پژوهشى در پايگاه طبقاتى کودکان تيزهوش و کندهوش

محمدرضا عاشورى

من پيشاپيش از برگزارکنندگان ارجمند اين سمينار، از ميهمانان عزيزى که تشريف آورده‌اند، و از اتحاديه نويسندگان سوئد، تشکر مى‌کنم. گزارشى که مى‌خواهم تقديم کنم، خلاصه‌اى از يک پژوهش مفصل است. اصل گزارش در صدها صفحه تنظيم شده است. طبيعتا دوستان مستحضر هستند که نمى‌شود چنين گزارشى را در فرصت کمى ارائه داد. اما من سعى خواهم کرد تا آن جا که امکان دارد و تا آن جا که دوستان خسته نشوند، شمه‌اى از آن را تقديم کنم. توجه به شناخت آموزش و تربيت کودکان استثنايى، يعنى افرادى که به دلايل خاص جسمانى، ذهنى، عاطفى و روانى، نمى‌توانند از برنامه هاى عادى آموزشى به نحوى مطلوب بهره مند شوند، از نشانه هاى پيشرفت و اصالت و قوت و غناى فرهنگ و نظام آموزش و پرورش هر جامعه‌اى است. در واقع براى انجام اين تحقيق، ما اين سئوالات را مقابل خود قرار داده بوديم که آيا اصولا در جامعه ايران، کودکانى که در نظام آموزشى رسمى به عنوان کودک تيزهوش معرفى مى‌شوند يا شناخته مى‌شوند، به لحاظ جسمى هم تيزهوش هستند؟ داراى IQ بالايى هستند يا نه؟ اگر آرى، در چه ساختار خانوادگى و در چه پايگاه اجتماعى و طبقاتى اين‌ها رشد کرده‌اند و باليده‌اند؟ اين مسايل باعث شد که ما يک کار تحقيقاتى را سامان بدهيم. اين کار ما، بنا به کار پژوهشى، در واقع کار ميدانى و پيمايشى بود و اطلاعات هم از طريق پرسش نامه دريافت شد. اين کار در سطح تهران انجام يافت و به مراکز تيزهوشان هم دختر و هم پسر و هم چنين مراکز کندهوشان هم دختر و هم پسر مراجعه شد، پرسش نامه در اختيار آن‌ها قرار داده شد و آن‌ها پرسش نامه را پر کردند. در مورد کندهوشان، از طريق والدين يا مربى‌ها و مددکاران اجتماعى که در آن مدارس بودند، پرسش نامه ها پر شدند و در واقع ماحصل آن تحقيق به اين جمع بندى ختم شده که من الان خدمت شما عرض مى‌کنم. منتهى فکر مى‌کنم براى شروع، شايد احتياجى به اشاره به يک سرى مقدمات براى ورود به بحث ضرورى باشد. زيرا که اين بحث اساسا يک بحث چالش برانگيز است. فرض من بر اين است که در اين کار پژوهشى، مبانى علمى رعايت شده و بر اساس مبانى علمى آن پيش فرض‌ها، که در فرهنگ بخشى از جامعه ايرانى وجود دارد، تائيد شده است. مثلا شما در پاسخ ها خواهيد ديد که بخش عمده‌اى از اين کسانى که ما به آن‌ها تيزهوش مى‌گوييم، کسانى هستند که والدين‌شان داراى درآمدهاى بالايى هستند؛ کسانى هستند که وضعيت مالى پدر و مادرشان بالاست؛ کسانى هستند که امکانات رفاهى بالايى دارند؛ يعنى در مناطق مرفه نشين تهران زندگى مى‌کنند. و خانواده هايشان حداکثر دارى يک يا دو فرزند است. من البته نتايج اين تحقيقات را به مرور در طول اين بحث ارائه خواهم داد. به نظر مى‌رسد که لزوم بررسى و شناخت از وضعيت کودکان استثنايى بشدت احساس مى‌شود. بنابراين، ما بايد ابتدا کودکان استثنايى را بشناسيم. خواست‌هاى آنان را بررسى کنيم. مشکلات‌شان را دريابيم و در رفع آن‌ها بکوشيم. و کمک کنيم تا آن‌ها وارد جامعه شده و نيروهاى آنان در جهت استقلال فردى و پيش رفت جامعه به کار برده شود. در جوامع مختلف، چگونگى برخورد و نگرش انسان‌ها نسبت به مساله کودکان استثنايى، به ويژه کودکانى که دچار اشکالات مشخص ذهنى و جسمى هستند، بستگى به آگاهى از شرايط اجتماعى، اقتصادى، سياسى فرهنگى، مذهبى و اخلاقى دارد. بدون ترديد افراد با يک ديگر تفاوت‌هاى مشهودى دارند. افراد نه تنها از لحاظ جسم و ساختمان بدن، مثل بلندى و کوتاهى قد و شکل چهره، بلکه در رفتار هم با يک ديگر تفاوت‌هايى دارند. شايد بتوان اذعان نمود که از لحاظ رفتارى، حتا دو نفر را نمى‌شود پيدا کرد که داراى رفتار يک سانى باشند. در استعدادها نيز چنين است. بنابراين، آن پيش فرضى که من در ابتداى صحبتم مطرح کردم را مى‌توان به اين گونه توضيح داد که ما در اين تحقيق به اين نتيجه نرسيديم که کودکان تيزهوش به لحاظ IQ وجود ندارند، بلکه چنين کودکانى وجود دارند و يافته ها هم نشان داده که پديده تيزهوشى يا کندهوشى (يعنى فردى که داراى آى کيوى بالا و پايين باشد) وجود دارد. با اين حال به گمان من آن چيزى که تعيين کننده است، يا به اصطلاح جامعه شناسانه بار اصلى آن پديده اجتماعى را شکل مى‌دهد، وضعيت طبقاتى آن است.

