شازده کوچولو


اثر: آنتوان دو سن‌تگزوپه‌رى
برگردان: احمد شاملو
اهدانامچه  به لئون ورث Leon Werth


از بچه‌ها عذر مى‌خواهم که اين کتاب را به يکى از بزرگترها هديه کرده‌ام. براى اين کار يک دليل حسابى دارم: اين «بزرگتر» بهترين دوست من تو همه دنيا است. يک دليل ديگرم هم آن که اين «بزرگتر» همه چيز را مى‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هايى را که براى بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم اين است که اين «بزرگتر» تو فرانسه زندگى مى‌کند و آن‌جا گشنگى و تشنگى مى‌کشد و سخت محتاج دلجويى است. اگر همه‌ى اين عذرها کافى نباشد اجازه مى‌خواهم اين کتاب را تقديم آن بچه‌اى کنم که اين آدم ‌بزرگ يک روزى بوده. آخر هر آدم بزرگى هم روزى روزگارى بچه‌اى بوده (گيرم کم‌تر کسى از آن‌ها اين را به ياد مى‌آورد). پس من هم اهدانامچه‌ام را به اين شکل تصحيح مى‌کنم:
به لئون ورث موقعى که پسربچه بود.

آنتوان دو سن‌تگزوپه‌رى


من هم برگردان فارسى اين شعر بزرگ را به دو بچه‌ى دوست‌داشتنى ديگر تقديم مى‌کنم: دکتر جهانگير کازرونى و دکتر محمدجواد گلبن.

احمد شاملو

* * *

يک بار شش سالم که بود تو کتابى به اسم قصه‌هاى واقعى -که درباره‌ى جنگل بِکر نوشته شده بود- تصوير محشرى ديدم از يک مار بوآ که داشت حيوانى را مى‌بلعيد. آن تصوير يک چنين چيزى بود:

تو کتاب آمده بود که: «مارهاى بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت مى‌دهند. بى اين که بجوندش. بعد ديگر نمى‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهى را که هضمش طول مى‌کشد مى‌گيرند مى‌خوابند».
اين را که خواندم، راجع به چيزهايى که تو جنگل اتفاق مى‌افتد کلى فکر کردم و دست آخر توانستم با يک مداد رنگى اولين نقاشيم را از کار درآرم. يعنى نقاشى شماره‌ى يکم را که اين جورى بود:

شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسيدم از ديدنش ترس ‌تان بر مى‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه بايد آدم را بترساند؟
نقاشى من کلاه نبود، يک مار بوآ بود که داشت يک فيل را هضم مى‌کرد. آن وقت براى فهم بزرگترها برداشتم توى شکم بوآ را کشيدم. آخر هميشه بايد به آن‌ها توضيحات داد. نقاشى دومم اين جورى بود:

بزرگترها بم گفتند کشيدن مار بوآى باز يا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بيش‌تر جمع جغرافى و تاريخ و حساب و دستور زبان کنم. و اين جورى شد که تو شش سالگى دور کار ظريف نقاشى را قلم گرفتم. از اين که نقاشى شماره‌ى يک و نقاشى شماره‌ى دو ام يخ شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هيچ وقت نمى‌توانند از چيزى سر درآرند. براى بچه‌ها هم خسته کننده است که همين جور مدام هر چيزى را به آن‌ها توضيح بدهند.
ناچار شدم براى خودم کار ديگرى پيدا کنم و اين بود که رفتم خلبانى ياد گرفتم. بگويى نگويى تا حالا به همه جاى دنيا پرواز کرده ام و راستى راستى جغرافى خيلى بم خدمت کرده. مى‌توانم به يک نظر چين و آريزونا را از هم تميز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافى خيلى به دادش مى‌رسد.
از اين راه است که من تو زندگيم با گروه گروه آدم‌هاى حسابى برخورد داشته‌ام. پيش خيلى از بزرگترها زندگى کرده‌ام و آن‌ها را از خيلى نزديک ديده‌ام گيرم اين موضوع باعث نشده در باره‌ى آن‌ها عقيده‌ى بهترى پيدا کنم.
هر وقت يکى‌شان را گير آورده‌ام که يک خرده روشن بين به نظرم آمده با نقاشى شماره‌ى يکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببينم راستى راستى چيزى بارش هست يا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «اين يک کلاه است». آن وقت ديگر من هم نه از مارهاى بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌هاى بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پايين و باش از بريج و گلف و سياست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از اين که با يک چنين شخص معقولى آشنايى به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.

