تکثير ويروس فاجعه از راه زبان!
(نگاهى به نسل دوم مهجرين ايرانى در پيوند با ادبيات و فرهنگ ايرانى)
ميرزا آقا عسگرى (مانى)
بيش از بيست سال از کوچ چندين ميليون ايرانى به ده ها کشور باخترى و خاورى مىگذرد.
کودکان اين خانواده ها اکنون جوانان و نوجوانان برآمدهاى هستند که با فرهنگ و زبان
ملتهاى ميزبان آشناتر و آميخته ترند، تا با زبانها و فرهنگ ايرانى.
در شبهاى شعر و سخن ايرانى، در آئينها و گردهمايىهاى ما، نشانى از چند صد هزار
کودک و نوجوان ايرانى نيست. کسانى که صندلىهاى کم شمار اين گونه گردهمايىها را پر
مىکنند، ٣٥ تا ٥٠ سالهاند. بيش از ١٥ سال است که در گوشه و کنار جهان، شعر خوانى
و سخن رانى داشته و دارم. شنونده هاى من همه تقريبا همان کسانى هستند که کمابيش ١٥
سال است پاى حرفهاى من و همکاران من مىنشينند. فقط ١٥ سال پيرتر شدهاند. برخى از
آنان که راهشان به ايران گشوده شده، از روى ترس يا ريا، از شرکت در اين شبها پرهيز
مىکنند. برخىها در کار و کسب فرو رفتهاند و براى آيندهاى که پيدا نيست کجا و
چگونه باشد، پول مىاندوزند. گروهى ديگر مردهاند. برخى ديگر که به تمامى با فرهنگ
و زندگى تازه هم سو و هم روند شدهاند، در اين گونه شبهاى شعر و سخن رانى، حرف و
حديث چندان تازهاى نمىيابند.
در ميهمانىهاى خانوداگى نيز جوانان و نوجوانان ما کمتر حضور مىيابند. آنها حتا
اگر در خانه باشند، در اتاقى ديگر جلوى تلويزيون يا کامپيوتر گرد مىآيند و با زبان
کشور ميزبان با هم گفت و شنود دارند. درونه گپ و گفتشان هم کمتر پيوندى با فرهنگ،
ادبيات، سياست و ملت ايران دارد. آنها سرمشقها و قهرمانان ويژه خود را دارند. هر
گاه گفتمانى خانوادگى يا اجتماعى بين پدرها و مادرها با اين جوانان صورت بگيرد، هر
دو سوى گفت و گو در فهماندن يافته ها و سخنان خود به طرف ديگر در مىمانند. نه
بزرگترها مىتوانند به خوبى فرزندانشان با زبان تازه سخن بگويند، و نه فرزندان
مىتوانند با زبانهاى ايرانى به بيان نظرات و انديشه هاى خود بپردازند. بنابراين،
سطح گفت و گوىشان در حد واژه هاى قابل درک براى طرفين تقليل مىيابد، و يا با
آميختهاى از دو زبان صورت مىگيرد.
روزنامه ها، مجلات و کتابهاى فارسى زبان در خانه هاى ايرانيان، بيگانه ترين اشياء
خانه براى فرزندان به شمار مىروند. حتا جوانانى که چند کلاس درس فارسى را در ايران
يا برون مرز طى کردهاند، علاقهاى به خواندن متنهاى فارسى ندارند. اگر از محتواى
اين گونه متنها براى آنان توضيح بدهيم، مىگويند که اين مضامين عقب مانده و
مسخرهاند! ضرب المثلها و جملات قصار ايرانى که چکيده عرف، فرهنگ، تجارب و آزموده
هاى نيک و بد ايرانيان را در خود نهفته دارند، کم کمک از زبان روزمره ما و
فرزندانمان حذف مىشوند. فرزندانمان مضامين و اشارات نهفته در اين ضرب المثلها و
نيم بيتها را به درستى در نمىيابند. ما نيز نمىتوانيم براى هر يک از آن گفته ها،
هزار نکته باريکتر از مو را شرح دهيم، تا آنان دريابند منظور ما چيست.
