدم. دو تكه وصله سرخ رنگ به كف جورابهايش زده بود.
مرد كه كنار زن نشسته بود، دستي به صورت خود كشيد و آرام كلماتي را زمزمه كرد: «خير است اما چرا سرخ رنگ؟»
زن گفت: «نميدانم. او هميشه خودش جورابهايش را وصله ميزد؛ اما هيچ وقت نديدم كه وصله ناجور بزند. بعد دستهايش را به سويم دراز كرد و هي دور شد. در پشت سر، جاي پاهاي سرخرنگي مانده بود. به رنگ وصلهها و تا پشت كوههاي روستاي سنگآباد كشيده ميشد. ناگهان گرگي موي ريخته و گر، از گوشهاي بيرون پريد و به سوي جاي پاها دويد و شروع كرد به ليسيدن. من هراسان و عرق كرده بيدار شدم. قلبم نزديك بود از سينهام بيرون بزند.»
مرد گفت: «خير است. خواب ديدن جوراب سفيد بد نيست. اما وصلههاي سرخرنگ ...»
زن گفت: «رفتم پيش كاكه. در كتاب برايم باز كرد.»
«خب. خب چي گفت؟»
گفت: «جوراب سفيد در خواب ديدن شگون دارد؛ اما اين كه وصلههاي سرخ داشته، چيز ديگري است. يك نذر و نيازي، يك خونريزي تازهاي بايد راه بيندازيد.»
پسرك تند گفت: «حلوا.»
مرد گفت: «يك خروس.»
زن و مرد ساكت شدند و در ذهن خود در زير آفتاب داغ، كودكي را ديدند كه دستمالي روي سرش انداخته بود و روي خرمنكوب نشسته بود و گاوها را به جلو ميراند. زن در يادهاي دورش، جيغي شنيد: «آخ پسرم! پاهايش در زير تيغههاي خرمنكوب ...»
پسرك را روي دست بردند و جاي پاهاي خونآلودش تا دوردستها كشيده شد.
مرد به خود آمد و گفت: «ممكن است باز هم براي پاهايش مسالهاي پيش آمده باشد. آخر هنوز پس از آن همه سال، پاهايش اشكال دارد.»
زن گفت: «نخواستم خبر را به تو بگويم.»
مرد دلواپس شد، «كدام خبر؟ بگو چه شده؟»
«از زبان زن مام يوسف شنيدم. شوهرش از شهر آمده بود و خبر آورده بود كه در تهران، نيمه شب به خوابگاهشان حمله كردهاند.»
«كيها حمله كردهاند؟»
«فقط گفت حمله كردهاند و عدهاي را هم از پنجرههاي بالا، انداختند پايين روي آسفالتها. ديگر نگفت چه كساني بودهاند. فقط همين را گفت. خودش كه بيايد، برايمان ميگويد كه چه خبر شده.»
مرد با كف دست به زانوهاي خود كوبيد: «نگران پاهايش هستم. اگر سالم بود، ميتوانست فرار كند؛ اما ...!»
زن سر تكان داد: «شش ماه طول كشيد تا پاهايش خوب شد. بدتر از همه آن ستمهايي بود كه براي امتحان كنكور كشيد. چهار ماه بدنش رنگ حمام نديد. شبها مينشستم رو به رويش و هر وقت چرتش ميگرفت، از كاسه، آب ميپاشيدم به صورتش، خودش گفته بود.»
«چه ستمي، چه ستمي خدايا!»
«قاليچهي زير پايمان را كدخدا، ارزان خر كرد. يادگار مادرم بود. هر چه داشتيم و نداشتيم فروختيم تا راهش انداختيم.»
دوباره پسر از دور در برابرشان پيدا شد. لنگلنگان ميآمد و گله گوسفندان مردم را هي ميكرد. از چراگاههاي دور روي تپهها آمده بود. سر و رويش از آفتاب گر گرفته بود.
«فرستاديمش شهر، چهار سال از ما دور بود. چهار سال نان و خرما خورد.»
مرد چپقش را در كيسه توتون كرد و پرسيد: «آن شب كه الاغ خالو سهراب را براي هيزمكشي امانت گرفته بودم يادت هست؟»
زن گوشهي چارقدش را كنار زد و گفت: «تا صبح از دوري كرهاش ناله كرد.»
