امينه
اما بوش
مترجم: سوسن بهار
باد سردى مىوزيد. شبى سرد و پائيزى بود، حدود اوايل نوامبر. آسمان پر از ابرهاى بزرگ و خاكسترى و باران مثل پردهاى كريستال از آسمان آويزان بود. در راه باريكهاى كه به طرف مدرسهی "دونگه" ختم مىشد، امينه گولسوين با موهاى سياهى كه به صورتش مىخورد و پالتوى كهنهاى كه در باد تكان مىخورد، مىدويد. چند قدم پشت سر او، پدر و مادرش مىآمدند. آنها در حالى كه دست يك ديگر را گرفته بودند، نجواكنان به حياط مدرسه قدم گذاشتند.
امينه به طرف آنه (مادر) برگشت: عجله كنيد، ما بايد ده دقيقه قبل اينجا مىبوديم.
پدرش به آرامى گفت: آه، من مىدانم اين "صحبتهاى يك ربعه" با معلمها چگونهاند. هميشه با تاخير شروع مىشوند، ما به موقع آمدهايم.
وقتى كه آنها وارد كلاس گرم و روشن شدند، معلم امينه، اينگريد، نشسته و منتظر آنها بود. تكانى خورد و به ساعتش نگاه كرد. بعد به پدر و مادر امينه سلام كرد و نزديك ترين نيمكت را براى نشستن به آنها تعارف كرد و گفت: در واقع ما بايد پشت نيمكت امينه مىنشستيم، اما اين كار شدنى نيست، براى آن كه آن يك نيمكت تكى است كه در آخر كلاس قرار گرفته. و به نيمكتى كه كاملا جدا از ساير نيمكتها در گوشهی كلاس بود اشاره كرد. تنها نيمكت تكى كلاس، بقيهی شاگردها همه در گروههاى پنج يا شش تایى مىنشستند.
معلم گفت: ما غالبا جاى بچه ها را عوض مىكنيم كه هم ديگر را بهتر بشناسند. من معمولا بچهها را بهم وصل مىكنم. اما اين اواخر، امينه خودش از من خواست كه تنها بنشيند، براى اين كه بتواند حواسش را به درس جمع كند. من اين مساله را خوب درك مىكنم.
امينه چيزى نگفت. او به اين فكر مىكرد، كه چگونه اين مساله اتفاق افتاده بود. حدود چند هفتهی قبل، براى آخرين بار گروهها را عوض كرده بودند. معلم، او و آندرس، يوهان، ماريا، آنا و اميليا را در يك گروه قرار داده بود. يعنى شش نفر در يك گروه، كه بتوانند سه به سه دور نيمكت بنشينند. ماريا بلافاصله تعيين كرد، كه خودش و آندرس و يوهان روى يك نيمكت بنشينند و امينه، اميليا و آنا روى نيمكت ديگر. اميليا اين را نمىخواست. او گفته بود چرا درست او بايد كنار امينه بنشيند؟ و بلند بلند گريه كرده بود، ماريا دلش براى او سوخت و پيشنهاد كرد كه آنا وسط امينه و اميليا بنشيند. آن وقت آنا عصبانى شده بود و سر ماريا داد كشيده بود، كه: اگه راست مىگى، خودت پهلوى امينه بنشين! آنا و ماريا دعوا افتاده بودند، اميليا گريه مىكرد و امينه هم ساكت آن وسط ايستاده بود، به اين حرفها گوش مىداد و آروز داشت كه زمين دهن باز مىكرد و او را به خود مىكشيد.
عليرغم اين كه كسى چيزى به او نگفته بود، به خوبى روشن بود كه همه از دست او عصبانى هستند. آنا، ماريا و اميليا با نگاههاى سرد آن چنان به او نگاه مىكردند كه هر كسى كه حتى به اندازهی امينه هم حساس نبود، متوجه مىشد كه چقدر زيادى به حساب مىآيد. دست آخر امينه نزد معلم رفت و خواست كه تنها بنشيند، هر چند كه از اين كار متنفر بود، آن وقت همهی مشكلات حل شد.