سالهاست که ادبيات فارسى براى کودکان و نوجوانان در برون مرز رو به فراموشى نهاده
است. نويسندگانى که پيشتر براى کودکان و نوجوانان شعر و داستان مىنوشتند، دست از
اين کار شستهاند. تک و توک شمع کم نورى که در اين جا و آن جا در اين زمينه سوسو
مىزند نيز رو به خاموشى است.
حتا حضور جوانان برون مرزى ايرانى در شبهاى جشن با ديسکوى ايرانى نيز ناچشمگير
است. چکيده کلام اين که، سرنوشت فرهنگى ما از سرنوشت فرزندانمان رو به گسست دارد.
ما نيمه ايرانيانى هستيم که ميان دو فرهنگ، دو زبان، و دو گونه عرف هم گريز دست و
پا مىزنيم. و فرزندانمان ايرانى زادگانى هستند که درک تاريخى، فرهنگى و اجتماعى
در خورى از ايران و ايرانيت ندارند. آنها از ايرانى بودن، رنگ موى، ويژگىهاى
نژادى، و اندکى سخن گفتن به فارسى را با خود حمل مىکنند.
چاره چيست؟ آيا اصولا بايد به فکر چارهاى بود؟ پافشارى بى ثمر گروهى از ما براى
نگه داشتن فرزندانمان در فضا و فرهنگ ايرانى براى تزريق کدام انديشه ها، آموخته ها
و درونه هاى فرهنگى - اجتماعى به اين نسل دگرگونه است؟ ما که خود در ميان مدرنيته
فرهنگى از يک سو و فرهنگ شبانى - سنتى از سوى ديگر گير افتادهايم؛ ما که خود در
گذر دگرگونى و دگرديسى شگفت انگيزى قرار گرفتهايم و در برابر عصر انفجار اطلاعات و
دگرگشتهاى جهانى ارزشها انگشت حيرت به دندان مىگزيم؛ کدام ارزشها را مىخواهيم
و مىتوانيم از طريق زبانهاى ايرانى به فرزندانمان منتقل کنيم؟
نگاه اسطورهاى - افسانهاى به جهاننگاه ايرانيان سنتى به جهان، نگاهى پيشامدرن و
آميخته با پس زمينه هاى افسانهاى - اسطورهاى دينى و خرافاتى است. اين نگاه،
تبيينى از جهان، هستى و جامعه را در خود پنهان دارد که پاسخ گوى ذهنيت عقل گرا،
منطقى و علمى جوانان ما در برون مرز نيست. با اين نگره و با زبان شيرين فارسى، گاهى
تلخ ترين مضامين و عقب مانده ترين نگره ها باز توليد مىشوند. زبان، هستى اجتماعى،
تاريخى و اسطورهاى را با خود حمل مىکند. اگر گفت و گوى دو ايرانى را ثبت کنيم،
خواهيم ديد که ده ها ضرب المثل که هم چون «آيات آسمانى لازم الااجرا» جلوه مىکنند
را به کار مىگيرند. اگر موضوع عجله باشد، ممکن است اين عبارات را بشنويم: «عجله
کار شيطان است!»، «آن قدر عجله دارد که انگار دارد سر مىبرد!» راستى چه کسى گفته
عجله، کار شيطان است؟ آيا شيطان موجود عجولى بوده است؟ شيطان در همه اديان، از جمله
اسلام، مظهر پرسش، تسليم ناپذيرى و نافرمانى در برابر احکامى است که ازلى و ابدى
مىنمايند. پرخاش گرى او در برابر خدايى است که مىخواهد همه را به «بندگى» خود و
به پيروى از خود مجبور کند. شيطان، هم چون عقل پرسش گر در برابر فرامين الهى
مىايستد. عجله او در چه، براى چه، و در برابر چه چيزى بوده است؟ اگر کسى کمى شتاب
کند تا به موقع به مکان يا هدفى که مىخواهد برسد، پيرو شيطان است؟ آيا تاخير ورود
ايرانيان به همايشهاى ايرانى، نتيجه مجموعهاى از چنين باورها و ضرب المثلها
نيست؟ آيا دير رسيدن به ايستگاه ها، به ميهمانىها، به پروازها، به برنامه ها، به