هيچ کس منکر اين واقعيت نيست که برخى از اختلافات موجود بين افراد در نتيجه علل ساختمانى مربوط به توارث، و بخشى هم مربوط به تاثيرات محيط، مى‌باشد. نتيجتا کسى انکار نمى‌کند که اين اختلافات، البته تا حدى، تحت تاثير محيط قابل تغيير نيز مى‌باشد. ولى اختلاف نظرهاى قابل ملاحظه‌اى در رابطه با درجه اهميت اين عامل، يعنى اين مساله که عامل اصلى مکانيزم تاثير گذار اين‌ها چيست، وجود دارد. جامعه شناسان بيش‌تر بر اين عقيده‌اند که عوامل اجتماعى، عوامل اصلى‌اند و سعى مى‌کنند که اين عوامل را عمده کنند. بر خلاف اين‌ها، روان شناسان با توجه به اين که از منظر خاصى به اين مساله نگاه مى‌کنند، بيش‌تر بر ويژگى‌ها و اختلافات فردى تکيه مى‌کنند. منظرى که من از آن به اين قضيه نگاه مى‌کنم، منظرى است که سعى مى‌کند مسايل اجتماعى را عمده ببيند. البته بدون اين که بخواهم بگويم، مسايل فردى هم وجود ندارند و يا بخواهم آن‌ها را کم رنگ و يا کم اهميت جلوه بدهم.

شايد بهتر است اساسا وارد اين بحث بشوم که سرنوشت کندهوشان و تيزهوشان در سطح دنيا چطور است و يک تصوير کلى از شرايط جهانى بدهم و بعد وارد مسايل ايران شوم. راجع به مسايل کندهوشان مى‌توان از يونان قديم صحبت کرد. در اين جا، در زمانى، افرادى مثل سقراط و افلاطون سرگرم پى ريزى اصول فلسفه خود بودند. اين سنت در يونان وجود داشت که افراد کندهوش را به حال خود مى‌گذاشتند تا بميرند. بنا به اعتقادى که به مدينه فاضله داشتند، خواستار جامعه‌اى بدون افراد معلول بودند و به همين اعتبار، افراد معلول را از ميان برمى‌داشتند. افلاطون در کتاب «جمهوريت» به پرورش کودکان پرداخته است و براى قرن‌ها بشريت به تبع افلاطون معتقد بوده که کندهوشان در واقع عارى از هر نوع عواطف و احساسات انسانى‌اند. بنابراين، تبعيد آن‌ها را روا مى‌دانستند؛ شکنجه آن‌ها را روا مى‌دانستند؛ اين اعتقاد به نوعى تا قرون وسطا در اروپا و دنيايى که بر اساس فرهنگ يونانى شکل گرفته بود، وجود داشت. البته در ايران و در آئين زرتشتى هم به نوعى اين گونه نگاه نسبت به کودکان کندهوش وجود داشت. اما ويژگى‌هايى در جامعه ايرانى نسبت به پديده کودکان عقب مانده وجود داشت که با نگاه يونانى‌ها نسبت به اين کودکان خيلى فرق مى‌کرد. در آئين زرتشتى، در اوستا، در فقره ٩٣ از آبان گشت اوستا، مى‌خوانيم که: آنانى که کور کر و کوتاه بالا و بى خورند يا دندان‌هاى درهم و برهم دارند يا گوژپشت پيش گوژند، يا به بيمارى غش دچارند يا به گواهى همگان نشانه هاى بى خوديشان آشکار است، نبايد از زور و يا آن آبى که جاودانگى و پاکى ما را تضمين مى‌کند، بنوشند. چون آن را آلوده مى‌کنند.

