کودکان افغانستان، کار بدون مرز

 

گیتا صالحی

 

به مرزرسیده بودم، جایی که سرزمین افغانستان شروع می­شود. ماشین­های سنگین می­آیند و می­روند و مردم که گاهی می­دوند و گاهی راه می­روند و کودکان. کودکانی که در همین بدو ورود دنبال من راه می­افتند و می­خواهند چمدانم را حمل کنند. کودکانی که با دستان کوچک و ترک خورده­شان، بار سنگین مسافران را به دوش می­کشند و لبخند می­زنند. از ورودی مرز تا جایی که مسافران بتوانند سوار ماشین شوند، باید چند متری را پیاده روی کنند. مسیری که پر از سنگ و خاک و گل است. کودکان زیادی با دست خالی یا گاهی با فرغون و گاری به استقبال مسافران می­آیند و برای مقدار ناچیزی پول، چمدان­های مسافران را حمل می­کنند. تعدادی از آن­ها دنبال من حرکت می­کنند. می­خواهند چمدانم را حمل کنند. می­خندند. وقتی که می­گویم، نه، باز هم می­خندند. یکی از آن­ها می­ماند و بقیه می­روند.

فکر می­کنم حرفش را نمی­فهمم و جواب بی ربطی می­دهم که می­خندد. اما نه، درست می­فهمم و درست جواب می­دهم، اما او باز هم می­خندد.

کاپشن خاکی رنگ پوشیده است. کلاهی بافتنی به سر دارد و علاوه بر آن، کلاه کاپشنش را هم روی آن کشیده است. چشمان روشنش روی پوست چروک خورده از سرما و آفتاب، برق می­زند. می­خندد. چشمانش آشناست. انگار آن­ها را قبلا دیده­ام. شاید در صورت یکی از پسرهای فال فروش سر یکی از چهارراه­های تهران یا جلوی یکی از سینماها یا در یکی از پارک­ها!

جلوتر می­روم. پسرک هنوز دنبال من است. چمدانم را به او می­دهم. او خوشحال، زیر بار سنگین چمدان من خم می­شود، اما... می­خندد. خوشحال شده است.

در طول راه به سمت شهر هرات به بیابان­های اطراف جاده نگاه می­کنم. به خانه های روستایی، کودکانی که در کنار جاده بازی می­کنند، گاه به گاه گله های گوسفند و بز که چوپانانی کوچک همراه آنان شاید ساعت­ها برای یافتن چراگاهی مناسب به تنهایی راه می­پیمایند. همدم این چوپانان کوچک تنها باد است و کویر و تنهایی و کوهستان.

و دوباره چشمان روشن و خندان پسرک را به یاد می­آورم، که حالا شاید چمدان یا چمدان­هایی دیگر بر دوش دارد و در آن راه خاکی و ناهموار با چشمان خندان و کمر خمیده حرکت می­کند.  

           

* * *

خیابان مناره یکی از قدیمی­ترین خیابان­های شهر هرات است. آرامگاه  «فخر رازی»، «عبدالرحمن جامی» و «شیخ غلتان»، همگی در این خیابان واقع شده­اند. اماکنی به معنای واقعی تاریخی. تک تک آجرها و درخت­های این اماکن تاریخی، از قدمتی چند صد ساله حکایت می­کنند.

در امتداد این خیابان که حرکت کنیم، قبل از رسیدن به اماکن تاریخی، تعداد زیادی کارگاه­های مکانیکی می­بینیم. کارگاه­هایی با سقف­های کوتاه و بدون نور چراغ، که توسط دیوارهای نه چندان پهنی از هم جدا می­شوند. جلوی در هر کدام از آن­ها تعدادی ماشین و موتور قرار دارد.

چیزی که بیش­تر از همه جلب توجه می­کند، تعدادی از پسران نه تا شانزده ساله است، که با لباس­ها و دست­های روغنی جلوی در کارگاه­ها ایستاده­اند و یا روی ماشین­ها کار می­کنند.

سه ماه زمستان که به دلیل کمبود سوخت و امکانات گرمایشی مدارس افغانستان تعطیل هستند، این کودکان هر روز هفته از صبح تا عصر در این کارگاه­ها کار می­کنند. و در بهار، با شروع مدارس، آن­ها تا ظهر و یا از ظهر تا عصر، به صورت نیمه وقت کار می­کنند. هر کدام از آن­ها پنج یا شش سال است، که این شغل را دارند و حالا در این حرفه استاد هستند و به تنهایی می­توانند یک کارگاه را بچرخانند. اما مزدی که می­گیرند، جبران نیمی از رنجی را که آن­ها با دستان روغنی و سیاه تحمل می­کنند را نیز نمی­دهد.