اين جورى بود که روزگارم تو تنهايى مى‌گذشت بى اين که راستى راستى يکى را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااين که زد و شش سال پيش در کوير صحرا حادثه‌يى برايم اتفاق افتاد؛ يک چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکارى همراهم بود نه مسافرى يکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمير مشکلى برآيم. مساله‌ى مرگ و زندگى بود. آبى که داشتم زورکى هشت روز را کفاف مى‌داد.
شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادى مسکونى رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتى شکسته‌يى که وسط اقيانوس به تخته پاره‌يى چسبيده باشد. پس لابد مى‌توانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتى کله‌ى آفتاب به شنيدن صداى ظريف عجيبى که گفت: «بى زحمت يک برّه برام بکش!» از خواب پريدم.
- ها؟
- يک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوى بسيار عجيبى را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. اين بهترين شکلى است که بعد ها توانستم از او در آرم، گيرم البته آنچه من کشيده‌ام کجا و خود او کجا! تقصير من چيست؟ بزرگتر ها تو شش سالگى از نقاشى دل‌سردم کردند و جز بوآى باز و بسته ياد نگرفتم چيزى بکشم.
با چشم‌هايى که از تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهانى خيره شدم. يادتان نرود که من از نزديکترين آبادى مسکونى هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمى‌زاد کوچولوى من هم اصلا به نظر نمى‌آمد که راه گم کرده باشد يا از خستگى دم مرگ باشد يا از گشنگى دم مرگ باشد يا از تشنگى دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچه‌يى نمى‌بُرد که هزار ميل دور از هر آبادى مسکونى تو دل صحرا گم شده باشد.

وقتى بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو اين جا چه مى‌کنى؟
و آن وقت او خيلى آرام، مثل يک چيز خيلى جدى، دوباره در آمد که:
- بى زحمت واسه‌ى من يک برّه بکش.
آدم وقتى تحت تاثير شديد رازى قرار گرفت جرات نافرمانى نمى‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ى هزار ميل دورتر از هر آبادى مسکونى و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ اين نکته در نظرم بى معنى جلوه کرد باز کاغذ و خودنويسى از جيبم در آوردم اما تازه يادم آمد که آنچه من ياد گرفته‌ام بيش‌تر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقى مختصرى به آن موجود کوچولو گفتم نقاشى بلد نيستم.
بم جواب داد: -عيب ندارد، يک بَرّه برام بکش.
از آن‌جايى که هيچ وقت تو عمرم بَرّه نکشيده بودم يکى از آن دو تا نقاشى‌اى را که بلد بودم برايش کشيدم. آن بوآى بسته را. ولى چه يکه‌اى خوردم وقتى آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فيلِ تو شکم يک بوآ نمى‌خواهم. بوآ خيلى خطرناک است، فيل جا تنگ کن. خانه‌ى من خيلى کوچولوست، من يک بره لازم دارم. برام يک بره بکش.
- خب، کشيدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! اين که همين حالاش هم حسابى مريض است. يکى ديگر بکش.
- کشيدم.
لبخند با نمکى زد و در نهايت گذشت گفت:
-خودت که مى‌بينى... اين بره نيست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشى را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلى ها رد کرد:
- اين يکى خيلى پير است... من يک بره مى‌خواهم که مدت ها عمر کند...
بارى چون عجله داشتم که موتورم را پياده کنم، با بى حوصلگى جعبه‌اى کشيدم که ديواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پريد که:
- اين يک جعبه است. بره‌اى که مى‌خواهى اين تو است.
و چه قدر تعجب کردم از اين که ديدم داور کوچولوى من قيافه‌اش از هم باز شد و گفت:
- آها... اين درست همان چيزى است که مى‌خواستم! فکر مى‌کنى اين بره خيلى علف بخواهد؟
- چطور مگر؟
- آخر جاى من خيلى تنگ است...
- هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌ يى که بت داده‌ام خيلى کوچولوست.
- آن قدرهاهم کوچولو نيست... اِه! گرفته خوابيده...
و اين جورى بود که من با شهريار کوچولو آشنا شدم.