«و تو، صبح زود بلند شدي و گفتي كه الاغ را ببر و بده به صاحبش. من مادرم و ميفهمم كه اين حيوان زبان بسته تا صبح چه كشيد. نالههايش دلم را كباب كرد.»
«و راه افتاديم به سوي شهر كه پسرمان را ببينيم.»
«توي راه همهاش گريه ميكرديم.»
«براي كرهالاغ ...»
«و براي پسرمان.»
«شبهاي آبياري، كتابش را ميآورد سر مزرعه و از هر فرصتي براي خواندن استفاده ميكرد. مينشست كنار چراغ بادي. هي ميخواند و به من ميگفت بيشتر از يك ميليون نفر شركت كردهاند. عدهاي توي شهر پول دارند و به كلاس خصوصي ميروند. معلم سرخانه دارند و من اين جا فقط اين كتابها را دارم.» ميگفتم:
«پناهت به خدا، اميدت را از دست نده پسرجان!»
زن گفت: «چيزهاي قوتدار برايش ميخريديم. شيره، خرما و چند بار هم قرصهايي كه در آب ميجوشيد از شهر گرفتيم. خيلي خوشش ميآمد. ليوان را سر ميكشيد و ميگفت: «آخ كه زنده شدم! شبانهروزي دو ساعت بيشتر نميخوابيد. مينشستم و آب به صورتش ميپاشيدم.»
پسرك كه از گفتوگوي پدر و مادرش بغضش گرفته بود گفت: «اگر نوبت من شد، نبايد آب به صورتم بپاشي. بدم ميآيد. به جايش برام خرما بخر. قرص جوشان بخر.»
زن به شوخي گفت: «تا تو ديپلم بگيري دم خر به زمين ميرسد.»
پسرك اعتراض كرد: «آخر شما هي به من كار ميدهيد.»
«داداشت چيز ديگري است.»
«من هم چيز ديگري ميشوم. از او بهتر. اگر او در شهرستان دوم شد، من اول ميشوم.»
«پناه بر خدا! چشم حسودت كور!»
«حسود من علي حسن است. نميخواهم كور بشود. چون ديگر نميتواند با من فوتبال بكند.»
«شوخي كردم پسر، خدا نكند كسي كور بشود.»
«داداش به من قول داد يك توپ فوتبال واقعي برام بخره.»
زن گفت: «حتما ميخره. سرتاسر امسال دلم توي دستم بود. از دورياش. هر وقت آشي ميپختم ميگفتم خدايا كاش بال در ميآوردم و كاسهاي از اين آش برايش ميبردم تهران.»
مرد دود چپق را از بيني بيرون داد: «براي يك نفر كه نميشود آش برد. بقيه هم دلشان ميخواهد. همين مانده كه بوي پياز داغ و نعنا داغ بيندازي توي دانشگاه. ديگران هم شكم دارند.»
پسرك گفت: «خب آنها هم مادرشان بال دربياورند و براشان آش ببرند.»
در غبار، از دور پسرشان را ميديدند كه در خرمن جا، تقلا ميكرد تا بار افتادهي الاغي را بردارد. چهرهاش خسته و خيس بود.
زن از دور شنيد: «پاهايم مادر! پاهايم...»
و به خود آمد. رو كرد به مرد:«آخر خدا براشان نسازد، چرا بچههاي مردم را از بالا ول دادهاند پايين؟»
مرد جواب داد: «من هم چيزهايي شنيده بودم. نخواستم به تو بگويم و دلواپسات بكنم. ميگويند تحصن كرده بودند.»
«يعني چه بلايي به سر خودشان آوردهاند؟ تحصن؟ تا به حال اين طور چيزي نشنيدهام.»
«يعني نشستهاند روي زمين.»
«خب لابد خسته شدهاند. ما هم الان نشستهايم اين جا روي اين تپه و منتظر آمدن پسرمان هستيم، بايد بيايند و ما را از اين بالا پرت بكنند پايين؟»
«فقط ننشستهاند، يك چيزهايي هم گفتهاند.»
«خب چند تا جوان كه دور هم بنشينند، ميشود ساكت باشند؟ آن هم جوانهاي امروزي. به خودت نگاه نكن كه در جواني مگس در دهنت خفه ميشد.»
«يادت نيست كه شبها ميآمدم پشت ديوار خانهتان و برايت آواز ميخواندم.»
پسرك گفت: «من هم با همكلاسيهايم مينشينيم كنار ديوار مدرسه و حرف ميزنيم. ديروز هم عباسعلي به كدخدا فحش داد.»