- معلم: همان طور كه گفتم، من اين مساله را درك مىكنم. اين را گفت و شروع به ورق زدن چند كاغذ كرد و ادامه داد: امتحانها خيلى خوب پيش رفتهاند. امينه در رياضيات، انگليسى و علوم هيچ غلطى نداشته است. حتى در امتحان سوئدى هم تقريبا از همهی كلاس بهتر شده است.
امينه قدش را راست كرد و لبخندى زد. پدر و مادرش خوشحال و راضى و مغرور به نظر مىرسيدند. مادرش دست او را نوازش كرد.
- اما تو نبايد فكر كنى كه ممتازى و از ديگران بهترى، فقط براى اين كه در همهی دروس نتايج تقريبا خوبى به دست آوردهاى. از هيچ كس ديگر، در هيچ عرصهاى بهتر نيستى. اين را كه مىفهمى؟
امينه سرش را تكان داد. اين طبيعى بود كه او فكر نمىكرد از ديگران بهتر است. به سادگى، اين مساله حتى يك بار هم از خاطرش نگذشته بود. پدرش قيافهاى به خود گرفت، كه به نظر مىآمد چيزى مىخواهد بگويد. اما منصرف شد و ساكت نشست.
- نه! خب اين خوب است، اما من متوجه شدهام كه تو خوشت نمىآيد به طور نرمال با ساير بچه ها بجوشى. ترجيح مىدهى، كه با خودت باشى. حالا شانس دارى و در يك كلاس مهربان و بافهم درس مىخوانى، اما بايد بفهمى كه بقيه مىتوانند از اين قضيه عصبانى و ناراحت شوند. تو به هيچ وجه از بقيه بهتر نيستى.
امينه چيزى نگفت.
معلم به آرامى ادامه داد: به عنوان مثال، زنگهاى تفريح وقتى كه همهی دخترها بازى مىكنند و با هم حرف مىزنند، تو براى خودت يك گوشه مىايستى و هيچ كار نمىكنى.
امينه زير لب زمزمه كرد: آخه من اجازه ندارم كه با آنها باشم.
معلم: مىتوانم اين را بفهمم، براى اين كه تو هيچ وقت نمىپرسى، آيا اجازه دارم با شما بازى كنم؟
اين واقعيت داشت كه امينه هرگز پيش هم كلاسىهايش نمىرفت و از آنها اجازه نمىگرفت، كه با آنها بازى كند. سالهاى قبل وقتى كه تازه به اين كلاس آمده بود، هر زنگ تفريح اين كار را كرده بود. اما هر بار همان اتفاق افتاده بود. به محض اين كه امينه به يك گروه از دختران كه مشغول صحبت بودند، نزديك مىشد، بلافاصله صحبت شان را قطع و با ناراحتى به يك ديگر نگاه مىكردند. بعد يكى از آنها راه مىافتاد و بعد از چند لحظه بقيه به ترتيب به دنبالش روان مىشدند و امينه تنها مىماند. چنين مواقعى، دخترهاى گروه جاى ديگرى جمع مىشدند و به امينه كه تنها مانده بود، اشاره مىكردند و به او مىخنديدند. بعد از يك هفته تحمل، امينه ديگر هرگز به آنها نزديك نشده بود. زنگهاى تفريح تنها مىماند، اما از اين مساله خوشحال نبود. او فكر مىكرد تمام كسانى كه از پهلويش رد مىشدند، به او نگاه مىكردند. و فكر مىكرد كه آنها حتما خيال مىكنند اين ديگر چه تيپ آدمى است كه با هيچ كس دوست نمىشود.
امينه به آرامى گفت: حتى اگر اجازه مىگرفتم هم اجازه نداشتم با آنها بازى كنم.
