|
|
صاحبکار من خیلی خشن بود، تنبل خر نفهم. و من هم از او عصبانیتر چون خسته تشنه داقون او گفت و من گفتم و درگیری اونجا شروع شد من اخراج او خوشحال، من گریان او خندان... |
|
|
صمد بهرنگی دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بی برو برگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان، سحرخیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به رویت بخندد... |
|
|
در این مصاحبه، که به مناسبت روز جهانی لغو کار کودک صورت گرفته، سوسن بهار به دلایل کار روزافزون کودکان در ایران، و نیز در سراسر جهان، و امکانپذیری و ضرورت از بین بردن این پدیدهی دردناک میپردازد... |
|
|
محمود کیانوش
قاصدك، راست بگو نزد ما آمدهای؟ |
|
|
پرویز بهادری چند سالم بوده و کجا اتفاق افتاده بوده را به خاطر نمیآرم. هوا سرد سرد بوده؛ دستام داشته از سرما خشک میشده. نق نزده بودهام، ولی مادرم دستامو گرفته بوده و مالونده بوده. بعد دستام گرم شده بوده و چشامو بهتر باز کرده بودهام. شب روشن بوده و همه جا را تقریبا میشده دید... |
|
|
غلامرضا بقایی واژهی زندان در این تحقیق، زندانهای سیاسی جمهوری اسلامی است در دههی شصت خورشیدی؛ یعنی جاهایی که هزاران کودک و نوجوان ایرانی به علت و انگیزهی سیاسی و یا فشار روانی به مادران زندانی به آن جا برده و زندانی شدند. گرچه شمار بسیاری از این کودکان دیگر زنده نیستند... |
|
|
While governments and civil society commemorate the World Day Against Child Labour on June 12, over 20 crore children are still engaged as child labourers. More than half of them face the worst forms of child labour. Though India has the dubious distinction of having the largest number of child labourers... |
|
|
16 June 2010: Global March Against Child Labour welcomes the adoption by the International Labour Organisation (ILO) of the Convention for protection of the domestic workers, accompanied by a set of Recommendations today at the International Labour... |
|
|
در رویاهایم |
|
|
آنچه در زیر میخوانید گزیده ای است از مجموعه ای که کودکان کارگر نوشته اند، در کلاس هایی که چند سال است روزهای جمعه در چند مرکز غیر دولتی برای آموزش این کودکان تشکیل میشود. این مجموعه را علی صداقتی خیاط، نویسنده و فعال حقوق کودکان گرد آورده... |
|
|
سوسن بهار ژاكت سرخش در فضایى كه تماما خاكسترى بود، از آسمان ابرى گرفته تا اسفالت خيابان، از درختان بى برگ سپيدار و افرا گرفته تا آب درياچه، مثل ذغال سرخ درون خاكستر جلوهی زيبایى داشت... |
|
|
علیرضا عسگری مجوز اقامت ندارد گُل محمد جان بیمهی عمرش کودکی است... |
|
|
دیوارهای پیاده روهای شهر را ببینید، که از ازدحام رنگ و نگاه هنرمندان خیابانی چه با شکوه و زیبنده شدهاند؛ مردان، زنان، کودکان، کودکان کار؛ این ویدیوی زیبا را از دست ندهید. هنوز میشود روی دیوارهای پیاده روهای شهر، شیارهای عمیق زندگی انسانی را به نمایش گذاشت... |
|
|
سوسن بهار زشتترین شکل استفادهی تبلیغاتی - ایدئولوژیکی از کودکان در سالهای اخیر در سطح جهان را، به واقع، جمهوری اسلامی به نمایش گذارده است. البته در کشورهای پیشرفته هم میبینیم، که برای پیشبرد کارزارهای تبلیغاتی در انتخابات مختلف، چگونه از لطافت و معصومیت کودکان استفاده میشود... |
|
|