خيلى طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهريار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ مى‌کرد خودش انگار هيچ وقت سوال‌هاى مرا نمى‌شنيد. فقط چيزهايى که جسته گريخته از دهنش مى‌پريد کم کم همه چيز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيماى مرا ديد (راستى من هواپيما نقاشى نمى‌کنم، سختم است.) ازم پرسيد:
- اين چيز چيه؟
- اين «چيز» نيست: اين پرواز مى‌کند. هواپيماست. هواپيماى من است.
و از اين که به‌اش مى‌فهماندم من کسى‌ام که پرواز مى‌کنم به خود مى‌باليدم.
حيرت زده گفت: -چى؟ تو از آسمان افتاده‌اى؟
با فروتنى گفتم: -آره.
گفت: -اوه، اين ديگر خيلى عجيب است!
و چنان قهقهه‌ى ملوسى سر داد که مرا حسابى از جا در برد. راستش من دلم مى‌خواهد ديگران گرفتارى‌هايم را جدى بگيرند.
خنده‌هايش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان مى‌آيى! اهل کدام سياره‌اى؟...
بفهمى نفهمى نور مبهمى به معماى حضورش تابيد. يکهو پرسيدم:
-پس تو از يک سياره‌ى ديگر آمده‌اى؟
آرام سرش را تکان داد بى اين که چشم از هواپيما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام آرام سر تکان مى‌داد.
گفت: -هر چه باشد با اين نبايد از جاى خيلى دورى آمده باشى...
مدت درازى تو خيال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جيب در آورد و محو تماشاى آن گنج گرانبها شد.
فکر مى‌کنيد از اين نيمچه اعتراف «سياره‌ى ديگر»ِ او چه هيجانى به من دست داد؟ زير پاش نشستم که حرف بيشترى از زبانش بکشم:
- تو از کجا مى‌آيى آقا کوچولوى من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ى مرا مى‌خواهى کجا ببرى؟
مدتى در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
- حسن جعبه‌اى که بم داده‌اى اين است که شب‌ها مى‌تواند خانه‌اش بشود.
- معلوم است... اما اگر بچه‌ى خوبى باشى يک ريسمان هم بِت مى‌دهم که روزها ببنديش. يک ريسمان با يک ميخ طويله...
انگار از پيش‌نهادم جا خورد، چون که گفت:
- ببندمش؟ چه فکر ها!
- آخر اگر نبنديش راه مى‌افتد مى‌رود گم مى‌شود.
دوست کوچولوى من دوباره غش غش خنده را سر داد:
- مگر کجا مى‌تواند برود؟
- خدا مى‌داند. راستِ شکمش را مى‌گيرد و مى‌رود...
- بگذار برود...اوه، خانه‌ى من آن‌قدر کوچک است!
و شايد با يک خرده اندوه در آمد که:
- يکراست هم که بگيرد برود جاى دورى نمى‌رود...

به اين ترتيب از يک موضوع خيلى مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سياره‌ى او کمى از يک خانه‌ى معمولى بزرگتر بود.اين نکته آنقدرها به حيرتم نينداخت. مى‌دانستم گذشته از سياره‌هاى بزرگى مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام براى خودشان اسمى دارند، صدها سياره‌ى ديگر هم هست که بعضى‌شان از بس کوچکند با دوربين نجومى هم به هزار زحمت ديده مى‌شوند و هرگاه اخترشناسى يکى‌شان را کشف کند به جاى اسم شماره‌اى به‌اش مى‌دهد. مثلا اسمش را مى‌گذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلايل قاطعى دارم که ثابت مى‌کند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.