در قرون وسطا، با شکل گيرى تحولات اجتماعى، طرز نگرش و برخورد با افراد معلول تغيير کرد و بعضى از آنان مورد حمايت اشراف قرار گرفتند. با شروع رنسانس، در اروپا تغييراتى در وضع افراد معلول به وجود آمد. انقلاب فرانسه، نقطه عطفى بود در موقعيت عقب ماندگان ذهنى. از اين تاريخ بود که يک مرکز عقب ماندگى ذهنى در پاريس تشکيل شد و شخصى به نام سين جن در سال ١٨٨١، و هم چنين شخصى به نام فيليپ پنل در رساله طبى خود موسوم به «فلسفه عقب ماندگى ذهنى»، گروه بندى کودکان کندهوش را شروع کردند و از اين جا بود که نگاه علمى، نگاه واقع بينانه به مساله کودکان کندهوش و اين که اين مسايل را چگونه بايد حل کنيم و چگونه بايد به آن بپردازيم، شکل گرفت. اين راه هم چنان ادامه داشت، تا اين که در سال‌هاى بعد (در اوايل دهه ٨٠ ميلادى) اثبات اين مساله که بين سوء تغذيه و رشد رابطه وجود دارد، باعث وحشت کشورهاى ستم گر شد. سپس شاهد اين بوديم که پديده عقب ماندگى ذهنى و عوامل طبيعى آن برسميت شناخته شدند. اين گونه کشورها از آن مى‌ترسيدند که کشورهاى تحت سلطه به فکر چاره بيفتند و حق خود را بگيرند، بنابراين، براى اين که از اين نوع اعتراض‌ها در جوامع تحت استعمار جلو بگيرند، در ١٣٦٤ يا ١٩٨٥ ميلادى، سمينارى جهانى به نام «پيشرفت دانش در زمينه عقب ماندگى ذهنى» برگزار شد.توجه به مسايل و مشکلات معلولان ذهنى در سرزمين ما پيشينه عميقى ندارد. باور همگان و اعتقاد بزرگان اين مرز و بوم در مورد پديده معلوليت آن بود که جن يا ارواح خبيثه در کالبد آنان حلول کرده و براى خارج کردن اين ارواح هم مراسم خاصى وجود داشت. اين مراسم احتمالا در اکثر مناطق ايران وجود داشته، چنان چه هنوز ريشه هاى اين سنن باستانى را در خطه جنوب مى‌توان ديد. جنوب و سواحل درياى آن محل مناسبى است براى جنون و پريشانى و آشفتگى‌هاى روانى. از جمله عقايد و رسومى که در جنوب وجود دارد، اعتقاد به وجود بادهاى سرخ موذى و غير موذى است که وارد بدن آدمى مى‌شوند و به اذيت و آزار انسان مى‌پردازند. همواره اين اعتقاد که ارواح، شياطين، اجنه، فرشتگان و خدايان ممکن است وارد بدن شخصى شوند و او را مسخر کنند، وجود داشته است. بدين وسيله، بيماران جسمى به شياطين نسبت داده مى‌شدند. حتا بيش‌تر بيماران روانى، به خصوص آن بيمارى‌هايى که در آن‌ها شخص به طور ناگهانى به آدم ديگرى مبدل مى‌شد و صداى او، وضع او، حالات صورت و محتواى صحبت‌هايش نشان دهنده شخصيت ديگرى بود، به شياطين نسبت مى‌يافتند. اين تغييرات گاهى خود به خود و به طور ناگهانى از بين مى‌رفت، که از آن جمله «زار» را مى‌توان نام برد. آن چه که در سواحل جنوب ايران وجود دارد. انواع زارها، مشايخ، نوبان. باد جن و... است. تمام اين اشباح و اجنه يا بادها قدمتى بيش تر از فرهنگ اسلامى دارند. ولى انتشار آن در کشورهاى اسلامى به خصوص آن‌هايى که از نظر اقتصادى و اجتماعى آمادگى پذيرش بيش‌ترى داشته‌اند، توسط فرهنگ اسلامى شيوع پيدا کرده است. در مجالس بازى که براى راندن «زار» کافر و منصراتى (بادها به دو نوع تقيسم مى‌شود: ١- اشباح شرور يا مضراتى يا انواع زارها؛ ٢- بادهاى غير و خوب يا انواع مشايخ؛) ترتيب داده مى‌شود، مطلقا نبايد از خدا و رسول و ائمه نامى برده شود. اما در مجالس بازى مشايخ، وردها و سرودهاى مذهبى نيز خوانده مى‌شود. عقيده بر اين است که اگر بادى وارد بدن شود، ديگر طبيب قادر به معالجه آن ناراحتى‌ها نيست. تنها «بابا» يا «ماما» ى زار که هميشه از سياهان هستند، مى‌توانند مبتلايان را علاج کنند. براى بيرون کردن «زار» از بدن کسى که زار وارد بدن او شده، يا «فراوى» يا «مرکب»، مراسم ويژه‌اى وجود دارد که بسيار وسيع و مفصل مى‌باشد. در اين مراسم نکته بسيار جالبى که وجود دارد، استفاده از «موسيقى» در درمان مى‌باشد. به طور کلى اگر «زار» پس از سه شب به هيچ بهانه‌اى راضى نشد که مرکب خود را رها سازد، هفت شب و سپس دوازده شب مراسم مى‌گيرند و اگر باز هم راضى نشد ديگر از دست «بابا» و «ماما» کارى ساخته نيست و شخص به همان حالت خراب و وضع ناجور باقى مى‌ماند و حتا در نظر اهل محل، «زار» شخصى منفور و مطرود مى‌شود و در بعضى موارد او را از آبادى در مى‌کنند.