جلسات و... ناشى از نگره و آموزه هاى نادرستى که در اين فرهنگ، که در اين گونه ضرب
المثل ها بازتاب يافته، نيست؟! آيا اصولا شيطانى وجود داشته است که ما بخشى از
باورهاى خود را در ضديت با او بنيان نهادهايم؟ در شکل نمادين آن، آيا به راستى
مىدانيم که شيطان نامى است که دين سازان و دين داران بر انسانهاى خردمندى
نهادهاند که در برابر سرنوشت و فرامين آنها «نه گفتن» را آغازيدند و هر جا که
خرافه، ديکتاتورى، تک صدايى و انقياد در کار، کردار و گفتار خدا و جانشينان
زمينىاش ظهور مىکرد، به رد اطاعت کورکورانه از آنها مىپرداختند و بساط زورگويى
و استبداد آسمانى را بهم مىريختند؟ آيا نمىخواهيم با تکرار و آموزش اين گونه ضرب
المثلها، هم چون خداى خود، فرزندانمان را چون «رمه» هدايت کنيم و به زبان ديگر،
آنها را به انقياد فرهنگ پدرسالار و پيرسالار شرقى درآوريم؟ چرا وقتى فرزند ما در
برابر فرمايشات ما مىايستد و پرسشهايى تيزهوشانه مىکند، به او مىگوييم «اى
شيطان! شيطنت نکن!» ما نيز به خرد، منطق، پرسش و شک، نام «شيطان» دادهايم و هزاران
سال است که او را لعنت مىکنيم و مىنکوهيم.
موروثى بودن دين را بايد کنار بگذاريماندکى به پسا پشت اين تکيه کلام ايرانيان
سرکشى کنيم: «چه خبرته با اين عجله؟ مگر دارى سر مىبرى؟!» راستى، اين سخن چه
معنايى دارد؟ چه رابطهاى بين عجله و سر بردن وجود دارد؟ با بيان و تکرار و آموزش
اين تکيه کلام، چه مفاهيمى را به فرزندانمان منتقل مىکنيم؟ زمانهايى را به ياد
آوريم که نه هواپيمايى بود، نه قطار يا اتوموبيلى، نه يخچالى بود و نه صنعت يخ
سازى. در آن زمان هنگامى که پادشاه، قيصر، يا خليفهاى، براى نابودى دشمن خود لشکر
يا مامورانى را گسيل مىداشت، رسم بر اين بود که مامور پس از درهم شکستن دشمن، سر
او را براى خليفه ببرد، تا او از کشته شدن دشمن خود خاطر جمع شود. اگر قرار بود سرى
بريده يک سردار ايرانى که در خراسان به دست عمال خليفه بريده مىشد به بغداد
فرستاده شود، با توجه به طول راه و کندى حرکت، و گرماى هوا، نرسيده به بغداد
مىگنديد و تغير شکل مىداد. در اين صورت، چگون مىشد به خليفه مسلمين ثابت کرد که
سردار خراسانى واقعا کشته شده است؟ پيداست که حاملين آن سر بايد بسيار عجله
مىکردند، تا هر چه زودتر سر دشمن را به خدمت خليفه مسلمين برسانند. پس، شتاب و
عجله آنان «توجيه پذير و پذيرفتنى» بوده است. پس کسانى که سر مىبرند، حق دارند
عجله کنند! حال اگر بگوييم: «مگر فلانى سر مىبرد که اين قدر عجله مىکند!»، معناى
پنهانش اين است که «چون فلانى سر نمىبرد، نبايد شتاب کند!» از تناقض درونى دو ضرب
المثل بالا مىگذرم، چرا که فرهنگ ما سرشار از اين گونه تناقضهاست! آيا با تکرار و
آموزش اين گونه ضرب المثلها، فجايع پذيرفته شده تاريخى را در ذهن فرزندانمان رسوخ
نمىدهيم؟ آيا پذيرش و رواج دادن اين ضرب المثلها، انتقال ناخودآگاه اين مضمون
نيست که برخى سرها بايد بريده شوند و با شتاب به خدمت خدايان زمينى برسند؟ آيا اين
نوعى بازتوليد ناخواسته جنايت پذيرى نيست؟ ممکن است به کار برندگان اين گونه ضرب
