کودکان نقطه‌ی صفر


گیتا صالحی


شهر هرات با سیصد هزار نفر جمعیت در شمال غربی افغانستان قرار دارد. گمرک اسلام قلعه اولین منطقه‏ای است که پس از عبور از مرز ایران و افغانستان به آن می‏رسیم.

کودکان کار و خیابان این منطقه، جزو محروم‏ترين کودکان افغانستان هستند. طبق آماری که از سرپرست کارگران گمرک گرفته شد، تعداد تقریبی هزار و دویست کودک بین سنین دوازده تا هجده سال در این منطقه مشغول کارهستند. حدود هشتاد و پنج درصد این کودکان از شهرستان "کهسان" و پانزده درصد بقیه از شهرستان‏های "زنده جان" و"غوریان" هستند. آن‏ها در طول روز از ساعت صبح صبح تا چهار، پنج یا شش عصر در منطقه‏ی گمرک، محل تخلیه‏ی بار کامیون‏ها و ترانزیت‏ها حضور دارند. فرقی نمی‏کند که چه کاری، این کودکان حاضر به انجام هر کاری هستند. خالی کردن بار کامیون‏ها یا به قول خودشان حمالی، دستفروشی، حمل کردن بار مسافران و بیشتر از همه خرید و فروش بنزین!

معمولا این بچه‌ها روزی هزار یا دو هزار تومان کاسبی می‏کنند. خودشان می‏گویند نگهبانی از کامیون‏ها و ترانزیت‏ها درآمد بیشتری دارد اما به تازگی گمرک این کار را به خاطر دزدی‏هایی که شده، ممنوع کرده است و سربازها اجازه نمی‏دهند که بچه‌ها ازکامیون‏ها نگهبانی کنند.

سه گروه در این منطقه به کار خرید و فروش بنزین مشغولند. بزرگان اسلام قلعه که بخش‏هایی از محوطه‌ی گمرک را ازدولت اجاره کرده‏اند و از کامیون‏داران بنزین را به قیمت ایران می‏خرند و در بازار هرات به قیمت افغانستان که در حدود لیتری چهارصد تومان است می‏فروشند و با درآمد این کار سرمایه‏ی هنگفتنی به دست آورده‏اند.
گروه دیگر، پسر بچه‌هایی هستند که با حمایت سربازان گمرک وارد محوطه می‏شوند. آن‏ها از هر کامیونی که وارد پارکینگ می‏شود بنزین می‏گیرند. پسرها با گالون‏های خالی به سمت کامیون‏ها می‏دوند و پشت آن‏ها آویزان می‏شوند. کامیون‏داران از روی دلسوزی مقداری بنزین به آن‏ها می‏دهند. پسرها بنزین‏ها را به کامیون‏داران دیگر می‏فروشند و به سربازان هم که نمی‏توانند بطور مستقیم در خرید و فروش بنزین شرکت کنند، پول می‏دهند. کاسبی هر روز بستگی به تعداد ماشین‏ها و دلسوزی رانندگان دارد.

گروه دیگر، بچه‌هایی هستند که پنهانی به کامیون‏ها آویزان می‏شوند و با شلنگی که در دست دارند از باک آن‏ها بنزین را می‏کشند و به قدری در کارشان خبره هستند که تا کامیون پارک نکرده، آن‏ها کارشان را تمام می‏کنند. البته هرگز نمی‏گویند که کارشان بنزین دزدی است، بلکه می‏گویند خرید و فروش بنزین.

گروهی از کودکان نیز مانند کارگران بزرگ‏سال برای کار در گمرک، حمالی یا نگهبانی ثبت نام شده‏اند. آن‏ها تحت سرپرستی یک سرگروه به گروه‏های سه تا چهار نفره تقسیم شده‏اند و در آخر هر هفته پول‏ها را تقسیم می‏کنند.
ناصر پسر سیزده ساله‏ای که در یکی از این گروه‏ها کار می‏کند، می‏گوید: "گروه ما طوری تقسیم‏بندی شده است که من دو هفته کار می‏کنم و دو هفته بیکار هستم. روزهایی که کار دارم هر روز ساعت هشت صبح باید حاضری بزنم و اگر دیر برسم، حتی اگر تا ساعت شش عصر هم کار کنم مزدم را نمی‏دهند."

