على شفيعى

ابتدا سلام و خوشامدگويى مى‌کنم خدمت دوستانى که از راه دور آمده‌اند، به ويژه آقاى درويشيان که من از شاگردهاى ايشان هستم. اوايل انقلاب ٥٧، ما با هم همکارى مى‌کرديم و آقاى درويشيان بود که به من و چند تاى ديگر کمک مى‌کردند. آن زمان، مقدارى آزادى وجود داشت و ما مى‌توانستيم دور هم جمع شويم و براى کودکان کار کنيم. اگر اين آزادى ادامه مى‌يافت، چه بسا ما الان نويسندگان خوبى براى کودکان داشتيم. ولى متاسفانه اين زمان خيلى کوتاه بود. آقاى درويشيان به من کمک کردند که وارد ادبيات کودکان شوم. به عنوان نويسنده کودک، در سال‌هاى ٥٨ و ٥٩، چند کار بيرون دادم. بعد هم يک سرى کار داشتم که البته نمى‌شد به اسم خودم منتشر کنم. کارهاى ترجمه را شروع کردم. بعضى از اين آثار در وزرات ارشاد ماند و به خاطر نکته هايى که آن‌ها مناسب نمى‌ديدند، اجازه چاپ نگرفت. مثلا روباهى بود که تار مى زد، اما گفتند که تار زدن ممنوع است و شما بايد اين را حذف کنيد. و خوب، اين موضوع اصل کتاب را از بين مى‌برد. به قول آقاى مانى، ما بايد فيلترى بگذاريم تا اين ويروس‌هايى را که وارد جهان کودک مى‌شوند، حذف کنيم. اما چطور مى‌توان تشخيص داد؟ چگونه مى‌توان گفت که اين ويروس است و اين نيست؟ هر کس از ديگاه خودش چيز‌هايى را مضر يا مفيد مى‌داند. اگر همه بخواهند فيلترهاى مختلف بگذارند، اين وسط براى کودک چه باقى مى‌ماند؟ من امروز هم هنوز ناراحتم که چرا آن‌ها اجازه ندادند روباه تار بزند. متاسفانه تا به امروز هم زير خيلى چيزها را خط قرمز مى‌کشند و نويسنده به خاطر اين که بتواند کارش را چاپ کند، بخشا با بعضى از آن خط هاى قرمزى که زير واژه يا جمله‌اى کشيده مى‌شود، موافقت مى‌کند. و اين به کار ادبى ضربه مى‌زند.

از تجربه خودم، در مورد حرف‌هايى که زده شد، صحبت مى‌کنم. يک نويسنده مواد و ماتريال کارش را از خود جامعه مى‌گيرد، با آن‌ها کار مى‌کند، و باز به جامعه برمى‌گرداند؛ حال يا به عنوان نويسنده کودکان يا نويسنده برزگ سالان. وقتى که من به سوئد آمدم، البته مى‌خواستم نويسنده کودکان باقى بمانم. شروع کردم به فعاليت. اين جا آدم آزاد است و مى‌تواند بنويسد. وقتى که با نويسندگان کتاب‌هاى کودک سوئدى آشنا شدم و عضو اتحاديه نويسندگان سوئد شدم، به خودم گفتم که خوب، تو تا به حال نويسنده کودک در ايران بودى، حالا در سوئد مى‌خواهى چى بنويسى؟ بعد متوجه شدم که واقعا نمى‌توانم اين جا داستان کودکان بنويسم، براى اين که من بچه هاى سوئدى را نمى‌شناسم، دنياى آنان براى من قدرى ناشناخته است. و براى همين بايد صبر کنم. به خود گفتم، خوب براى بچه هاى ايرانى بنويس. اما ديدم آن‌ها را هم نمى‌شناسم. با اين وجود، داستانى بينابين نوشتم. مى‌خواستم حرفم را بزنم، پس داستان در عين اين که تخيلى بود، با دنياى پرنده ها و حيوانات بود، ولى حرف من بود. داستانى نوشتم به نام «بهتر است با هم باشيم».

اوايل کار باز بچه ها فارسى بلد بودند، بچه هايى که خيلى زود بزرگ شدند و جذب جامعه سوئد گشتند. و پس از آن، فارسى‌شان ضعيف‌تر و ضعيف‌تر شد، تا اين که ديگر زبان فارسى براى بچه ها آن قدر سخت شد که کتاب‌هاى من و امثال من خريدار پيدا نکرد و طبعا توزيع هم نمى‌شد. در نتيجه ما در رکود مانديم.، مى‌گويند که نويسنده در خارج کشور کم کار مى‌کند، دليلش بخشا همين مساله‌اى است که توضيح دادم.

٭ ٭ ٭

على شفيعى، در ايران دبير زبان انگليسى بود. در سال ١٣٦١، به خاطر نوشتن کتابى براى کودکان از کار اخراج شد و پس از مدتى به خارج از ايران مهاجرت کرد. از جمله کتاب‌ها و نوشته هاى وى براى کودکان و نوجوانان مى‌توان به «قاچاق»، «شيشه چه رنگى است؟»، بچه هاى جنوب، شماره ١، جنگ ادبى»، و «بهتر است با هم باشيم»، اشاره کرد. از على شفيعى داستان‌هاى «شى» (به معناى شوهر) و «مرد ليزرى» نيز به چاپ رسيده است. «من عاشق ماياکوفسکى بودم» از ورونيکا پولونسکايا، «هشت نامه» از گونتر گراس و کنزا بورداوئه، و «دختر يونان» نوشته ملينا مرکورى، از جمله آثار ترجماتى وى هستند.