|
|
به مناسبت سالروز جهانی لغو کار کودک! در طول شش ماه رژه در صد و سه کشور جهان، با حضور کودکان، من در دنیایی از شادی غرق شدم. تجربهی بزرگ و ارزشمندی از حقیقت یافتن یک جمعیت بینالمللی، به ویژه توسط کودکانی که بیشترین زجرها را کشیده بودند، این استثمار شدگان، بردگان آزاد شده... |
|
|
دور تا دور علفزاری که چراگاه گاوها و اسب ها بود، یک دیوار سنگی قدیمی وجود داشت. در درون این دیوار، در نزدیکی انبار غله و ذرت، یک خانواده موش صحرایی زندگی میکرد، یک خانواده موش صحرایی وراج... |
|
|
سمینار «کودکی ربوده شده»، در تاریخ دوم ژوئن 2010، در محل پارلمان سوئد، برگزار شد. هدف این سمینار یک روزه، انعکاس وضعیت کودکان در سطح جهان، پدیدهی کار کودک، و تلاش برای جلب همکاری نهادها و افراد دیگر جهت فعالیتی گستردهتر در زمینهی بهبود وضعیت کودکان و حقوق انسانی آنها بود... |
|
|
در این شمارهی «داروگ»، چندین داستان و شعر، مطالب علمی، جدول و... را خواهید خواند. «... همان طورکه کیفیت خوب غذا برای رشد کودک مناسبتر است، ادبیات مفید - به معنی غیر ایدولوژیک ادبیاتی که صرفا پند و اندرز نمیدهد هم برای رشد روانی و شعور عاطفی و دانش انسانی کودکان ضروری است...» |
|
|
دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بی برو برگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان، سحرخیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به رویت بخندد، دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاههای خیریه و... |
|
|
«آموزگاری آتوریتهای شریف و معنوی است و کسی که معلم است، بایستی شایستگی این کار را داشته باشد.»(یکی از بندهای کنگرهی دوم کودکان کارگر جهان، دهلی، هندوستان) اما در حکومت ددمنشان جمهوری اسلامی، معلمان شایسته را بی حقوق میگذارند، تهدید میکنند، دستگیر میکنند، شکنجه میکنند، و یا مثل فرزاد میکشند... |
|
|
از اعدام معلم ایرانی در شوک است! «فدراسیون جهانی اتحادیههای معلمان» (بینالملل آموزش- ایی آی) عمیقا از شنیدن خبری در مورد معلم عضو کانون صنفی معلمان ایران، فرزاد کمانگر مبنی بر این که وی یکی از پنج نفری است... |
|
|
یکی بود یکی نبود، ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی میکرد. ماهی از ده هزار تخمی که گذاشته بود، تنها این بچه برایش مانده بود. بنابراین، ماهی سیاه یکی یک دانهی مادرش بود... |
|
|
سلام ای آموزگار کلاس ما در مدرسهی خورشید! امروز روز توست. روزی که باید تو را سپاس گفت و قدر دانست. من هیچ هدیهای نیافتم که در شان تو باشد. آخر هیچ هدیهای که با ارادهی تو برابر باشد، نیست که تقدیم دستان پُر مهرت کنم. از برایت نوشتم با قلمی که روزی تو خود در دستانم نهادی و نوشتن را به من و هزاران من دیگر آموختی... |
|
|
جنين انسان، پس از گذشت بیست هفته از تشكيل نطفه مىتواند صداهاى خارج و موسيقى را بشنود. تحقيقات به عمل آمده نشان مىدهد آنها مىتوانند آن چه را كه در محيط رحم مادرشان مىشنوند، پس از دوازده ماه از تولد به خاطر آورند... |
|
|