ناصر، بزرگ خانه‏شان است و کار می‏کند تا خرج خانه را پیش ببرد و باید در دو هفته‏ای که نوبت کارش نیست، کارهای دیگری در همان منطقه گمرک انجام دهد. کارهایی مانند دست‏فروشی و خرید و فروش بنزین. او جزو بچه‌هایی است که مانند کارگران بزرگ‏سال منطقه، کارت مخصوص کارگری دارد و با وجود وضع قوانین جدید برای منع ورود کودکان به منطقه گمرک، او با این کارت به راحتی وارد منطقه می‏شود و بالاخره کاری پیدا می‏کند که پولی در بیاورد. بعضی از بچه‌ها هم پارتی دارند. سربازهای گمرک آن‏ها را می‏شناسند یا از اقوام‏شان هستند یا پولی می‏گیرند و به بچه‌ها اجازه‏ی تردد در منطقه را می‏دهند و گاهی برای پسرها کار هم پیدا می‏کنند.
جهانگیر، پسر چهارده ساله‏ای که پاهایش معیوب است و با عصا راه می‏رود هم جزو کودکانی است که هر روز برای کاردر منطقه گمرک دیده می‏شود و آشنایانی دارد که برایش کار پیدا می‏کنند. او با پاهای معیوبش هر روز هشت یا نه ساعت سرپا می‏ایستد و از کامیون‏ها نگهبانی می‏کند.

بسیاری از این کودکان، پدران خود را در جنگ از دست داده‏اند و یا پدران‏شان به دلیل معلولیت‏هایی که پیدا کرده‏اند قادر به کار کردن نیستند و این کودکان مجبورند ساعت‏ها در نقطه‏ی صفر سرزمین افغانستان کار کنند. اکثر پسرها مدرسه رفته‏اند، اما در کلاس دوم یا سوم مدرسه را رها کرده‏اند. يکی از مهم‏ترین دلایلی که آن‏ها علاقه‏ای به مدرسه رفتن ندارند، بعد از کار کردن، مشکلات مالی و اقتصادی، عدم وجود معلمان دلسوز و با دانش است. پسرها می‏گویند که بیشتر معلمان‏شان در کلاس‏ها درست درس نمی‏دهند و یا رفتار درستی ندارند و بیشتر مواقع آن‏ها را کتک می‏زنند. این امر باعث شده است که پسرها تمایلی برای رفتن به مدرسه نداشته باشند و کار طولانی و سخت را ترجیح دهند.

در فصل مدارس تعداد کودکان کارگر این منطقه به حدود سیصد نفر کاهش می‏یابد. طبق آمار اعلام شده توسط مسئولین گمرک، سی درصد کارگران منطقه را کودکان و نوجوانان تشکیل می‏دهند که تعداد آن‏ها در فصول پاییز و زمستان بیش از فصول دیگر است.

از چند ماه پیش يک نهاد غیردولتی آلمانی که در شهر هرات و شهرهای اطراف در زمینه‏ی حرفه‏آموزی به کودکان فعالیت می‏کند با همکاری وزارت کار و امور اجتماعی هرات پروژه‏ای را در این منطقه آغاز کرده‏اند. آن‏ها با برپایی چادرهایی در نقطه‏ی صفر، یعنی محل کار و حضور کودکان، هر روز پذیرای چهل تا پنجاه کودک کار هستند و از آن‏ها برای شرکت در کلاس‏های حرفه آموزی ثبت نام به عمل می‏آورند.

