درددلهاى بريت مارى
آسترید لیندگرن
ترجمه: سوسن بهار
اين طور شروع شد، كه مامان ماشين تحرير قديمىاش را داد به من. يك ماشين تحرير كهنه، سنگين، زنگ زده و گنده. ماشين تحريرى، كه مىتوانست از انگشتان يك ماشين نويس حتى حرفهاى خون روان كند. ماشين اين قدر وضعش خراب است، كه نوشتن با آن عذاب آور است. برادرم "سوانته" نظرش را در مورد آن اين طور بيان كرد: "بريت مارى، هيچ وقت فكر كردهاى كه چه آرامش بخش است وقتى كه كسى ناگهان يك چراغ پريموس قديمى آشپزخانه را خاموش مىكند؟"
پرسيدم: منظورت چيه؟
- تقريبا ده برابر وقتى كه تو چكش زدن بر روى اين ماشين را تمام میكنى، به من احساس آرامش دست مىدهد.
حسوديش شده بود. دلش مىخواست خودش ماشين را داشته باشد. نه براى اين كه با آن بنويسد، بلكه براى اين كه تمام پيچ و مهره هايش را باز كند، يك عالمه پيچ اضافه بياورد و دوباره وصلش كند. اما مامان فكر كرده بود، تايپ كردن براى من مىتواند مفيد باشد و به اين دليل ماشين تحرير به من رسيد. و من از اين بابت خيلى خوشحالم.
اما "داشتن" چيز عجيبى است. "چيزها" مسئوليت مىطلبند. اگر آدم يك گاو داشته باشد، بايد بدوشدش، اگر يك پيانو داشته باشد، بايد با آن آهنگ بزند و وقتى كه تايپ دارد، بايد با آن بنويسد. طبيعى است كه روزهاى اول، من وحشيانه نوشتم. اما نه چيز درست و حسابى، فقط چيزهاى الكى. دست آخر خودم فهميدم اين فقط كاغذ مصرف كردن الكى است، وقتى كه روى يك صفحهی كامل هيچ چيز ديگر جز بريت مارى هاگستروم، ويلا اكه ليند سموستاد (شهر كوچك)، بريت مارى هاگستروم متولد پانزدهم ژوئیهی 1928 يا اسم خواهر و برادرهايم: مايكن هاگستروم، سوانته هاگستروم، يركر هاگستروم مونيكا هاگستروم و دوباره اسم خودت: بريت مارى هاگستروم ننويسى. پائين صفحه، سوانته نوشته بود: غر زدن ابدى دربارهی بريت مارى هاگستروم، يك بار هم كه شده بنويس "آماندا فين كويست" اقلا. البته حق داشت، اما من نمىخواستم كوتاه بيايم و نوشتم: توجه! من هر چه را كه دلم بخواهد، با ماشين تحرير "خودم" مىنويسم. و باز هم توجه! اصلا تو توى اتاق من چه كار مىكردى؟
وقتى كه دفعه بعد سراغ تايپم رفتم، ديدم جواب زير را سوانته نوشته است:
در اين باره بايد كالما كوتاه بياى (برادر نازنين من هجى كردنش خيلى قشنگ است). من تمام تلاشم را كردم، كه "كالما" كوتاه بيايم. اما بعدا شروع به نوشتن يك شعر قشنگ كردم. البته من فقط فرصت كردم بند اول شعر را بنويسم، که اين طورى بود:
"در زير ستاره ها قدم مىفرسايم و فكر مىكنم، فكرهاى بی شمار."
و بعد بايد به طرف مدرسه مىدويدم و وقتى كه زنگ تفريح موقع صبحانه به خانه برگشتم، سوانته شعر را به پايان رسانده بود و اكنون بر صفحهی كاغذ چنين نوشته شده بود:
"در زير ستاره ها قدم مىفرسايم
و فكر مىكنم، فكرهاى بی شمار
و آن قدر پاهايم خسته مىشود
كه مىلنگم و مىلنگم."
و بعد اين هشدار بى ادبانه را هم نوشته بود: "این قدر زيادى فكر نكن، گيج میشى آخرش."