پانزده سال از به قتل رسیدن و مرگ جانکاه اقبال مسیح، کودک کارگر و بردهی قرض دوازده سالهی پاکستانی، میگذرد. اقبال کودکی از تبار زحمتکشان بود که نسل در نسلش بردهی قرض بودند. او از چهار سالگی به کار در کارگاههای قالیبافی، مزارع و کورههای آجرپزی پرداخت. زندگی کوتاه و پُر ثمر اقبال به دست مافیای کارخانهداران از او گرفته شد... |
|
|
سال هاست نان خشکی ها از محلهی ما نمی گذرند... |
|
|
برگ های نارنج های انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخته سیاه را با نمد پاره ی کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ در فضای اتاق موج می زد و در ریه ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود. سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و... |
|
|
کودک زیباست، مقولهی کودکی زیباست، اما متاسفانه "کودکی" و کودک بودن برای بسیاری از کودکان در جهان معاصر زیبا نیست. چهرهی کودکی بر خلاف تصوری که ما از آن به یاد داریم، گلگون نیست. کودک، گرسنه، استثمار شده، بیمار و مورد خشونت فیزیکی و جنسی قرار گرفته است... |
|
|
هانس کریستیان اندرسون در سال 1805 در خانوادهای کوچک و فقیر به دنیا آمد. پدرش کفاش بود، اما عاشق کتاب و اهل مطالعه. مادرش از خانوادهای تنگ دست بود که در کودکی به گدایی فرستاده میشد و حالا سعی میکرد تک فرزندش گذشتهی او را تجربه نکند... |
|
|
من کودکی هستم که در بازار مولوی کار میکنم. کار خیلی خوبی ندارم. کار من کارتن جمع کردن از بازار است. من در بازار میروم و کار میکنم. یک گونی در پشت میگیرم و راهی بازار میشوم. در بازار تکه تکه کارتن را جمع میکنم، تا گونی پُر شود. |
|
|
الیور تویست، دختر كبریتفروش، جودی آبوت و... قهرمانان دوران كودكی بسیاری از ما بودهاند؛ قهرمانانی كه سعی كردیم در كنار آن كه از آنها میآموزیم، برای محرومیتهای آنها چاره كنیم. بزرگتر كه شدیم... |
|
|
از متروی شهرری که پیاده میشوم، سوار تاکسی دربست شده و از جادهی امام رضا میگذرم و به محمودآباد شهرری رسیده و باز آن را هم رد میکنم و کوره پزخانههای محمودآباد را مقابل چشمانم میبینم... |
|
|
...برف روی گیسوان لطیف و بورش می بارید و دانه های لیز و نقره ای اش روی موهای او می پاشید. لبخندش واقعا دلنشین بود. خیابان تاریك پشت سر دخترك كاملا خلوت بود و دنیا مرده به نظر می رسید... |
|
|
کودکان کار در سراسر جهان ويژگىها و دردهاى مشترکى دارند که آنها را به هم نزديک مىکند. اين همانندىها خاص کودکان نيست، بلکه همه گروههايى که از وضعيت اقتصادى-اجتماعى مشخصى برخوردارند، داراى اين ويژگىها هستند... |
|
|
جمهوری اسلامی، رژیم شکنجه و اعدام کودکان و نوجوانان است. «رادیو دموکراسی شورایی» گفت و گویی با سوسن بهار در این باره، در سالگرد روز جهانی علیه اعدام، دهم نوامبر، داشته است... |
|
|
خندهی بی لب کی دیده؟ مهتاب ِ بی شب کی دیده؟ لب که نباشه خنده نیس |
|
|
پیدایش مطبوعات كودکان و نوجوانان در ایران به عنوان نشریاتی كه به طور مشخص تنها برای خوانده شدن توسط كودكان یا نوجوانان نوشته میشوند، نه پدیدهای ناگهانی، بلكه همچون هر مقولهی فرهنگی دیگری، پیامد حركتی پیوسته و زمانمند بود... |