اينگريد جواب داد: از اين برخورد اصلا خوشم نمىآيد. اين كلاس بسيار خوبى است كه تو دارى، آنها يقينا همه كار به خاطر تو مىكردند، اگر كه تو خودت خون گرم بودى.
امينه جواب نداد. اصلا برايش اهميتى هم نداشت، كه سئوال كند خون گرم بودن يعنى چه؟ مادرش مىخواست چيزى بگويد، اما نمىدانست چگونه آن را بيان كند. او از امينه خيلى كمتر سوئدى مىدانست. امينه نصف عمرش را در سوئد گذرانده بود و خود را بيشتر سوئدى مىديد تا ترك.
اينگريد ادامه داد: دخترهاى خوب زيادى در اين كلاس وجود دارند. به عنوان مثال كارين يا اميليا، كه امروز نشستى و با آنها غذا خوردى. حتما بهتر بود، كه مجبور نباشى مثل هر روز تنها بنشينى و غذا بخورى.
امينه سرش را به علامت مثبت تكان داد. واقعا خوب بود، كه تنها غذا نخورده بود. قبل از غذا ورزش داشتند و امينه ديرتر به سالن غذاخورى رسيده بود. چرا كه حولهاش را در خانه جا گذاشته بود. او اين مساله را تازه وقتى كه دوش گرفته بود فهميد. لخت و خيس ايستاده بود و نمىدانست چكار كند. امينه دوست نداشت خودش را لخت به همهی كلاس نشان دهد. چرا كه به خصوص بدون لباس، تفاوت رنگ پوستش با ساير دخترها بيشتر ديده مىشد. يك بار آن اوايل چند تا از دخترها او را به هم نشان داده و خنديده بودند. و يك بار هم شنيده بود، كه ماريا زير گوش كارين گفته بود: كله سياه. اما آن لحظه هيچ چارهاى نداشت، آهسته و با نارضايتى به طرف هم كلاسىهايش رفت و از يكى يكى آنها پرسيد: مىتوانم حوله تان را قرض بگيرم. جوابها متفاوت بود، بخشى مودب تر بودند و جواب مىدادند مامانشان گفته، كه حوله را به كسى قرض ندهند. عدهی ديگرى مستقيما مىگفتند نمىدهيم. در طول مدتى كه امينه مىگشت و مىپرسيد، بقيه كارشان را كردند و بيرون رفتند. وقتى كه امينه تنها شد، زد زير گريه. قبل از آن كه به سالن غذا خورى برود، يخ كرده و خيس به توالت رفت و تنش را با دستمال كاغذى خشك كرد. همه ميزها اشغال شده بود، چرا كه او دير رسيده بود. در غير اين صورت او هميشه پشت ميزى در گوشهاى تنها غذا مىخورد. دوباره مجبور شده بود دور ميزها بچرخد و سئوال كند: اجازه دارم اينجا بنشينم؟ سه بار اين سئوال را تكرار كرد و دفعهی سوم چيز جالبى اتفاق افتاد. كارين و اميليا كه كنار هم نشسته بودند، گفتند بله. امينه با خوشحالى نشسته بود و شروع به خوردن كرده بود. كارين و اميليا در تمام اين مدت حتى يك كلمه حرف با او نزده بودند. دوتایى با هم به زبان رمزى اختراعى خودشان حرف مىزدند. امينه يك كلمه از آن را نمىفهميد و نمىتوانست با آنها بخندد. تنها چيزى كه او فهميد، اين بود كه كارين ناگهان با زبان معمولى سوئدى به اميليا گفت مىخواهى يك جوك بشنوى؟ اميليا خنديد و سرش را با خوشحالى به علامت مثبت تكان داد. كارين گفت: "يك سوئدى، يك آمريكایى و يك ترك روى بامى ايستاده بودند و در مورد كشور خوشان بهم ديگر پز مىداند، آمريكایى يك عالمه دلار پائين ريخت و گفت: ما در كشورمان دلار زياد داريم. ترك هم يك مشت ليره (اين واحد پولشان است - رو به اميليا) ريخت پائين و گفت ما هم از اينها در كشورمان زياد داريم. نوبت به سوئدى كه رسيد، ترك را از بام پرت كرد پائين و گفت: ما از اينها در كشورمان زياد داريم." كارين و اميليا شروع به خنديدن كردند. اميليا گفت اين بهترين جوكى بود، كه تا به حال شنيدم. و امينه به بشقابش، با رنگ سرخ شده و از ترس اين كه زير گريه نزند، نگاه كرد. اما در هر حال او كمى خوشحال بود، چرا كه براى اولين بار دور ميزى با ديگران نشسته بود و به نظر مىآمد كه با ديگران جمع است.