البته خودم به اين نتيجه رسيده بودم، كه از ماشين تحرير بايد به شكل بهترى استفاده كنم و براى كار با ارزشترى از آن استفاده نمايم، اما چطور؟ مشق مدرسه را كه نمىشود با ماشين تايپ نوشت، دفتر خاطرات را هم همين طور. از آن گذشته، من از خاطرات نويسى خوشم نمىآيد، كه با يك صفحه كاغذ درددل كنى، كه حتى نمىتواند بگويد "هوم"! راستى اين چه معنى دارد؟ من دلم مىخواهد، حس كنم كه با چيزى زنده حرف مىزنم. و مدتها بود كه در خلوتم آرزوى يك رفيق مكاتبهاى مىكردم، كه بتوانم دريچهی قلبم را برايش بگشايم. براى يك انسان كوچك ناشناس، كه به همه چيز گوش مىكند و جواب هم مىدهد. بسيارى از دانش آموزانى كه من مىشناسم، دوست مكاتبهاى دارند. بعضىها حتى براى دوستان مكاتبهاى شان در كشورهاى ديگر هم نامه مىنويسند. از اين كه به اين موضوع فكر كنم، خوشم مىآيد، به همه نامه هایى كه از اين ور به آن ور مىروند و مثل اين كه بند كفش آدمها را در كشورهاى مختلف بهم گره مىزنند و آنها را بهم نزديك تر مىكنند.
به همين دليل، وقتى يكى از دخترهاى كلاس يك روز صدايش را بلند كرد و فرياد زد: كى مىخواهد با يك دختر استكهلمى به نام "كاى سا هولتين" مكاتبه كند؟ من درست عين پادشاه سوئد، "گوستاو واسا"، در جنگ كليساى برن، وسط پريدم و داد زدم: من! و به محض اين كه مدرسه تعطيل شد، به طرف خانه دويدم، سراغ ماشين تحرير رفتم و اين طور نوشتم:
"سموستاد"،
بریت ماری، اول سپتامبر
دوست مكاتبهاى عزيز و ناشناس سلام!
اگه میخواهى اولين دوست مكاتبهاى من باشى، اميدوارم كه بخواهى. تقريبا غير معمولى است، كه آدم دوست مكاتبهاى نداشته باشد. همهی دخترهاى كلاس معمولا يك يا حتى چند دوست مكاتبهاى كاملا ضرورى دارند. فقط من تا به حال نداشتهام. بنابراين، كاملا میفهمى كه چرا درست عين يك ببر از جنگل بيرون پريدم و در جواب "ماريا اودن" گفتم كه میخواهم دوست مكاتبهاى تو باشم. او اسم تو و آدرست را از طريق دوستان مكاتبهاى ديگرش گير آورده بود. و حالا اين من و اين تو!
شايد بايد اول خودم را معرفى مىكردم: بريت مارى هاگستروم، 15 ساله، كلاس هفتم دبيرستان دخترانهی "سموستاد". چه شكلىام؟ (برادرم "سوانته" مىگويد اين اولين چيزيست كه يك دختر سئوال مىكند.) عزيزم، من زيبايم، يك استثنا! موهاى سياه ذغالى، چشمان روشن سياه، پوست مثل هلو، بيش از اين چى میخواهى؟
باور كردى؟ در اين صورت كلاه سرت رفته. بايد توضيح بدهم، كه اين تصوير خيالى من از خودم است وقتى كه شبها به رختخواب مىروم. چيزى كه آرزو مىكنم باشم. واقعيت متاسفانه به اين روشنایى نيست. در واقع من يك قيافهی معمولى دارم، چشمهاى معمولى آبى، موهاى عادى بلوند، و يك دماغ معمولى كوچك و سر بالا. البته اينها چيزهایی ست كه به نظر خودم تلخ ترين حقايق در مورد من نيستند. شايد لازم به غصه خوردن هم نباشند. تصور كن اگر آدم واقعا يك قيافهی عجيب و غريب داشت، چى مىشد؟ منظورم از عجيب و غريب اينه كه اگر مثلا يك دمل بيش از حد گنده روى دماغش داشت يا عوض پا يك چرخ داشت.