اعتقادات خرافى و بى اساس پيرامون معلولين ذهنى به طرق مختلف در اين مرز و بوم نمود کرده است. و همان طور که ذکر شد هنوز ريشه هاى آن - همانند بسيارى از اعتقادات خرافى - در گوشه و کنار اين پاک بوم به چشم مى‌خورد.

طبق اطلاعات به دست آورده اين پژوهش، اولين مرکز نگه دارى بيماران روانى و عقب ماندگان ذهنى در ايران در سال ١٣٣٥ هجرى شمسى تاسيس شد که محل آن در جمشيد آباد شمالى در تهران بود. بيماران اين مرکز بعدها به مرکز نگه دارى «ازگل» فعلى منقل شدند و محل آن متروک ماند. در سال ١٣٤٤، کانون هدايت کودک توسط دکتر منصور تاسيس شد و در سال ١٣٦٥ کلينک اين مرکز شروع به کار کرد. فعاليت آن عمدتا تحقيق و مطالعه در امر عقب ماندگان ذهنى بود. اين مرکز در حال حاضر تعطيل مى‌باشد. اما مرکز اولين با ظرفيت پذيرش ٢٥٠ معلول عقب مانده به صورت شبانه روزى فعاليت مى‌کند. اين مرکز آموزشى است و آوردجويان با بهره هوشى آموزش پذير و تربيت پذير را نگه دارى مى کند. مرکز اولين با همين ظرفيت و سرويس دهى در حال حاضر فعاليت دارد.