مرد چند دقيقهای به دختر بچهها نگاه کرد و بعد از صاحب روسپی خانه پرسيد: «جوانتر هم داريد»؟! دنيای سياست و دنيای مد دور از هم به نظر ميرسند. اما ناديا پلسنر، دانشجوی هنر دانمارکی و کنشگرآنلاين حقوق بشر، ترکيب جالبی از آن به وجود آورد که نظر بسياری را جلب نمود... |
|
|
«آکاردئون»، فیلمی کوتاه از جعفر پناهی، کارگردان سرشناس ایرانی، است که پدیدهی دردناک و رو به افزایش کار کودکان در ایران را به تصویر میکشد. جعفر پناهی، این سینماگر معترض، هم اکنون در زندان های جمهوری اسلامی اسیر است. فیلم زیبای او را ببینید. |
|
|
آنتوان چخوف
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلی اِونا » پرستار
بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم. |
|
|
به کار کشیدن کودکان، سنگ بنای بی حقوقی مطلق آنان در سایر شئونات اجتماعی است. کودکانی که بنا به تعریف میبایست از امنیت، رفاه، شادی و تحصیل بهرهمند باشند، در سراسر جهان سرمایهداری و از جمله در ایران به وحشیانهترین شکلی تحت سختترین شرایط به کار کشیده میشوند... |
|
|
لئو لیونی - ترجمه: م. حجری در قلب دریاچهای، جزیرهای کوچک بود. این جزیره را سرخسهای برگ پهن و بوتههای تنومند، به جنگلی انبوه بدل کرده بودند. دور تا دور این جزیره، دریا بود و ساحل دریا از سنگریزههای گرد و هموار پر بود... |
|
|
جنين انسان، پس از گذشت بیست هفته از تشكيل نطفه مىتواند صداهاى خارج و موسيقى را بشنود. تحقيقات به عمل آمده نشان مىدهد آنها مىتوانند آن چه را كه در محيط رحم مادرشان مىشنوند، پس از دوازده ماه از تولد به خاطر آورند... |
|
|
سیدعلی صالحی سال هاست نان خشکی ها از محلهی ما نمی گذرند... |
|
|
رسول پرویزی برگ های نارنج های انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخته سیاه را با نمد پاره ی کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ در فضای اتاق موج می زد و در ریه ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود. سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و... |
|
|
سوسن بهار کودک زیباست، مقولهی کودکی زیباست، اما متاسفانه "کودکی" و کودک بودن برای بسیاری از کودکان در جهان معاصر زیبا نیست. چهرهی کودکی بر خلاف تصوری که ما از آن به یاد داریم، گلگون نیست. کودک، گرسنه، استثمار شده، بیمار و مورد خشونت فیزیکی و جنسی قرار گرفته است... |
|
|
لئو لیونی - ترجمه: م. حجری دور تا دور علفزاری که چراگاه گاوها و اسب ها بود، یک دیوار سنگی قدیمی وجود داشت. در درون این دیوار، در نزدیکی انبار غله و ذرت، یک خانواده موش صحرایی زندگی میکرد، یک خانواده موش صحرایی وراج... |
|
|
رضا جوان هانس کریستیان اندرسون در سال 1805 در خانوادهای کوچک و فقیر به دنیا آمد. پدرش کفاش بود، اما عاشق کتاب و اهل مطالعه. مادرش از خانوادهای تنگ دست بود که در کودکی به گدایی فرستاده میشد و حالا سعی میکرد تک فرزندش گذشتهی او را تجربه نکند... |
|
|
گزارشگر و تهیه کننده: گیتا صالحی من کودکی هستم که در بازار مولوی کار میکنم. کار خیلی خوبی ندارم. کار من کارتن جمع کردن از بازار است. من در بازار میروم و کار میکنم. یک گونی در پشت میگیرم و راهی بازار میشوم. در بازار تکه تکه کارتن را جمع میکنم، تا گونی پُر شود. |
|
|
ترجمه: مهتاب صفرزاده الیور تویست، دختر كبریتفروش، جودی آبوت و... قهرمانان دوران كودكی بسیاری از ما بودهاند؛ قهرمانانی كه سعی كردیم در كنار آن كه از آنها میآموزیم، برای محرومیتهای آنها چاره كنیم. بزرگتر كه شدیم... |