اما در مورد خانوادهام، ولى بذار دفعهی بعد از اونها صحبت كنيم. جالب نيست راجع به همه چيز پر حرفى كنم، وقتى كه هنوز نمىدانم آيا اصلا تو میخواهى دوست مكاتبهاى من باشى؟ با بى صبرى منتظر جوابت هستم. بايد بدانى كه من بيمارى نوشتن دارم. مىتوان گفت، كه انگشتهايم براى نوشتن مىخارند. خوش شانسى، مامان ماشين تايپ قديمىاش را بهم داده. بنابراين، من تو را در كاغذ و نامه غرق خواهم كرد. نامه نوشتن به كسى كه در استكهلم زندگى مىكند، خيلى جالب است. اميدوارم سر و صداى شهر بزرگ را در نامه هاى تو بشنوم. میتوانى بفهمى كه شهر كوچكى مثل مال ما غرش ندارد، حداكثر مىتواند فسى بكند. اما اشكال ندارد. تو غرش كن، من هم فس فس مىكنم! قول مىدهم، صفحه پشت صفحه.
سلام دوباره به تو دوست ناشناس تا جواب نامه.
* * *
بريت مارى، هشتم سپتامبر!
تو میخواستى كاى سا، تو میخواستى، میخواستى دوست مكاتبهاى من باشى! هورا!
آن قدر خوشحالم، كه انگشتانم روى دگمه هاى ماشين كج مىروند. نامهی طولانى و قشنگى برايم نوشته بودى. حالا ديگه من كلى چيزها در مورد تو و خانوادهات مىدانم، از خواهرانت، بابات و مامانت. آيا برايت جالب هست كه از خانوادهی من بدانى؟ خانوادهی من حسابى پرجمعيت و حسابى جور واجور است. به همين دليل، يك كم طول خواهد كشيد تا همه را معرفى كنم. اما چارهاى ندارى، بايد گوش كنى. اگر خسته شدى، جيغ بكش.
پدر من، مدير مدرسهی پسرانه است. من عاشقش هستم، او بهترين باباى دنياست. آره، واقعا من اين طور فكر مىكنم. موهایى به رنگ نقره دارد و صورتى جوان. همه چيز را مىداند (من اين طور فكر مىكنم)، آرام است، بامزه است. تقريبا هميشه در اتاقش نشسته است و كتاب مىخواند. البته با بچه هام خيلى سر و كله مىزند. از كباب بره خوشش نمىآيد. آره، آره، مىدانم كه اين امتيازى نيست، اما در هر صورت از كباب بره خوشش نمىآيد. اضافه بر آن، از دروغ هم خوشش نمىآيد. همين طور از بدگویى به ديگران. و از قهوه خوردن و نشستن و حرف زدن هم. و من هيچ آدم ديگرى را به اندازهی بابا حواس پرت نديدهام. راستش را بخواهى، بايد مامان حواس پرت مىبود. با چنين پدر و مادرى، عجيب است كه ما بچه ها پرفسور به دنيا نيامدهايم. حداقل تا آنجا كه به حواس پرتى برمىگردد. اما از عجايب است، كه ماها در اين مورد كاملا نرماليم.