اداره کل برنامه ريزى کودکان استثنايى در سال ١٣٤٧ در تهران تاسيس گرديد. اين مرکز داراى ١٥ کلاس براى عقب ماندگان ذهنى بود که به مرور گسترش يافت به طورى که در شهرستان‌ها ٣٠ مدرسه با هفتصد دانش آموز را زير پوشش مى‌گرفت. در سال ١٣٥٠ در «تهران سراى مهر» يک مرکز نگه دارى تاسيس گرديد و بعد از آن در سال ١٣٥٣ آسايشگاه معلولين «ازگل» افتتاح شد. اين مرکز عقب ماندگان ذهنى داراى بهره هوشى ٨٠-٤١ را جهت آموزش کارگاهى، تحصيلى و کاريابى پذيرش مى‌کرد. در همين سال، مرکز آموزش و نگه دارى «وردآورد» با پنج کارگاه جهت پذيرش عقب ماندگان ذهنى آموزش پذير شروع به کار کرد. مرکز «اميد کودک» وابسته به انجمن اميد کودکان، با برنامه هاى آموزشى و کار آموزى روزانه و شبانه روزى در سال ١٣٥٧ گشايش يافت. در همين سال «سراى ارديبهشت» و سراى «بهمن» که اختصاص به دختران و پسران عقب مانده ذهنى و در حد آموزش پذيرى داشت، شروع به کار کرد. در سال ١٣٥٧ که هنوز کانون هاى کارآموزى منحل نگرديده بود، برآوردى به عمل آمد که طبق آن ٢٦٠ کودک عقب مانده ذهنى، بر خلاف آئين نامه داخلى، در اين مرکز نگه دارى مى‌شدند. هم چنين در بيمارستان‌هاى روانى که کار در ميان بيماران را به عهده دارند، تعدادى کودک عقب مانده ذهنى به صورت دائم نگه دارى مى‌شدند که حتا جهت نگه دارى آنان از بخش جداگانه‌اى هم استفاده نمى‌شد. اين موارد هنوز هم به چشم مى‌خورد. به عنوان مثل مى‌توان از بيمارستان شماره پنج بهدارى استان فارس، که در شهر شيراز واقع است، نام برد.

با پيروزى انقلاب مردمى ١٣٥٧، تغييراتى در برخى از موسسات فوق انجام شد و برخى در ديگرى ادغام شدند. در تاريخ بيست و پنج خرداد ١٣٥٩ با تصويب شوراى انقلاب، چهارده موسسه مختلف در امور رفاهى و توان بخشى ادغام شد و «سازمان بهزيستى کشور» به وجود آمد و امور معلولين ذهنى نيز به عهده اين سازمان قرار گرفت.

امروزه نيز عکس العمل خانواده ها و افراد اجتماع نسبت به اين گروه فرق چندانى با گذشته نکرده، خصوصا در شهرستان‌ها و روستاها وضع به همان منوال گذشته بوده و شايد به علت سيستم هايى که در خانواده ها به وجود آمده، وضع از آن چه که بوده - حتا بعضا - بدتر نيز گرديده و يا در بعضى از موارد ظاهرا تغيير کرده است. مثلا خانواده هاى غنى، کودکان عقب مانده خود را به جاى اين که در زير زمين منزل خود از نظر ها دور نگه دارند، آن‌ها را به موسسات خارج از کشور مى‌فرستند که با توجه به عقب ماندگى عميق اين گروه و عدم آشنايى به زبان بيگانه عملا طفل خود را چند برابر بيمار مى‌کنند.

تيزهوشان

اين جا لازم است مقدمه‌اى را راجع به تيزهوشان بيان کنم و بعد به طور مشخص راجع به ايران صحبت کنم. با توجه به شرايط اجتماعى و فرهنگى جامعه ايران، بايد اذعان کرد که توجه به اين گونه مسايل انسانى و اجتماعى از طريق تحقيقات علمى و پژوهشى و استفاده از نتايج آن سابقه طولانى ندارد و فقط در سال‌هاى اخير است که تا حدودى اين گونه مسايل مورد توجه دانشمندان و روشن فکران و برنامه ريزان اجتماعى قرار گرفته است.

اولين نظام آموزش و پرورش در ايران، حدود صد سال پيش از مبانى آموزش و پرورش مغرب زمين اقتباس شد. مهم ترين نارسايى نظام قديم، فقدان توانايى نظام آموزش حرفه‌اى و صنعتى در ايران بود. از طرف ديگر، بالا رفتن تعداد ديپلمه هاى بيکار و فاقد تخصص در سطح کشور، مسئولان امر را به فکر اصلاح برنامه هاى آموزش و پرورش انداخت. طرح مقدماتى اصلاح آموزش و پرورش کشور در سال ١٣٤٤ بنيان گذارى شد، ولى اولين ريشه هاى تفکر در جهت توجه به مسايل کودکان تيزهوش و کندهوش در ايران از سال ١٣٣٧ شکل گرفت. و اولين سالى که تحصيل کودکان تيزهوش مورد قبول واقع شد، سال ٤٦-١٣٤٥ بود.