المثلها، خود از معناى نهفته درون آن آگاه نباشند. در اين صورت، اينان بى آن که
خود ضرب المثلى را فهميده باشند، آن را به نسل پس از خود تسرى مىدهند.انتقال
مفاهيم فرهنگى از طريق زبان، درست مانند انتقال موروثى دين از نسلى به نسل ديگر
است. در يک خانواده مسلمان، هر فرزندى که متولد شود، چه بخواهد و چه نخواهد، مسلمان
است. دين خانوادگى همانا تقديرى غير قابل تغيير جلوه مىکند. بر اساس آيات قرآنى و
قوانين شرعى، خروج از اين دين به معناى ارتداد است و مرتد مهدورالدم (کسى که قتلش
واجب است) به حساب مىآيد. چرا بايد نوزاد از همان بدو تولد و در حالى که هنوز فاقد
هر گونه اراده و انديشه و اختيار است، مسلمان به شمار آيد و وقتى به سن عقل و اراده
و تجربه مىرسد از ترس مرگ، يا از روى عادت، هم چنان مسلمان باقى بماند و به نوبه
خود فرزندانى به دنيا بياورد که پيشاپيش هم چون خودش مسلمان باشند؟ چرا فرزندان
ملحدان و مرتدان، بايد مسلمان و مسيحى و يا يهودى به شمار آيند و کماکان ناقلان اين
اديان باقى بمانند؟ چه کسانى و در چه زمانى بايد قوانينى در منشور سازمان ملل متحد
و منشور حقوق بشر بگنجانند که انتقال موروثى دين منتفى است و هر کس مىتواند در
سنين رشد و خرد، آزادانه دينى را بگزيند يا نگزيند؟
در عبارت: «به جايى رسيديم که نه آب بود و نه آبادانى، نه گلبانگ (اذان) مسلمانى»،
يک ويروس دينى جا خوش کرده است. در اين عبارت، اذان (بخوان اسلام) مترادف آب و
آبادانى و مدنيت و ترقى است. آيا به راستى چنين است؟ آيا وقتى مجريان «امر به معروف
و نهى از منکر»، خود را بهترين مناديان اسلام مىشمارند و خون انسانها را به جرم
سرپيچى از قوانين اسلام بر زمين ريختهاند، و مىريزند، اسلام آنان به راستى مترادف
آب، آبادانى، مدنيت، خرد و انسان گرايى است؟ اگر نيست، چرا بايد اين مفاهيم از طريق
اين گونه ضرب المثلها و گفته ها که پرشمارند، از راه زبان، نسل به نسل منتقل
شوند؟ناگفته روشن است که زبان و فرهنگ ايرانى از آموزه هاى درست و ارزش مند هم بهره
ور است. اما غلبه باورهاى کهنه، چيرگى دين خويى و گذشته گرايى، اين ترديد را در ما
مىگسترد که بازتوليد اين همه نابسامانىهاى عرفى - فرهنگى، بر آيندهاى سزاوارى به
دست دهد؟ آيا همه مقولات نهفته در زبان، بسامان، نيکو و کارآيند هستند؟ اگر نه،
براى پيرايش و پالايش زبان از نابسامانىهاى نهفته در آن چه چارهاى بايد انديشيد؟
پيداست که نسل دوم مهاجرين نمىتواند روح زبان فارسى را به تمامى دريابد. اين نسل،
تنها با رويه اين زبان، در حدى نازل و اندک، و به مثابه افزار برخورد مىکند. يعنى
ناممکن است که اين نسل، همانى بشود که ما هستيم، همان فرهنگ و جهان نگرى را داشته
باشد که ما داريم. آيا اين امر به خودى خود امرى ناپسند و نابخشودنى است؟ البته
تاکيد مىکنم که تمامى ضرب المثلهاى فارسى ناخوشايند نيستند، اما زبان فارسى در
گستره و ژرفاى خود حاوى نابسامانىهاى انديشگى و فرهنگى فراوانى است. و آن جا که
سخن از توليد ادبيات براى کودکان در ميان است، بايد به ظرايف کار توجهى ويژه داشت.