مامان هم تقريبا تمام روزها را در اتاقش مىنشيند و پشت ماشين تحرير مىنويسد. درست مثل اين كه در انگشتانش آتش داشته باشد. او كتاب ترجمه مىكند. بعضى وقتها يادش مىآيد، كه پنج بچه تحويل دنيا داده است. و با قلبى آكنده از احساسات مادرانه، از اتاقش بيرون مىآيد و چپ و راست ما را مراقبت و تربيت مىكند. عصبانى، هرگز نمىتواند باشد. براى اين كه او به هر چيزى كه در روى اين زمين وجود دارد، مىخندند. به هر چيزى كه اصولا مىتوان به آن خنديد و البته يك كم بيشتر! او به هيچ وجه از اين كه ما داخل اتاقش بپريم و مزاحم كارش شويم، ناراحت نمىشود. او حتى اگر يك قطار راه آهن هم از وسط اتاقش رد شود، متوجه نمىشود. چند روز پيش دو لوله كش به خانهی ما آمده بودند و مشغول درست كردن حمام بودند و سر و صداى مهيبى راه انداخته بودند. آيدا جارو برقى را راه انداخته بود، بچهی كوچولو با آخرين حد صدايش داد مىكشيد، و برادرم سوانته با غوغاى عجيبى آكوردئون مىنواخت. آن وقت خواهر بزرگم، مايكن، سرش را به داخل اتاق مامان كرد و پرسيد: با اين سرو صدا، میتوانى كار كنى؟
- البته كه مىتوانم، چنين سر و صداهاى مثبتى به هيچ وجه مرا عصبانى نمىكند.
تو بايد تصور كنى كه هرج و مرج عجيبى در خانه ما با وجود چنين مامانى بايد باشد، اما اشتباه میكنى. اينجا يك دست نظم دهنده و دو چشم بيدار وجود دارد و اين هر دو عضو ارزشمند بدن، به خواهر بزرگ من تعلق دارند. "مايكن"، اين آدم فقط نوزده سال دارد، اما با اين حال تا آنجا كه به اداره كردن اين خانوادهی پر سر و صدا برمىگردد، واقعا عالى است. او همهی ما را مادرانه تر و خشك مىكند. مامان هم البته جزو ليست است. او، آرام و قاطع و تاثيرگذار است. آن قدر كه ما همه در برابر راهنمایىهايش سر تعظيم فرود مىآوريم. حداقل تا آنجا كه به مسایل پراتيك برمىگردد. طبيعى است كه دختر بزرگ چنين خانوادهاى اين طور شود، وقتى كه مامان خل كوچولو فقط مىخندد و مىنويسد. زمانی كه مايكن به مدرسه مىرفت، مامان فرصت ترجمه نداشت. آن وقت او مىبايست خانه دار باشد و بود. با روحيهی خوب و نتيجهی بد. با خوشحالى به غذاهاى سوخته و كيكهاى نپخته مىخنديد. مىگويند كه مايكن از همان ده سالگى دور و بر مامان مىپلكيد و كارهایى را كه او مىبايست بكند، به وى خاطر نشان مىكرد. وقتى كه كلاس هشتم را تمام كرد، به طور واقعى جاى مامان را گرفت. و مامان با خوشحالى به طرف ماشين تحريرش پر كشيد. همان طور كه گفتم، مايكن ماه است. خوشگل هم هست. وحشتناك خوشگل. به همين دليل، ما در يك ترس دائمى به سر مىبريم كه نكند يكى از اين جوانانى كه دور و برش مىپلكند، روزى از چنگ ما درش آورند. اخير باغبانى به شدت به خانه ما رفت و آمد مىكند. سوانته مىگويد: "باز هم يك شيخ پيدا شد" و با ناراحتى سرش را تكان مىدهد. سر ميز صبحانه به خودش مىگويد: كى میتوانى آكوردئون زدن ياد بگيرى، عروسى نزديك است. اما مايكن مثل معلمها سنگين مىنشيند و هيچ نمىگويد. من مىگويم: "مگر از روى جسد من بگذرد، كسى كه بخواهد مايكن را ببرد. تازه اگر بخواهد ازدواج كند، ژنرالى، كنتى، نه يك باغبان معمولى."
دست آخر مايكن منقارش را باز مىكند و با طعنه مىگويد: "نه عزيزم، من هرگز نبايد ازدواج كنم. تمام عمر بايد اينجاها بچرخم و جورابهاى شما را پايتان كنم، دماغ هایتان را بگيريم و درس خواندن را بهتان گوشزد كنم. آن وقت خيلى عالى است." ما هم چنان ناراحت و خيط مىشويم، كه دلمان مىخواهد همان لحظه شوهرش بدهيم، حتى اگر باعث فاجعهی خانوادگى شويم. اما مايكن مىگويد: "براى اين كه خيالتان را راحت كنم، بايد بگويم من باغبان را به 50 اوره هم قبول ندارم." من هم فكر نمىكنم قبول داشته باشد. و خوشحال مىشوم، كه اين دفعه را از خطر گريختهايم.