طبق گفته‏ی يکی از مسوولان کمیساریای عالی پناهدگان (HCRUN) که آن‏ها نیز در منطقه‏ی صفر، دفتری برای سازماندهی بازگشت مهاجران افغان دارند، تا قبل از این هیچ نهاد غیردولتی یا دولتی کاری برای کودکان این منطقه انجام نداده است. نشست‏های مختلفی برای ساماندهی این منطقه و کودکان کار برگزار شده، اما نتیجه‏ای نداشته است.

کار این نهاد غیردولتی در کنار ثبت ‏نام از بچه‌ها برای کلاس‏های حرفه ‏آموزی، ایجاد محیطی دوستانه و صمیمی با حضور دو مددکار اجتماعی است تا بچه‌ها در کنار کار روزانه خود در گمرک، ساعتی را به آموزش، بازی، استراحت و دور هم بودن اختصاص دهند.

با این ‌که من با معضل کودکان کار در ایران آشنا بودم، اما شروع کار و برقراری ارتباط با کودکان کار این منطقه کمی برایم عجیب بود. آن‏ها زیاد حرف نمی‏زدند. تنها زمانی که از آن‏ها سؤالی می‏پرسیدم، جواب می‏دادند و سکوت. اما چیزی که هیچ ‏گاه از چهره‏ی رنج کشیده‏ی آن‏ها حذف نمی‏شد، لبخند بود. آن‏ها همیشه می‏خندند و همیشه این سؤال را در ذهن ایجاد می‏کنند که چرا؟ آن‏ها چرا همیشه می‏خندند؟

حال پس از چند بار حضور من در چادرها و صحبت کردن، بازی کردن، شعر خواندن و درس دادن به بچه‌ها، آن‏ها می‏گویند، از کارشان و زندگی‏شان، از خانواده‏شان و کشته‏شدگان در جنگ، از مین و صدای انفجار. اما هرگز لبخند را فراموش نمی‏کنند.

جهانگیر را اولین بار این‌جا دیدم. باران سختی می‏بارید. تمام محوطه‌ی گمرک که آسفالت نیست، پر از گل بود و به سختی می‏شد راه رفت. در چادری که برای پذیرایی و ثبت ‏نام کودکان کار این منطقه تعبیه شده است، نشسته بودم که جهانگیر وارد شد. ساعت‏ها زیر باران ایستاده بود و از سر و رویش آب می‏چکید. لبخند بر لبانش بود. وارد چادر شد. می‏لرزید، اما هنوز لبخند بر لب داشت. با کمک بچه‌های دیگر کنار بخاری نشست. لباس‏های کهنه و پاره‏اش در زیر باران بی‏برکت خیس شده بود. دوستان و همکارانش از کار پرسیدند و او گفت که به خاطر باران نتوانسته است خیلی بیرون بایستد و کاسبی کند. بچه‌های دیگری که در چادر بودند هر از گاهی می‏رفتند تا ببینند کامیونی آمده است یا نه و دوباره باز می‏گشتند. دلشان نمی‏خواست این سرپناه نه چندان گرم و این محفل خنده و شادی را از دست بدهند.

در نزدیکی گمرک محله‏ایست که کارگران در آن زندگی می‏کنند. جایی که عبدالرحمن پانزده ساله هم در آن روزگار می‏گذراند. او به همراه مادر و خواهر و برادرانش در ایران زندگی می‏کرد. اما پس از کشته شدن پدرش در جنگ او به تنهایی به افغانستان بازگشت. پس از یک سال که همراه عمویش در شرق ولایت هرات زندگی کرد، هم اکنون به نقطه‌ی صفری آمده است و در گمرک حمالی می‏کند و چون کسی را ندارد، در هتلی در همین منطقه زندگی می‏کند. همیشه از او می‏خواستم که این هتل محل زندگیش را به من نشان دهد، زیرا بسیار برایم جالب بود در جایی که تمام خانه‏ها گلی هستند و وضعیت اقتصادی مردم خراب است او چطور در هتل زندگی می‏کند و اصلا چطور در این منطقه هتل وجود دارد؟ يک روز با هم به هتل رفتیم. هتل!!