حالا هم زمستان است. لوله کشی گاز نیست و لباس­های نازک و پاره­ی پسرها تحمل سرما را سخت می­کند.  به همین دلیل آن­ها دور یک بخاری که جلوی یکی از کارگاه­ها ساخته­اند، جمع شده­اند. برایم توضیح می­دهند، که این بخاری از پوکه­ی توپ­ها و خمپاره­های به جا مانده از زمان جنگ ساخته شده است. پسرها این پوکه ها را روی هم جوش داده­اند و مانند یک لوله­ی بلند روی زمین قرارداده­اند. زیر آن آتش روشن کرده­اند و خودشان را گرم می­کنند. حالا این کودکان از بقایای جنگ برای گرم شدن استفاده می­کنند.

وقتی در خیابان­های شهر هرات راه می­روم، در شهرها و روستاهای اطراف و حتا در جاده­های بین دو شهر، کودکان بسیاری را می­بینم. کودکانی که یا کار می­کنند و یا در میان خاک و سرما تیله بازی می­کنند و آن وقت است که می­فهمم کودکان جزیی جدا نشدنی از این سرزمین هستند و کار جزیی جدا نشدنی از زندگی این کودکان.

حال که در بازار چهارسو، در هر غرفه و مغازه، کودکی را در حال فروش اجناس می­بینم، تعجب نمی­کنم. در یک غرفه­ی پارچه فروشی، پسرکی زیر کرسی خوابش برده است. در غرفه­ای دیگر، پسرکی با مشتری­هایش چانه می­زند. جلوی در یکی از مغازه­ها، پسرکی با وسواس تمام در حال شستن در فلاسک چای است. دخترکی در میان هیاهوی بازار، با دقت، کارتن­هایش را جمع می­کند و در گونی می­گذارد. سه پسر هشت - نه ساله گونی به دست در میان بازار، پی زباله هایی برای بازیافت هستند.

در زمان طالبان، آن­ها از کودکان برای شرکت در جنگ و انبارکردن سلاح­های جنگی استفاده می­کردند. هم چنین آن­ها در سربازخانه های طالبان غذا می­پختند، لباس می­شستند و اتاق­ها را تمیز می­کردند. در زمان طالبان، قاچاق کودکان بسیار شایع و افغانستان مرکز و محل عبوری برای قاچاقیان کودک به منظور سوء استفاده­های جنسی و کاری بود. پس از به قدرت رسیدن نیروهای موقت نیز گزارش­های مختلف مبنی بر قاچاق کودکان از افغانستان به پاکستان و کشورهای خاورمیانه ادامه داشت. شاید بتوانم بگویم در این سرزمین، بیش­ترکودکان با کار آشنا هستند. کاری که گاهی باید کمک خرج یک خانواده­ی پر جمعیت باشد. خانواده­ای که برای گذران زندگی به دستان کوچک، اما پر توان این کودکان چشم دوخته است و حتا روی آن سرمایه گذاری کرده است. هر چه تعداد فرزندان­شان بیش­تر باشد، با خیال آسوده­تری زندگی می­کنند. با این خیال، که این کودکان نیزهم پای دیگر افراد خانواده کار خواهند کرد.

 

* * *

شهرستان «ادرسکن»، در هشتاد کیلومتری هرات، نه برق دارد و نه گاز لوله کشی. مردم در خانه های گلی با سقف­هایی گنبدی شکل زندگی می­کنند. دختران این شهرستان، یا در حقیقت روستا، نه آفتاب دیده­اند و نه مهتاب. آن­ها اجازه ندارند از خانه بیرون بروند، بخندند، شعر بخوانند و حتا در حیاط مدرسه بازی کنند. فقط اجازه دارند به مدرسه بروند و بازگردند.

معلمان آن­ها معمولا تا کلاس ششم سواد دارند، با این حال به دانش آموزان تمام مقاطع تدریس می­کنند، حتا مقاطع بالاتر از کلاس ششم. البته در این مورد پسران نیز وضعیت مشابهی دارند.

شهرهای کوچک نه تنها در زمینه­ی آموزش با کمبود مواجه هستند، بلکه کمبود امکانات و اطلاع رسانی در زمینه­ی بهداشت نیز بسیار به چشم می­خورد. به طوری که تا یک سال قبل مردم این شهرستان نمی­دانستند صابون چیست و چطور باید از آن استفاده کرد!