حوصله دارى از خانوادهی "هاگستروم" بيشتر بشنوى؟ در اين صورت بايد بگويم بچهی شمارهی دو، امضا كنندهی نامه است. آدم از خودش چه مىتواند بگويد؟ كه از كتاب خوشم مىآيد، كه از رياضيات متنفرم، كه از شبها خوابيدن بدم مىآيد، كه از خانوادهام به طور باورنكردنىای خوشم مىآيد (هر چند كه اين موضوع بعضى وقتها عصبانيم مىكند)، كه از موى فر كرده متنفرم و هرگز دلم نمىخواهد چنين كارى بكنم، كه از طبيعت خوشم مىآيد وقتى كه به تنهایى در آن به گردش میروم، اما از تميز كردن باغچه متنفرم، كه از بهار آبى، تابستان گرم و پائيز روشن و زمستان برفى وقتى مىتوانم اسكى بازى كنم، لذت مىبرم؛ كه خلاصه از زندگى بى نهايت خوشم مىآيد. و علاوه بر اينها، نوشتن را دوست دارم. و البته در اين مورد، علی رغم اذيتهاى سوانته!
او مىگويد: "من شبها خوابم نمىبرد، بيدار مىمانم و به اين فكر مىكنم كه وقتى بريت مارى جايزهی نوبل را برد، با پولهايش چكار كنيم؟ قول بده كه براى من يك چوب هاكى بخرى."
من مىگويم: "تو حتما همان لحظه چوب هاكىات را دريافت خواهى كرد، اگر گدایى نكنى، البته در فرق سرت. حتما تا همين جا دستگيرت شده است، كه سوانته چه جانورى است. من فقط مىخواهم اضافه كنم، كه كمتر از چهارده سال دارد و تنبل ترين موجود روى زمين است، تا آنجا كه به درس و مدرسه برمىگردد. اما واقعا باهوش، تا آنجا كه به نواختن آكوردئون، پا زدن زير توپ، خواندن رمانهاى پر هيجان، و سر به سر خواهرانش گذاشتن و از زير مسواك زدن در رفتن برمىگردد. و از بين تمام خواهر و برادرهايم، فكر مىكنم او را بيشتر از همه زدهام و دوست داشتهام. براى اين كه ما دو تا هم سن و ساليم. در مورد كتك زدن بايد بگويم، البته نه در ده سال اخير كه از من قویتر شده است. ولى میدانى، كه آدم بهترين تلاش خودش را مىكند. تا به شيطنتهاى ديگر برمىگردد، ما دو تا هميشه با هم بودهايم. زمانى بوده كه چشم عقاب و چشم شاهين، با هم يكى بودهاند و دمار از روزگار سرخپوستهاى ديگر اين بخش شهر در آوردهاند. وقتى ما تبرهاى جنگىمان را دست مىگرفتيم، گاو خداها و شيرماهىها به خود مىلرزيدند. به همين دليل، من هنوز به شدت به سوانته وابستهام و دوستش دارم، اما اين را نشان نمىدهم. اگر نه، پر رو مىشود. من فكر مىكنم كه من و سوانته آن چنان چشمهاى از شيطنت نشان داديم، كه پدر و مادرمان تا سالها بعد فكر كردند براى هفت پشت شان بچه بس است.