اين اخترک را فقط يک بار به سال ۱۹۰۹ يک اخترشناس ترک توانسته بود ببيند که تو يک کنگره‌ى بين‌المللى نجوم هم با کشفش هياهوى زيادى به راه انداخت اما واسه خاطر لباسى که تنش بود هيچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگ‌ها اين جورى‌اند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و ترک مستبدى ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشيدن لباس اروپايى‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و اين بار با سر و وضع آراسته براى کشفش ارائه‌ى دليل کرد و اين بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ براى‌تان نقل مى‌کنم يا شماره‌اش را مى‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتى با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ى چيزهاى اساسى‌اش سوال نمى‌کنند که هيج وقت نمى‌پرسند «آهنگ صداش چطور است؟ چه بازى‌هايى را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع مى‌کند يا نه؟» - مى‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق مى‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال مى‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ى قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانى و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ى صد ميليون تومنى ديدم تا صداشان بلند بشود که: -واى چه قشنگ!
يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و مى‌خنديد و دلش يک بره مى‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسى است» شانه بالا مى‌اندازند و باتان مثل بچه‌ها رفتار مى‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌اى که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بى‌معطلى قبول مى‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمى‌پرسند. اين جورى‌اند ديگر. نبايد ازشان دلخور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقيقى زندگى را درک مى‌کنيم مى‌خنديم به ريش هرچه عدد و رقم است! چيزى که من دلم مى‌خواست اين بود که اين ماجرا را مثل قصه‌ى پريا نقل کنم. دلم مى‌خواست بگويم: «يکى بود يکى نبود. روزى روزگارى يه شهريار کوچولو بود که تو اخترکى زندگى مى‌کرد همه‌اش يه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پىِ دوستِ هم‌زبونى مى‌گشت...»، آن هايى که مفهوم حقيقى زندگى را درک کرده‌اند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس مى‌کنند. آخر من دوست ندارم کسى کتابم را سرسرى بخواند. خدا مى‌داند با نقل اين خاطرات چه بار غمى روى دلم مى‌نشيند. شش سالى مى‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. اين که اين جا مى‌کوشم او را وصف کنم براى آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلى غم‌انگيز است. همه کس که دوستى ندارد. من هم مى‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را مى‌گيرد. و باز به همين دليل است که رفته‌ام يک جعبه رنگ و چند تا مداد خريده‌ام. تو سن و سال من واسه کسى که جز کشيدنِ يک بوآى باز يا يک بوآى بسته هيچ کار ديگرى نکرده -و تازه آن هم در شش سالگى- دوباره به نقاشى رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعى مى‌کنم چيزهايى که مى‌کشم تا حد ممکن شبيه باشد. گيرم به موفقيت خودم اطمينان چندانى ندارم. يکيش شبيه از آب در مى‌آيد يکيش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. يک جا زيادى بلند درش آورده‌ام يک جا زيادى کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نيستم. خب، رو حدس و گمان پيش رفته‌ام؛ کاچى به زِ هيچى. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئيات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در اين مورد ديگر بايد ببخشيد: دوستم زير بار هيچ جور شرح و توصيفى نمى‌رفت. شايد مرا هم مثل خودش مى‌پنداشت. اما از بختِ بد، ديدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمى‌آيد. نکند من هم يک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ «بايد پير شده باشم».