|
|
در قلب دریاچهای، جزیرهای کوچک بود. این جزیره را سرخسهای برگ پهن و بوتههای تنومند، به جنگلی انبوه بدل کرده بودند. دور تا دور این جزیره، دریا بود و ساحل دریا از سنگریزههای گرد و هموار پر بود... |
|
|
آن چه میخوانید، گفتگوی یکی از دست اندرکاران عرصهی دفاع از حق کودکی و لغو کار کودک در ایران است، که با تعدادی از کارگران کوچک مهاجر افغانستانی مقیم ایران، برای درج در این شمارهی ویژهی «داروگ» صورت گرفته است... |
|
|
روزی روزگاری در گوشه دریاچهای، یک دسته ماهی زندگی میکردند، یک دسته ماهی کوچولو. رنگ همه آنها سرخ بود، بجز یکی، که رنگش سیاه بود. فرق او با خواهران و برادرانش فقط در رنگ نبود. او میتوانست تندتر از بقیه شنا کند... |
|
|
یک تفاوت حضور کارگران افغانستانی در ایران، نسبت به دورهی گذشته، نه فقط افزایش میلیونی آنان، بلکه به کار کشیده شدن گستردهی کودکان در بازارهای کار و در خیابانها است. هزاران کودک افغانستانی به علت فقر خانوادههای خود مشغول کار در کارگاههای قالی بافی و... شدند... |
|
|
«انگوى» يكى از بچه سربازهاى آفريقا بوده است، بچه سربازهايى كه بر اساس برآوردها تعداد آنها به يكصد و بيست هزار نفر در كل قاره آفريقا میرسد. اين سربازان كوچك البته در مناطقى كه درگيرى ها پايان يافته و يا فشارهاى بين المللى در اين مورد زياد بوده است، آزاد شده اند... |
|
|
ژاكت سرخش در فضایى كه تماما خاكسترى بود، از آسمان ابرى گرفته تا اسفالت خيابان، از درختان بى برگ سپيدار و افرا گرفته تا آب درياچه، مثل ذغال سرخ درون خاكستر جلوهی زيبایى داشت... |
|
|
برای من که هر روز از مترو استفاده میکنم، باورکردنی نبود که یک ایستگاه میتواند برای دو پسربچه دست فروش این قدر وحشت زا باشد. قطار که در ایستگاه توقف کرد، هر کدام خود را پشت یکی از زنها پنهان کردند. آن که فال میفروخت اصلا دیده نمیشد، اما... |
|
|
سیزده و نیم ساله است. باهوش، متفکر و ساده. به مدت یک سال سنگ شکن بوده است. از او میپرسم: پیامی برای بچه ها و بزرگ ترهایی که «داروگ» را میخوانند نداری؟ میگوید: «من میخواهم معلم شوم. فکر میکنم تمام بچه هایی مثل من باید معلم شوند.» |
|
|
کاپشن خاکی رنگ پوشیده است. کلاهی بافتنی به سر دارد. چشمان روشنش روی پوست چروک خورده از سرما و آفتاب، برق میزند. چشمانش آشناست. انگار آنها را قبلا دیدهام... |
|
|
آنچه در زیر میخوانید گزیده ای است از مجموعه ای که کودکان کارگر نوشته اند، در کلاس هایی که چند سال است روزهای جمعه در چند مرکز غیر دولتی برای آموزش این کودکان تشکیل میشود. این مجموعه را علی صداقتی خیاط، نویسنده و فعال حقوق کودکان گرد آورده... |
|
|
چشمم به پسر بچهای افتاد که میشد حدس زد که هشت یا نه سال داشته باشد. چند لحظهای نگاهش کردم. او چشمهایش خیره به پائین بود، انگار چیزی از او گم شده است. دستش طنابی بود که در انتهای آن آهن روبایی بزرگ بسته شده بود... |
|
|
دکلن گلبریت خواننده اسکاتلندی در سال ۲۰۰۲ با خواندن آهنگ «به من بگو چرا؟» چشمان بسیاری را به خود خیره کرد. او در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت. |