به هر حال، هفت سال بعد از سوانته طول كشيد تا "يركر" ورودش را اعلام كرد. الان هفت ساله است و همين روزها مدرسه را شروع كرده است. تا همين چند وقت پيش او و سوانته هم اتاق بودند، تا اين كه سوانته يك موش مرده را در تختخوابش پيدا كرد. موشه در واقع آخرين قطره بود و كاسهی صبر او را لبريز كرد. میدانى چرا؟ "يركر" عاشق جمع كردن است، همه چيز را جمع مىكند، انواع و اقسام كلكسيون دارد. و اتاق شان را از گنجينهاش پر كرده است. سنگ، كاتالوگ، قوطى فلزى، پوست قورباغه، حلبى براى ساختن قايق، تمبر، و همان طور كه گفتم موش مرده. نتيجه اين شد كه، نمىخواهم بگويم اتاق، بلكه گوشهاى مستقل پيدا كرد. او اتاقك بسيار بسيار كوچكى را كه قبلا جاى آت و آشغالهاى اضافى بود، صاحب شد كه البته با وجود خرت و پرتهاى او هنوز هم انبارى است تا اتاق. "يركر" به شدت خوشحال است، البته تا زمانى كه هيچ كس اتاقش را تميز نكند. او آفيشى را به در اتاقش چسپانده است به اين مضمون: فاصله بگيريد، اگر نه دست دراز تيرباران خواهد شد. (روى در سوانته هم البته آفيشى چسپانده شده: ورود سگ ولگرد ممنوع.) اين يركر كوچولو ياد گرفته است، خود به خود بخواند و بنويسد. و در يك صندوق چوبى كه كتابخانه شده است، تمامى كتابهاى مورد علاقهاش، "پوته در درخت گيلاس"، "سفر گربه"، و بسيارى كتابهاى ديگر و كتاب مورد علاقهاش "خرس پو" را مثل گنج نگه دارى مىكند.
عموما در مورد او مىتوان گفت، كه در حال حاضر به طرز بى ريختى بى دندان شده است. همان طور كه گفتم مدرسه را به تازگى شروع كرده است و بايد مىديدى كه چطور به مدرسه مىرود. حالت غرور، شادى و انتظارى كه پسر بچه ها موقع شروع مدرسه دارند، چيزى است كه مقاومت آدم را براى نبوسيدنشان درهم مىشكند. بچه هاى خام نمىدانند، كه ديگر لحظهاى راحتى تا زمان بازنشستگىشان نخواهند داشت.
بزودى میتوانى نفس راحتى بكشى، چرا كه فقط يك كوچولوى به درد نخور مانده است كه معرفى شود. او سه و نيم سال پيش متولد شده و اسمش "مونيكا"ست. وقتى كه كوچك بود، اين قدر جيغ مىكشيد كه سوانته براى "لك لك خانم" پيامى به اين شرح فرستاد: "ظرفيت بچه تكميل است، از آوردن بچهی ديگرى خوددارى كنيد." او حالا ديگر جيغ نمىكشد، اما به طرز ويژهاى عزيز دردانه شده. تمام خانواده را دور انگشت كوچيكهاش مىچرخاند. انگشت كوچكى، كه هرگز نديدهاى. و من از آن خوشم مىآيد، اما تازگى به نظرم مىرسد كه اصلا توان داشتن ديد انتقادى به خانوادهام را ندارم. تنها چيزى كه باقی مانده تا بنويسم، اين است كه ما در يك خانهی ويلایى بزرگ زندگى مىكنيم كه قشنگ و شيك نيست، اما راحت است. باغچهاى هم داريم كه خيلى زيباست، البته اگر آدم مجبور نباشد در آن كار كند. مىشود؟ نه خير! آره، آره، الان تمامش مىكنم.
سلام به تو كای سا.
اوه، اوه، من مهم ترين آدم را فراموش كردم عزيزم. "آليدا"، "آليدا"، خانوادهی هاگستروم بدون او چى بود؟ هيچ. او از زمانى كه مايكن به دنيا آمده، پيش ماست. و به همين دليل، علی رغم همه چيز، ما غذاهاى خوشمزهاى نصيب مان میشود. حداقل يك بار در ماه از دست ما حوصلهاش سر مىرود و قهر مىكند و مىگويد: مىروم. البته اين قهر روی هم با التماسهاى مامان و مايكن نيم ساعت بيشتر طول نمىكشد و دوباره صداى ترانهی مورد علاقهاش مىآيد:
"گلى كوچك در آمد
بر قبر اولئانس.
و اين گل كوچك قرار است اين معنى را داشته باشد:
اولئان درست كار بود."