زبان فارسى و هويت فردى زبان فارسى در آن جايى که تکيه بر دين اسلام دارد، ناقل
فرهنگى است که در کليت خود منيت، خودباورى، و خود بودگى را در سايه مىگذارد. در
اين فرهنگ، خويش کارى، استقلال راى و خود باورى، جايى فروتر از جمع، جماعت، خلايق،
امت، توده و ملت دارند. ارزش فرد و هستى نسبتا مستقل وى در برابر «اراده الهى»،
«پادشاه» يا «فرامين دينى ولى فقيه»، که خود را سايه و جانشين خدا بر زمين
مىشمارند، پشيزى ارزش ندارد. چنين فردى «سر خود، کلاه خود»، «سرکش»، «خود راى» و
کسى که از مقدرات و فرامين بى چون و چرا سر پيچى مىکند، شناخته و بعدا سرزنش و يا
مجارزات مىشود. حتا قهرمانان داستانى يا اسطورهاى در ادبيات ايران، بيشتر تجلى
اراده جمع هستند تا تجلى اراده، خرد، و توان انسانى مستقل. شهيد شدن در راه دين،
آرمان، ملت، قبيله، و وطن، ارزش فراترى دارد از مبارزه براى احقاق حقوق فردى.
انديويدآليسم و خود بودگى، قربانى کردن فرزند در راه خدا که ابراهيم مبتکر آن بوده
است، امرى مقدس و خدا پسندانه به شمار مىرود و اگر خدا گوسفندى براى ابراهيم
نمىفرستاد و او فرزندش را سر مىبريد، اى بسا هنوز هم «امت مسلمان» به جاى گوسفند،
فرزندان خود را در پيش گاه اراده و فرمان الهى قربانى مىکرد! همه اين باورداشتهاى
نامعقول و خرافه آميز توسط زبان، با ادبيات دينى و غير دينى ما بازتوليد مىشوند.
سنتهاى نابخردانه هم چون ويروسى در پنهانترين پسله هاى زبان به تکثير سرطانى خود
مشغولاند. آيا وقتى مىخوانيم «اعراب پس از سرکوب و کشتار ايرانيان، زنان و کودکان
و اموال آنان را به غنيمت بردند»، و يا «ايرانيان ملتى ناموس پرست هستند» و يا
«بارها به نواميس ايرانيان تجاوز شد»، به طور ضمنى نپذيرفتهايم که منظور از
ايرانيان همانا «مردان» ايرانى هستند و زنان و کودکان آنان نه ايرانى، بلکه جزيى از
اموال «ايرانيان» به شمار مىروند؟
ايرانيانى که مىکوشند فرزندان خود را حتا در غرب، زير سيطره فرهنگ ناپالوده ايرانى
و اسلامى بکشند، آگاه يا نا به خودآگاه، دست در کار موروثى کردن نکبتهاى تاريخى -
فرهنگى از راه زبان، ادبيات نابسامان و آئينهاى عقل کش و منطق سوز خود هستند.
دو ديدگاه تخيلى و تعقلى در سپيده دمان تاريخ که انسان توان درک پيچيدگىهاى قوانين
حاکم بر طبيعت را نداشت، ناگزير بود چرخه افسانه سازى، افسانه پردازى، خيال بافى،
خرافه پرسى، و دين سازى را به راه اندازد. در آن زمان، نگاه انسان به جهان، به
هستى، به طبيعت و زندگى، نگاهى مشحون از خرافه، خيال و کم خردى بود. با گذشت زمان،
درايت و خرد آدمى چندان برباليد و گسترد که اکنون براى بسيارى از پرسمانهاى فلسفى،
هستى شناختى، جامعه شناختى و روان شناختى، پاسخهاى منطقى و علمى يافته است. حالا
ديگر مىتوان دلايل بيمارىها، روان پريشىها، معضلات اجتماعى، و خرافات دينى را
شناخت و راه کارهاى درمانى و علمى در برابرشان نهاد. اما آيا همه ملتها به يک
اندازه به عقل گرايى مجهز شدهاند؟ آيا حتا آن جا که بر ملتى روشن شده که اين يا آن
باور و منشاش خرافه آميز، دين خويانه و غير علمى است، توانسته است زبان و فرهنگ
خود را از آن باورها و منشها پاک کند؟ وقتى مىگوييم «انگار که شق القمر کرده
است!»، به طور ضمنى نپذيرفتهايم که مىتوان ماه را دو نيمه کرد؟ کودکان من در