در قرن بیست و یکم و زمانی که کشورها و مردم روز خود را با یک تکنولوژی جدید شروع می­کنند، این جا، در «ادرسکن»، به کودکان و بزرگ سالان می­آموزند که چطور حمام کنند! در عصری که همه­ی ما از اطلاع رسانی و آموزش همگانی صحبت می­کنیم، در این گوشه از دنیا که همه می­شناسیم، هنوز برق نرسیده است! کمبود امکانات آموزشی و اطلاع رسانی در زمینه های مختلف باعث شده است، که فرهنگ مردمی که تنها هشتاد کیلومتر از هرات - یکی از بزرگ­ترین شهرهای افغانستان - فاصله دارند، پیشرفت چشم گیری نکند.

این جا هنوز اگر معلم کلاس مرد باشد، دختران اجازه­ی رفتن سر کلاس­ها را ندارند و این موضوع با توجه به این که معلمان زن در شهرستان­های کوچک به ندرت پیدا می­شود، یکی از مشکلاتی است که مانع ادامه­ی تحصیل دختران نوجوان در این شهرها می­شود.

 بسیاری از کودکان این مناطق هنوز در اثر بیماری­های جزیی و پیش پا افتاده می­میرند. هنوز شانه، مسواک، صابون، شامپو و دیگر امکانات بهداشتی اولیه در این شهرها وجود ندارد و آب سالم برای کم­تر از پانزده درصد مردم قابل دسترسی است. سرگرمی پسران­شان تیله بازی در زمین­های خاکی با پاهای برهنه است و دختران­شان در خانه های دل گیر گُلی قالی می­بافند، خیاطی می­کنند، غذا می­پزند و از بچه های کوچک مراقبت می­کنند.

دستان نحیف دخترکان افغان، که با بافتن نقش­های ظریف قالی دیگر طراوت و شادابی دستان یک نوجوان را ندارند و چهره­های چروکیده وآفتاب سوخته­ی پسران افغان، می­گویند که می­شود کودکی نکرده هم شکسته شد!

 

* * *

حالا که پس ازسه هفته با دست­های یخ زده­ی کودکان این سرزمین وداع می­کنم، بازهم  به یاد چشمان آشنای پسرک می­افتم.

به این می­اندیشم، که افغانستان با تمام تصوراتی که از آن داشتم فرق داشت. همیشه نگران انفجار، گروگان گیری و ناامنی در این سرزمین بودم. اما در تمام این مدت در شهرهرات هیچ خبری حتا از این قضیه نشنیدم. اما کودکان این سرزمین به همان پاکی و معصومیتی بودند، که در ایران دیده بودم. با این تفاوت که کودکانی که در افغانستان زندگی می­کنند، حق دارند به مدرسه بروند و از امکانات بهداشتی اولیه برخوردار باشند. شاید موقعیت کنونی افغانستان هنوز به ثباتی نرسیده است، که همه بتوانند در امنیت کامل به زندگی خود ادامه دهند. اما برای کودکان این سرزمین، امکان ادامه­ی تحصیل حتا در دانشگاه هم وجود دارد.

بازهم به یاد شاگردانم در ایران می­افتم. فکر می­کنم به این که تا چند ساعت دیگر در کشور خودم خواهم بود و فکر می­کنم به کودکان افغانی، کودکان کاری که به فاصله­ی چند ساعت دیگر، دوباره در مترو، اتوبوس، سر چهارراه­ها و جلوی سینماها خواهم دید. کودکانی که در دستان سردشان، فال حافظ، واکس، جوراب یا اسکاچ دارند. کودکانی که جزء آن سه میلیون نفر نبودند و هنوز در ایران زندگی و کار می­کنند.

شاید لااقل روزی صد نفر از کودکان کار افغانی را در خیابان­های تهران بتوان پیدا کرد. شاید ده­ها نفر از آن­ها را در بازارها و کارگاه­ها و کوره پزخانه ها بتوان یافت. شاید ده­ها دختر افغان را در حال قند شکستن و گُل ساختن در خانه ها بتوان پیدا کرد. کودکان مهاجری که طبق قوانین بین­المللی حق دارند از تحصیل و آموزش رایگان برخوردار باشند، اما انگار کلاف سرنوشت این کودکان با کار و زحمت گره خورده است.

کار این کودکان را دیگر هیچ مرز جغرافیایی از هم جدا نمی­کند. برای این کودکان دیگر فرقی نمی­کند، که در ایران زندگی کنند یا پاکستان یا افغانستان. کودکی آن­ها با تحمل رنج کار کردن می­گذرد. درس، بازی، سلامت، امنیت و در یک کلام حق کودکی چیزیست که در ژرفنای تلخ زندگی این کودکان گم شده است.

اما حال این وظیفه ماست که به این کودکان بیاموزیم، که حق آن­ها چیست و چگونه می­توانند برای به دست آوردن آن تلاش کنند.

منبع: «داروگ»، کودکان، شماره ی نوزده،