و آليدا هم درست كار است.
سه نفرند، كه من دلم به حالشان مىسوزد، خودم كه بايد پول پست اين نامه را بدهم، پستچى كه بايد حملش كند و توى بيچاره كه بايد بخوانيش. سعى كن كه به هر حال زنده بمانى و بنويسى
* * *
بریت ماری، بیستم سپتامبر
كاى ساى عزيز، دوباره سلام!
مىتوانى حدس بزنى ساعت چند است؟ شش و نيم صبح. و يك همچه صبحى! روشن، صاف، و پر تلالو. درست انگار كه روز اول تولد جهان است. تمام خانه خوابيده است. اما من از ساعت پنج بيدارم. من اينجا نشستهام، روى نيمكت، پشت ميز چوبى، زير نور چراغ پايه دار توى باغ مان و مىنويسم. دور و برم را گلهاى فلوكس* (بوتههاى رزى كه هر چند دير به گل نشستهاند، اما با شجاعتى مجنون وار تا به حال دوام آوردهاند) پر كردهاند.
اينجا، در واقع، يك پارك رنگى است. چيزى كه مقاومت، در برابرش سخت است. هر لحظه كه نگاهم را از كاغذ برمىدارم و به اطرافم نظر مىافكنم، گونه هايم از شادى سرخ مىشوند و پوستم از خوشحالى مىدرخشد.
مىدانى به نظر من چه چيز از همه زيباتر و اعجاب برانگيزتر است؟ آيا براى تو زمانى كه خيلى كوچك بودهاى، اتفاق افتاده است كه در يك صبح روشن پائيزى، زودتر از همه از خواب بيدار شوى، به باغچه بروى و دنبال سيبهایى كه در طول شب از درخت پائين افتادهاند، زير درخت و لابلاى بوته ها را جست و جو كنى؟
من بارها و بارها اين كار را كردهام و هنوز آن احساس را به ياد دارم. شادىاى كه به كريستف كلمب موقع كشف آمريكا دست داد، در مقايسه با آن شادى و احساس كشف كودكانهاى كه من به هنگام پيدا كردن يك سيب آبدار و رسيدهی خنك از رطوبت صبح گاهى داشتم، جرقه در برابر آتشفشان است. من هنوز هم چنين احساسى را هنگام پيدا كردن يك سيب زرد كه از درخت پائين افتاده، دارم. اما، حالا كه ديگر هم اجازه دارم مستقيم از درخت ميوه بچينم و هم اين كه قدم مىرسد، آن قدر هيجان انگيز نيست. هيچ چيزى، مزهی سيبى را كه صبح زود زير درخت مىافتد، ندارد. سپتامبر، ماه جالبى است، قبول ندارى؟ آخرين گرماى درخشان تابستان. سپتامبر، زن زيبایى است كه مىداند در حال پير شدن است و مىكوشد نشان بدهد چقدر زيباست. هر چند كه زيباییاش از نوع زيبایى دختران جوانى مثل "مه" و "ژوئن" نيست، اما دنيا را جادو مىكند. من از سپتامبر خوشم مىآيد، چون ماه غذاهاى خوب هم هست. رفتن به ميدانچه در اين ماه، يك سفر رويایى است.
چشمان من مثل اين كه از حدقه در مىآيند، وقتى كه سبدهاى پر از سيب، گلابى، آلو، گوجه فرنگى، توت، قارچ و خربزه و هندوانه و نخود فرنگى و كلم را مىبينند. يك شنبه پيش، ما لينگون** چينى هر ساله مان را داشتيم. هر ساله با كاروان و اسب و درشكه، به لينگون چينى مىرويم. يك گاريچى تو شهر ما هست، كه چنين وسيلهی نقليهی رويایىای را كرايه مىدهد. وقتى كه ما تكان تكان خوران، از سنگ فرش خيابان بزرگ شهر مىگذريم، مردم مىفهمند كه لينگونها رسيدهاند.