به معلمش گفت: بله خوب بود. و اضافه كرد اما آنها با من حرف نمىزدند.
- تو با آنها حرف زدى؟
- نه.
- خب پس. اينگريد اين را گفت و به طرف پدر و مادر امينه برگشت.
حالا ديگر مادر امينه احساس كرد، كه بايد چيزى بگويد. با سوئدى نسبتا بد گفت: اين مساله را در مدرسه قبلى امينه در موردش مطرح نكردند. جایى كه سوئدى ياد گرفت. آنجا آنها مىگفتند كه امينه، به دنبال لغت به شوهرش نگاه كرد و گفت كمك خواه - شوهرش گفت: گرم و صميمى - است. اين را گفت و به جلو خزيد. امينه رويش را برگرداند. فكر مىكرد، چقدر بد است كه پدر و مادرش با لهجهی غليظ تركى، سوئدى را حرف مىزنند. اين مساله باعث مىشد، كه ديگران فكر كنند آنها نمىتوانند به خوبى بقيه فكر كنند.
- و بسيار باهوش، پدر امينه ادامه داد.
اينگريد، با حالتى عصبى، كاغذهايش را مرتب كرد: هيچ اشكالى در شخصيت امينه وجود ندارد، اين را با دستپاچگى اضافه كرد. ولى من با معلم زبان مادريش صحبت كردهام و هر دو نظر داريم كه خوب است امينه هفتهاى يك بار نزد روانشناس مدرسه برود.
امينه فرياد زد: من پيش هيچ روانكاوى نمىروم. و خودش تعجب كرد كه جرات كرده اين كار را بكند.
اينگريد گفت: من درك مىكنم. طبيعى است كه من تو را مجبور نمىكنم، اما مگر نه اين است كه خيلى خوب مىشد اگر تو مىتوانستى...
امينه گفت: نه! من احتياجى به رفتن نزد هيچ روانكاوى ندارم، براى اين كه من هيچ مشكلى براى رابطه با انسانهاى ديگر ندارم. اين تمامى كله زردهاى لعنتى اين كلاسند كه...
اينجا ديگر اينگريد شروع به عصبانى شدن كرده بود: ما به طور واقعى يك سرى قوانين در اين مدرسه داريم...
امينه فرياد زد: من به قوانين مدرسه تان مىشاشم و حتى يك روز ديگر هم در اين مدرسه قدم نمىگذارم. و پس از گفتن اين حرف به طرف در دويد، چرا كه نمىخواست اجازه دهد اينگريد اشكهايش را ببيند. از وسط كريدور دويد، جایى كه ماريا نشسته بود و منتظر نوبتش بود، در حياط تاريك و سرد مدرسه بود، كه اشكهايش مثل قطرههاى باران شروع به باريدن كرد.
* * *
اين قصه را در مورد امينه نوشتم، تا از برخوردى تعريف كنم كه همين حالا در كشور ما اتفاق مىافتد. مىخواستم نشان بدهم كه نه دير شده و نه سخت است، كه مبارزهاى را عليه اين برخوردها سازمان بدهيم. (اما بوش، شانزده ساله، ساكن ير فالا استكهلم، 1989 - به نقل از مجموعه داستان «دكمهی قرمز».)