يک اتاق کاهگلی تاریک با سقفی کوتاه که حدود پانزده مرد در آن نشسته بودند و سمت راست آن يک آشپزخانه‏ی کوچک قرار داشت. این هتلی بود که عبدالرحمن همراه پانزده مرد دیگر در آن زندگی می‏کرد.
کودکانی مانند او که در افغانستان خانواده‏ای ندارند و در گمرک کار می‏کنند، در چنین هتل‏هایی زندگی می‏کنند. زندگی در این محل برای يک کودک پانزده ساله می‏تواند از هر جهت خطر آفرین باشد. از اعتیاد به مواد مخدر گرفته تا سوء استفاده‏های جنسی و عبدالرحمن بسیار خوش شانس بوده که هتل‏دار همیشه هوای او را داشته است. حالا او به کمک این نهاد غیردولتی و پس از بررسی وضعیت زندگیش، در یکی از پرورشگاه‏های شهر هرات مستقرشده است.

پس از حضور و شروع کار این نهاد غیردولتی در این محل، مسوولان دولتی به فکر اقدامی برای ساماندهی کودکان کار این منطقه افتادند و تنها کاری که از دستشان برآمد، جلوگیری از ورود کودکان به محوطه‏ی گمرک بود. حالا حدود يک ماه است که کودکان اجازه‏ی ورود به منطقه را ندارند، اما این اقدام مانع از حضور کودکان و جلوگیری از کار آنان در گمرک نشده است. آن‏ها هم‌چنان وارد می‏شوند و کار می‏کنند و آن تعدادی که با پارتی بازی نمی‏توانند داخل شوند، در خارج از محوطه در بازاری در نزدیکی گمرک مشغول حمالی و کارهای خرده‏ ریز یا به قول خودشان مزدوری هستند.

ولی حال می‏توان امید داشت که دولت این کودکان را ببیند و برای ساماندهی آنان اقدامی اساسی‏تر از وضع قوانین منع ورود انجام دهد و این البته جزو وظایف يک دولت است تا با راهکارهای عملی از جمله آموزش برای کاهش این معضل در جامعه، اقداماتی صورت دهد. در این میان نهادهای غیردولتی می‏توانند با کمک‏های مردمی در کنار دولت این راه را هموارتر کنند.

نه فقط در بحث‏ها و نوشته‏ها و نشست‏ها، بلکه با اقدامات عملی، جامعه را از وجود این معضل آگاه سازند و از آن‏ها در راه کاهش و در نهایت حذف آن یاری بطلبند.

هم‌چنان که در بسیاری از جوامع، مانند هند که با معضل کودکان کار و خیابان مواجه است، با حضور و آگاهی مردم و حرکت نهادهای غیردولتی در کنار دولت این معضل رو به کاهش است.

کودکانی که فردای جامعه در دستان آنان است، باید دستانی پر توان و گام‏هایی استوار داشته باشند تا جامعه بتواند با تکیه به آن پله‏های پیشرفت را طی کند. نه آن‌که کودکی‏شان در کار و دوری از مدرسه سپری شود و دستا‏ن‏شان خسته و پینه ‏بسته و گام‏های‌شان سست و شکننده باشد. کودکی آنان باید در آموزش، رفاه نسبی، بازی و امنیت بگذرد تا بتوان به آینده‌ی آنان و البته آینده‌ی جامعه امیدوار بود.

و این میسر نمی‏شود، مگر این‌که امروز، همین حالا و در همین لحظه، من، شما و تمام بزرگ‏سالان جامعه‏ی امروز، کودکان سرزمین‏مان را برای آبادی و صلح آگاه سازیم و برای عملی‏شدن آن در کنارشان حرکت کنیم. صلح و آبادانی‏ای که ثمره‏ی حرکت جمعی در امروز و آینده است.