هر روزى که مى‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزيمت و از سفر و اين حرف‌ها چيزهاى تازه‌اى دستگيرم مى‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هاىِ اتفاقى بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجراىِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
اين بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهريار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسيد:
- بَرّه‌ها بته‌ها را هم مى‌خورند ديگر، مگر نه؟
- آره. همين جور است.
- آخ! چه خوشحال شدم!
نتوانستم بفهمم اين موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم مى‌خورند اهميتش کجاست اما شهريار کوچولو درآمد که:
- پس لابد بائوباب ها را هم مى‌خورند ديگر؟
من برايش توضيح دادم که بائوباب بُتّه نيست. درخت است و از ساختمان يک معبد هم گنده ‌تر، و اگر يک گَلّه فيل هم با خودش ببرد حتا يک درخت بائوباب را هم نمى‌توانند بخورند.
از فکر يک گَلّه فيل به خنده افتاد و گفت: -بايد چيدشان روى هم.
اما با فرزانگى تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگى شروع مى‌کند به بزرگ شدن.
- درست است. اما نگفتى چرا دلت مى‌خواهد بره‌هايت نهال‌هاى بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!
و اين را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من براى اين که به تنهايى از اين راز سر در آرم ناچار شدم حسابى کَلّه را به کار بيندازم.
راستش اين که تو اخترکِ شهريار کوچولو هم مثل سيارات ديگر هم گياهِ خوب به هم مى‌رسيد هم گياهِ بد. يعنى هم تخمِ خوب گياه‌هاى خوب به هم مى‌رسيد، هم تخمِ بدِ گياه‌هاىِ بد. اما تخم گياه‌ها نامريى‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاريک خاک به خواب مى‌روند تا يکى‌شان هوس بيدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسى مى‌آيد و اول با کم رويى شاخکِ باريکِ خوشگل و بى‌آزارى به طرف خورشيد مى‌دواند. اگر اين شاخک شاخکِ تربچه‌اى گلِ سرخى چيزى باشد مى‌شود گذاشت براى خودش رشد کند اما اگر گياهِ بدى باشد آدم بايد به مجردى که دستش را خواند ريشه‌کنش کند.
بارى، تو سياره‌ى شهريار کوچولو گياه تخمه‌هاى وحشتناکى به هم مى‌رسيد. يعنى تخم درختِ بائوباب که خاکِ سياره حسابى ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دير به‌اش برسند ديگر هيچ جور نمى‌شود حريفش شد: تمام سياره را مى‌گيرد و با ريشه‌هايش سوراخ سوراخش مى‌کند و اگر سياره خيلى کوچولو باشد و بائوباب‌ها خيلى زياد باشند پاک از هم متلاشيش مى‌کنند.
شهريار کوچولو بعدها يک روز به من گفت: «اين، يک امر انضباطى است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود بايد با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم بايد خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخيص دادن بائوباب‌ها از بته‌هاى گلِ سرخ که تا کوچولواَند عين هم‌اَند با دقت ريشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌اى هست اما هيچ مشکل نيست.»
يک روز هم بم توصيه کرد سعى کنم هر جور شده يک نقاشى حسابى از کار درآرم که بتواند قضيه را به بچه‌هاى سياره‌ى من هم حالى کند. گفت اگر يک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌اى وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ايرادى ندارد اما اگر پاى بائوباب در ميان باشد گاوِ آدم مى‌زايد. اخترکى را سراغ دارم که يک تنبل‌باشى ساکنش بود و براى کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».
آن وقت من با استفاده از چيزهايى که گفت شکل آن اخترک را کشيدم.

هيچ دوست ندارم اندرزگويى کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن ‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسى که تو چنان اخترکى سرگيدان بشود آن قدر خطر به کمين نشسته که اين مرتبه را از رويه‌ى هميشگى خودم دست بر مى‌دارم و مى‌گويم: «بچه‌ها! هواى بائوباب‌ها را داشته باشيد!»
اگر من سرِ اين نقاشى اين همه به خودم فشار آورده‌ام فقط براى آن بوده که دوستانم را متوجه خطرى کنم که از مدت‌ها پيش بيخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسى که با اين نقاشى داده‌ام به زحمتش مى‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسيد: «پس چرا هيچ کدام از بقيه‌ى نقاشى‌هاى اين کتاب هيبتِ تصويرِ بائوباب‌ها را ندارد؟» -خب، جوابش خيلى ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام از کار درشان بياورم. اما عکس بائوباب‌ها را که مى‌کشيدم احساس مى‌کردم قضيه خيلى فوريت دارد و به اين دليل شور بَرَم داشته بود.

آخ، شهريار کوچولو! اين جورى بود که من کَم کَمَک از زندگىِ محدود و دل‌گير تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمىِ تو تماشاى زيبايىِ غروب آفتاب بوده. به اين نکته‌ى تازه صبح روز چهارم بود که پى بردم؛ يعنى وقتى که به من گفتى:
- غروب آفتاب را خيلى دوست دارم. برويم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...
- هوم، حالاها بايد صبر کنى...
- واسه چى صبر کنم؟
- صبر کنى که آفتاب غروب کند.
اول سخت حيرت کردى بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتى به من گفتى:
- همه‌اش خيال مى‌کنم تو اخترکِ خودمم!
- راستش موقعى که تو آمريکا ظهر باشد همه مى‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب مى‌کند. کافى است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اين‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکى است همين ‌قدر که چند قدمى صندليت را جلو بکشى مى‌توانى هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنى.
- يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمى بعد گفت:
- خودت که مى‌دانى... وقتى آدم خيلى دلش گرفته باشد از تماشاى غروب لذت مى‌برد.
- پس خدا مى‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.