پدر پرسيد: «براي چه فحش داد؟»
«آخر كدخدا ديروز كه فوتبال ميكرديم ما را از زمينش بيرون كرد و گوش عباسعلي را هم پيچاند.»
مادر گفت: «به لعنت بروي كدخدا. آخر گوش بچه مردم را چرا ميپيچاني؟ اين زبان بستهها صبح تا تنگ غروب كار ميكنند. بگذار يك ساعتي هم دور هم باشند و بازي بكنند. اي بيرحم! گندمهاي مردم را سبز خر ميكني، فرشهاي ما را به قيمت ارزان ميبري. اقلا بگذار بچههامان راحت باشند.»
پدر گفت: «از دست آن خانها درآمديم، افتاديم به چنگ اين خانهاي پولدار.»
مادر جاي پاي سرخ رنگي را در ذهنش دنبال كرد كه تا پشت كوههاي سنگ آباد كشيده ميشد و گرگ پيري را ديد كه جاي پاها را ميليسيد و...
رو به پسرش كرد و گفت: «داداش به قولش وفا ميكند عزيزم! غصه نخور.»
پسرك ملخي را كه از دستش در رفته بود و چند متر دورتر نشسته بود با حسرت نگاه كرد و گفت: «قول يك توپ فوتبال به من داده. يك توپ واقعي فوتبال. نه پلاستيكي كه عمو حاتم بقال كنار دكانش آويزان ميكند. نه، يك توپ واقعي، با خالهاي درشت سياه و سفيد. تازه و نو. باد كرده و آماده. اصلا سوراخ نمي شه. صد تا لگد هم بزني، آخ نميگه. بادش در نميره ها.»
پدر پرسيد: «خارجي؟»
«از خارجي بهتر. داداش ميگفت: «ايران خودش ساخته.»
مادر پرسيد: «ايران ساخته؟»
«پس چه. تازه ايران هواپيما هم ساخته. توپ كه چيزي نيست. معلممان ميگفت تانك، زرهپوش هم ساخته. موشك كه خيلي ساخته. پفكهايي كه عمو حاتم داره، همهاش را ايران ساخته. خيلي هم خوشمزه.» مفش به اندازه سه سانتيمتر آويزان شد رو به زمين و ناگهان با يك نفس همه سه سانتيمتر را بالا كشيد.
مادر رو به او گفت: «پاك كن و بينداز دور. هي بالا نكش. فكر ميكني خيلي قيمتي است. ساخت خارج كه نيست ديگر پيدا نشود. يك ساعت ديگر دوباره ميسازي.»
پسرك رنجيده گفت: «به تو چه! مال خودمه!»
پدر گفت: «دست و پاي خيليها شكسته. چند نفر را هم كشتهاند.»
مادر آه كشيد: «خدايا بچهام را به تو سپردم! تو خودت ميداني كه چه قدر بيدست و پا و بيآزار است.»
صداي بوق ميني بوس در دره بپيچد. ناگهان هر سه با هم بلند شدند. مينيبوس را ديدند كه از پيچ تندي گذشت و ناپديد شد. با دلواپسي از تپه پايين رفتند و به سوي درخت ناروني كه پاي چشمه در كنار جاده بود دويدند. ميني بوس دوباره از پس تپه پيدا شد و آمد كنار درخت و در ميدان ده در گرد و غبار ايستاد. عدهاي پياده شدند. از دور ديدند كه دو نفر زير بغل مسافري را گرفتهاند و دارند به سوي خانهها ميبرند. پدر جلوتر ميدويد و مادر و پسرك او را دنبال ميكردند. آن كه زير بغلش را گرفته بودند، دو تا پاهايش را گچ گرفته بودند. مادر، پسر خود را شناخت و لطمهاي به صورت خود زد. پسرك زودتر از همه در كنار داداشاش ايستاده بود و او را ميبوسيد. داداش ساكش را از يكي از همراهانش گرفت. درش را باز كرد و توپ فوتبال بدون بادي را بيرون آورد و به پسرك داد و گفت: «با چاقو سوراخش كردند. همان شب.»
پسرك بغضش را خورد.
از: مجموعه داستان ها «تازه داغ»
نوشته شده به وسیله هژبر، دوشنبه نهم ژوئيه 2007
منبع: سایت «سلام دموکرات»، www.salam-democrat.com