سوانته مىگويد: "من دوست دارم، كه بالاتر از همه آدمها بنشينم و بوى اسب را حس كنم و بدانم كه مىتوانم يك روز كامل در جنگل باشم." و همگى ما به علامت تائيد سرهای مان را تكان مىدهيم. اين دفعه، سوانته آكوردئونش را به همراه داشت. به محض اين كه از تونل رد شديم، والس "آرهولم" را شروع كرد. اما اسبها از نوع موزيكال بودند. يك دفعه شروع به يورتمه رفتن كردند و كالسكه ران تمام نيرويش را در مهار كردن آنها به كار برد. و والس "آرهولم"، پايانى هيجان انگيز يافت.
من گفتم: "بعضىها وقتى كه من پيانو مىزنم، غر مىزنند و مسخره مىكنند، اما به هر حال من طورى نمىزنم كه اسبها رم كنند." سوانته گفت: "من شكر مىكنم، كه تو پيانويت را اينجا ندارى. آن طور كه تو ملودى دوناولن را مىزنى، اسبها طورى مىدويدند تا بميرند. وقتى كه من آكوردئون مىزنم، حداقل میشه جلوشان را گرفت. فكر مىكنم، اين يك تائيديهی كافى براى هنر من باشد."
ما هميشه به يك جاى معين مىرويم. باغ دهقانىاى است، كه يك ميل از شهر فاصله دارد. يك شاگرد قديمى بابا، آنجا دهقان است و در جنگل او، ما سبدهايمان را پر مىكنيم. هم چنين شكمهايمان را با ساندويچ هایى كه با خودمان داريم. اين آخرى را راستش نبايد مىنوشتم. براى اين كه بابا مىگويد، اگر قرار باشد بچه ها دربارهی يك پيك نيك انشا بنويسند، نود درصد آن در مورد ساندويچ هایى كه با خود بردهاند و چگونگى خوردن آنهاست. براى همين، بابا قبل از اين كه بچه ها انشا نوشتن را در كلاس شروع كنند، با صداى بلند مىگويد: "ساندويچ هايتان را در خانه و قبل از اين كه به پيك نيك مىرويد، بخوريد."
خب، ولى ما اين كار را نكرديم. و من مطمئنم كه خوردن ساندويچ روى يك سنگ كه از آب لينگون قرمز شده و كاج هاى بلند دورش را گرفتهاند، بسيار خوشمزه تر است و بيشتر مىچسپد، تا خوردنش در خانه. تا دلت بخواهد لينگون بود، و بعد از چند ساعت كار، ما يك انبار زمستانى پر از لينگون فراهم كرده بوديم.
بابا اصلا كمك نكرد. او بيشتر قدم زد و گياه شناسى كرد و به داركوبى كه روى تنهی درختى لانه مىساخت، زل زد. مونيكا دنبال كلبهی همكاران پاپانوئل در جنگل مىگشت. يركر تير كمان و دو شاخه درست مىكرد. سوانته علاقهی عجيبى به دراز كشيدن وسط علفهاى بلند و هيچ كار نكردن، داشت. شرم من اجازه نمىدهد اسم ببرم، اما تو خودت مىتوانى حدس بزنى كه به طور واقعى چه کسی لينگونها را چيد.
حالا صداى آليدا را از آشپزخانه مىشنوم. بايد از فرصت استفاده كنم و قبل از رفتن به مدرسه، يك فنجان چاى و نان تست شده بخورم. خواهش مىكنم برايم آرزوى موفقيت كن، امروز امتحان كتبى بيولوژى داريم.
* * *
و حالا لامپ خاموش شده، شب ساكت و كامل است. براى يك دختر مدرسهاى كه بايد ساعت هشت صبح شروع كند، وقت خواب است. اما من فكر مىكنم، قبل از خواب بايد كمى با تو حرف بزنم.
امروز، مدرسه واقعا كسل كننده بود. امتحان بيولوژى من خوب شد، هر چند فراموش كرده بودم كه حشرات با شاخكهايشان تنفس مىكنند. اما بعدش، دو ساعت رياضيات داشتيم. و درست اينجاست كه من هميشه آرزو مىكنم كا