روز پنجم باز سرِ گوسفند از يک راز ديگر زندگى شهريار کوچولو سر در آوردم. مثل چيزى که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد يک‌هو بى مقدمه از من پرسيد:
- گوسفندى که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم مى‌خورد؟
- گوسفند هرچه گيرش بيايد مى‌خورد.
- حتا گل‌هايى را هم که خار دارند؟
- آره، حتا گل‌هايى را هم که خار دارند.
- پس خارها فايده‌شان چيست؟
من چه مى‌دانستم؟ يکى از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهره‌ى سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو مى‌بردم خرابىِ کار به آن سادگى‌ها هم که خيال مى‌کردم نيست برج زهرمار شده‌بودم و ذخيره‌ى آبم هم که داشت ته مى‌کشيد بيش‌تر به وحشتم مى‌انداخت.
- پس خارها فايده‌شان چسيت؟
شهريار کوچولو وقتى سوالى را مى‌کشيد وسط ديگر به اين مفتى‌ها دست بر نمى‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همين جور سرسرى پراندم که:
- خارها به درد هيچ کوفتى نمى‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ى بدجنسى گل‌ها هستند.
- دِ!
و پس از لحظه‌يى سکوت با يک جور کينه درآمد که:
- حرفت را باور نمى‌کنم! گل‌ها ضعيفند. بى شيله‌پيله‌اند. سعى مى‌کنند يک جورى تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال مى‌کنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشت‌آورى مى‌شوند...
لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم مى‌گفتم: «اگر اين مهره‌ى لعنتى همين جور بخواهد لج کند با يک ضربه‌ى چکش حسابش را مى‌رسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
- تو فکر مى‌کنى گل‌ها...
من باز همان جور بى‌توجه گفتم:
- اى داد بيداد! اى داد بيداد! نه، من هيچ کوفتى فکر نمى‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ى مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
- مساله‌ى مهم!
مرا مى‌ديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روى چيزى که خيلى هم به نظرش زشت مى‌آمد خم شده‌ام.
- مثل آدم بزرگ‌ها حرف مى‌زنى!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بى‌رحمانه مى‌گفت:
- تو همه چيز را به هم مى‌ريزى... همه چيز را قاتى مى‌کنى!
حسابى از کوره در رفته‌بود.
موهاى طلايى طلائيش تو باد مى‌جنبيد.
- اخترکى را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگى مى‌کند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستاره‌را تماشا نکرده هيچ وقت کسى را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کارى نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!
- يک چى؟
- يک قارچ!
حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شده‌بود:
- کرورها سال است که گل‌ها خار مى‌سازند و با وجود اين کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را مى‌خورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهايى که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردى نمى‌خورند اين قدر به خودشان زحمت مى‌دهند؟ جنگ ميان برّه‌ها و گل‌ها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدن‌هاى آقا سرخ‌روئه‌ىِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدى‌تر نيست؟ اگر من گلى را بشناسم که تو همه‌ى دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جاى ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بى اين که بفهمد چه‌کار دارد مى‌کند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چى؟ يعنى اين هم هيچ اهميتى ندارد؟ اگر کسى گلى را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختى همين قدر بس است که نگاهى به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايى ميان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّى کنند و خاموش بشوند. يعنى اين هم هيچ اهميتى ندارد؟
ديگر نتوانست چيزى بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.
حالا ديگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. ديگر چکش و مهره و تشنگى و مرگ به نظرم مضحک مى‌آمد. رو ستاره‌اى، رو سياره‌اى، رو سياره‌ى من، زمين، شهريارِ کوچولويى بود که احتياج به دلدارى داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلى که تو دوست دارى تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزه‌بند مى‌کشم... خودم واسه گفت يک تجير مى‌کشم... خودم...» بيش از اين نمى‌دانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بى دست و پا حس مى‌کردم. نمى‌دانستم چه‌طور بايد خودم را به‌اش برسانم يا به‌اش بپيوندم... p چه ديار اسرارآميزى است ديار اشک!