|
|
سعید جلالی فر از متروی شهرری که پیاده میشوم، سوار تاکسی دربست شده و از جادهی امام رضا میگذرم و به محمودآباد شهرری رسیده و باز آن را هم رد میکنم و کوره پزخانههای محمودآباد را مقابل چشمانم میبینم... |
|
|
هاینریش بل - برگردان: فرهاد سلمانیان ...برف روی گیسوان لطیف و بورش می بارید و دانه های لیز و نقره ای اش روی موهای او می پاشید. لبخندش واقعا دلنشین بود. خیابان تاریك پشت سر دخترك كاملا خلوت بود و دنیا مرده به نظر می رسید... |
|
|
فاطمه قاسم زاده کودکان کار در سراسر جهان ويژگىها و دردهاى مشترکى دارند که آنها را به هم نزديک مىکند. اين همانندىها خاص کودکان نيست، بلکه همه گروههايى که از وضعيت اقتصادى-اجتماعى مشخصى برخوردارند، داراى اين ويژگىها هستند... |
|
|
جمهوری اسلامی، رژیم شکنجه و اعدام کودکان و نوجوانان است. «رادیو دموکراسی شورایی» گفت و گویی با سوسن بهار در این باره، در سالگرد روز جهانی علیه اعدام، دهم نوامبر، داشته است... |
|
|
احمد شاملو خندهی بی لب کی دیده؟ مهتاب ِ بی شب کی دیده؟ لب که نباشه خنده نیس... |
|
|
علی کاشفی خوانساری پیدایش مطبوعات كودکان و نوجوانان در ایران به عنوان نشریاتی كه به طور مشخص تنها برای خوانده شدن توسط كودكان یا نوجوانان نوشته میشوند، نه پدیدهای ناگهانی، بلكه همچون هر مقولهی فرهنگی دیگری، پیامد حركتی پیوسته و زمانمند بود... |
|
|
آن چه میخوانید، گفتگوی یکی از دست اندرکاران عرصهی دفاع از حق کودکی و لغو کار کودک در ایران است، که با تعدادی از کارگران کوچک مهاجر افغانستانی مقیم ایران، برای درج در این شمارهی ویژهی «داروگ» صورت گرفته است... |
|
|
لئو لیونی - ترجمه: م. حجری روزی روزگاری در گوشه دریاچهای، یک دسته ماهی زندگی میکردند، یک دسته ماهی کوچولو. رنگ همه آنها سرخ بود، بجز یکی، که رنگش سیاه بود. فرق او با خواهران و برادرانش فقط در رنگ نبود. او میتوانست تندتر از بقیه شنا کند... |
|
|
سوسن بهار یک تفاوت حضور کارگران افغانستانی در ایران، نسبت به دورهی گذشته، نه فقط افزایش میلیونی آنان، بلکه به کار کشیده شدن گستردهی کودکان در بازارهای کار و در خیابانها است. هزاران کودک افغانستانی مشغول کار در کارگاههای قالی بافی و... شدند... |
|
|
مریم نظری برای من که هر روز از مترو استفاده میکنم، باورکردنی نبود که یک ایستگاه میتواند برای دو پسربچه دست فروش این قدر وحشت زا باشد. قطار که در ایستگاه توقف کرد، هر کدام خود را پشت یکی از زنها پنهان کردند. آن که فال میفروخت اصلا دیده نمیشد، اما... |
|
|
سیزده و نیم ساله است. باهوش، متفکر و ساده. به مدت یک سال سنگ شکن بوده است. از او میپرسم: پیامی برای بچه ها و بزرگ ترهایی که «داروگ» را میخوانند نداری؟ میگوید: «من میخواهم معلم شوم. فکر میکنم تمام بچه هایی مثل من باید معلم شوند.» |
|
|
گیتا صالحی کاپشن خاکی رنگ پوشیده است. کلاهی بافتنی به سر دارد. چشمان روشنش روی پوست چروک خورده از سرما و آفتاب، برق میزند. چشمانش آشناست. انگار آنها را قبلا دیدهام... |
|
|
سولماز سعیدی چشمم به پسر بچهای افتاد که میشد حدس زد که هشت یا نه سال داشته باشد. چند لحظهای نگاهش کردم. او چشمهایش خیره به پائین بود، انگار چیزی از او گم شده است. دستش طنابی بود که در انتهای آن آهن روبایی بزرگ بسته شده بود... |