مدارس آلمان فيلم مشهور، مستند و علمى «راز حيات» را که با تعبيه ريزترين و
مجهزترين دوربينها در زهدان زن، جريان حرکت اسپرمها، جفت جويى جنون آساى آنها، و
سرانجام نفوذ يکى از آنها به درون اوول، را ديدهاند. در اين فيلم، چگونگى شکل
گيرى نطفه، مراحل رشد جنين و سپس تولد بچه، با دقت علمى حيرت انگيزى فيلم بردارى
شده است. والدين ايرانى، ترک، و عربى که براى ديدن اين فيلم دعوت شده بودند تا پس
از آن بگويند آيا به فرزندانشان اجازه مىدهند اين فيلم را در سر کلاس ببينند يا
نه، به عنوان اعتراض از حضور در آن برنامه خوددارى کرده بودند. در اين فيلم علمى،
هيچ نشانى از اين که مثلا هم آغوشى پدر و مادر در شب جمعه صورت بگيرد، بچه «حلال
زاده» خواهد بود و اگر مثلا در شبى ديگر رو به قبله صورت بگيرد شيطان به جلد بچه
خواهد رفت، نبود! ولى آيا بخش عظيمى از «امت» که ده ها هزار از آنان در ميان
ايرانيان مهاجر و در شهرهاى اروپايى زندگى مىکنند، هنوز آشکار و پنهان اسير
باورداشتهاى دينى و خرافه آميز خود در رابطه با بارور شدن، حرام زاده يا حلال زاده
بودن فرزندان خود نيستند؟
هر گاه کسى به موقع به سر سفرهاى گشودهاى برسد، به او مىگوييم «حلال زاده بودى!»
و هر گاه کسى کارى را که نمىپسنديم انجام دهد، به او مىگوييم «حرام زاده است!»
يعنى همان خزعبلاتى را که امثال علامه مجلسى و دکان داران دين به ما حقنه کردهاند
رواج مىدهيم. آقاى اسد سيف، پژوهشى جانانه کرده است در جاسازى خرافات دينى در
کتابهاى درسى در ايران. ما حتا در داستانها و شعرهاى شاعران و نويسندگان لائيک هم
که براى کودکان و نوجوانان نوشته مىشود، رد پاى بازتوليد خرافه و دين زدگى را
مىبينيم که با شکل و شمايلى متفاوت، خود را به ذهنيت نسلهاى بعد از ما تبديل
مىکنند. در عرصهاى ديگر، تابوهاى دينى، فرهنگى، جنسى و تاريخى، چنان در زبان،
کردار و منش بسيارى از ما جايگزين شده که بعيد به نظر مىرسد به اين زودىها بشود
از تکثير ويروس فاجعه در نسلهاى پس و پسينتر جلو گرفت. در چنين حالتى، آيا بايد
افسوس بخورم که فرزندان من، «ايرانى» تمام عيار به معنايى که من هستم، نيستند؟ آيا
فاصلهاى که فرزندانمان از ما گرفتهاند، فاصلهاى نيست که آنها بين خود و واپس
ماندگى قرونى مىاندازند؟ آيا نزديک شدن به خرد گرايى و منطق پذيرى، خردمندانه تر
از مرعوب و منکوب شدن توسط واپس ماندگىهاى فرهنگى و دينى نيست؟
٭ ٭ ٭
ميرزا آقا عسگرى (مانى)، شاعر، نويسنده و نيز منتقد ادبى است. نخستين کتاب شعرش با
نام «فردا اولين روز دنياست» در سال ١٣٥٤ منتشر شد و تاکنون ٢٥ جلد از آثارش به چاپ
رسيده است. برخى از سروده ها و نوشته هاى مانى به طور پراکنده به زبانهاى انگليسى،
سوئدى، و ژاپنى ترجمه و چاپ شدهاند. مجموعهاى از شعر و نثر او به نام «سمفونى
ايرانى» به زبان آلمانى و داستان «سرزمين هميشه بهار» - براى کودکان - نيز به زبان
دانمارکى انتشار يافتهاند. از جمله آثار مانى مىتوان به کتابهاى شعر: «من با
آنها رابطه دارم»، «ترانه هاى صلح»، «در سرزمين تلخ»، «ماه در آينه»، «ترانه هاى
مهتاب»، «ستاره در شن»، «ميناى تابان» و...، و براى کودکان و نوجوانان: «گرگ خسته»،
«برويم ستاره بچينيم»، «قصه عمه گلچين»، «خاله بارون»، و... اشاره کرد.