راه شناختن آن گل را خيلى زود پيدا کردم:
تو اخترکِ شهريار کوچولو هميشه يک مشت گل‌هاى خيلى ساده در مى‌آمده. گل‌هايى با يک رديف گلبرگ که جاى چندانى نمى‌گرفته، دست و پاگيرِ کسى نمى‌شده. صبحى سر و کله‌شان ميان علف‌ها پيدا مى‌شده شب از ميان مى‌رفته‌اند. اما اين يکى يک روز از دانه‌اى جوانه زده بود که خدا مى‌دانست از کجا آمده رود و شهريار کوچولو با جان و دل از اين شاخکِ نازکى که به هيچ کدام از شاخک‌هاى ديگر نمى‌رفت مواظبت کرده ‌بود. بعيد بنود که اين هم نوعِ تازه‌اى از بائوباب باشد اما بته خيلى زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهريار کوچولو که موقعِ نيش زدن آن غنچه‌ى بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که بايد چيز معجزه‌آسايى از آن بيرون بيايد. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرايى بود تا هرچه زيباتر جلوه‌کند. رنگ‌هايش را با وسواس تمام انتخاب مى‌کرد سر صبر لباس مى‌پوشيد و گلبرگ‌ها را يکى يکى به خودش مى‌بست. دلش نمى‌خواست مثل شقايق‌ها با جامه‌ى مچاله و پر چروک بيرون بيايد.
نمى‌خواست جز در اوج درخشندگى زيبائيش رو نشان بدهد!...
هوه، بله عشوه‌گرى تمام عيار بود! آرايشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشيد تا آن که سرانجام يک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اين که با آن همه دقت و ظرافت روى آرايش و پيرايش خودش کار کرده بود خميازه‌کشان گفت:
- اوه، تازه همين حالا از خواب پا شده‌ام... عذر مى‌خواهم که موهام اين جور آشفته‌است...
شهريار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگيرد و از ستايش او خوددارى کند:
- واى چه‌قدر زيبائيد!
گل به نرمى گفت:
- چرا که نه؟ من و آفتاب تو يک لحظه به دنيا آمديم...
شهريار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسى نيست اما راستى که چه‌قدر هيجان انگيز بود!
- به نظرم وقت خوردن ناشتايى است. بى زحمت برايم فکرى بکنيد.
و شهريار کوچولوى مشوش و در هم يک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود.
با اين حساب، هنوزهيچى نشده با آن خودپسنديش که بفهمى‌نفهمى از ضعفش آب مى‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا يک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف مى‌زد يک‌هو در آمده بود که:
- نکند ببرها با آن چنگال‌هاى تيزشان بيايند سراغم!
شهريار کوچولو ازش ايراد گرفته‌بود که:
- تو اخترک من ببر به هم نمى‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نيستند.
گل به گلايه جواب داده بود:
- من که علف نيستم.
و شهريار کوچولو گفته بود:
- عذر مى‌خواهم...
- من از ببرها هيچ ترسى ندارم اما از جريان هوا وحشت مى‌کنم. تو دستگاه‌تان تجير به هم نمى‌رسد؟
شهريار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جريان هوا... اين که واسه يک گياه تعريفى ندارد... چه مرموز است اين گل!»
- شب مرا بگذاريد زير يک سرپوش. اين جا هواش خيلى سرد است. چه جاى بدى افتادم! جايى که پيش از اين بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنياهاى ديگرى را بشناسد. شرم‌سار از اين که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغى به اين آشکارى مچش گيربيفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهريار کوچولو را به‌اش يادآور شود:
- تجير کو پس؟
- داشتم مى‌رفتم اما شما داشتيد صحبت مى‌کرديد!
و با وجود اين زورکى بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشيمانى کند.
به اين ترتيب شهريار کوچولو با همه‌ى حسن نىّتى که از عشقش آب مى‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌هاى بى سر و تهش را جدى گرفته‌بود و &#