 طرح جديد آموزش و پرورش که در حقيقت مبناى آن سال ١٣٧٧ بود، شامل شش هدف بود: هدف اجتماعى، اقتصادى، سياسى، فرهنگى، پرورش جسم، و هدف معنوى. تشکيل «سازمان پرورش استعدادهاى درخشان» زير نظر نخست وزيرى در سال ١٣٥٤ و «مدارس کودکان استثنايى» وابسته به وزارت آموزش و پرورش، از جمله امکانات جديدى است که با توجه به هدف‌هاى آموزش و پرورش جديد - يعنى آن شش هدفى که قبلا ذکر کردم - شکل گرفته و در اين دوره فعاليت خود را آغاز کردند.

به طور کلى مى‌توان گفت که در ايران، کودکان کندهوش و عقب مانده را در مدارس ويژه‌اى جمع مى‌کردند و آن‌ها را تحت تربيت خاصى قرار مى‌دادند. اما از سال‌هاى ٤٦ به بعد، طرح تعليم و تربيت کودکان پيش رفته نيز توسط آقاى دکتر سيروس عظيمى و خانم فاطمه خانبازى تهيه شد. و بر اساس آن طرح، آيين نامه‌اى براى تاسيس مدارس تيزهوشان در ايران تدوين گشت. از ابتداى سال ٤٧، «مرکز تعليم و تربيت نبوغ در ايران» گشايش يافت. اکنون اين مرکز تحت نظر وزارت آموزش و پرورش است. در کنفرانس‌هاى هفتم و هشتم آموزش و پرورش در رامسر، اين موضوع - يعنى پرورش استعدادهاى درخشان - مورد توجه قرار گرفت. سازمانى به همين نام تاسيس شد و مستقل و بدون دخالت آموزش و پرورش، فعاليت‌هاى خود را از سال ٥٤ شروع کرد و با ايجاد مدارس مخصوص در تهران و کرمان، تعدادى از دانش آموزان باهوش و تيزهوش را - يعنى به همان معنايى که «سازمان پرورش استعدادهاى درخشان» از آن‌ها به عنوان تيزهوش نام مى‌برد، نه الزاما آن تيزهوشى که داراى IQ بالا باشد - گرد آورد. بعد از انقلاب، براى مدتى فعاليت‌هاى اين مرکز دچار وقفه شد. اما بعدها و در سال‌هاى دهه اخير، فعاليت‌هايشان دوباره بيش‌تر شده و به همان روال گذشته ادامه دارد.

 مفهوم طبقه، که از بنيادى ترين راه هاى شناخت ساختار هر جامعه‌اى است، يکى از اساسى‌ترين مفاهيم جامعه شناختى است و بى گمان، بيش از هر مفهوم ديگرى جايگاهى شامخ تر از ادبيات به دست آورده است. امکان و ضرورت پرداختن به زواياى گونه گون چنين مفهومى، در اين جا، وجود ندارد. با اين همه فقط به اين نکته اشاره مى‌کنم و درمى‌گذرم که در اين بحث افرادى از يک «موقعيت» يک سانى يا نزديک به هم از لحاظ درآمد، تحصيلات و مهارت شغلى بودند، از يک «پايگاه طبقاتى» فرض شده‌اند.

من در اين جا فقط اشاره‌اى به ويژگى‌هاى اين پژوهش مى‌کنم. اين پژوهش در تهران و در چهار مجتمع فرهنگى تيزهوشان: پسر علامه، مجتمع تيزهوشان دختر فرزانگان، مجتمع فرهنگى کندهوشان پسر گليرد، و مجتمع آموزشى کندهوشان دختر بهشت، انجام شده است. متغيرهايى که در اين پژوهش مورد بررسى قرار گرفته‌اند، عبارتند از مستقل و شغل پدر و مادر، تحصيلات پدر و مادر، نحوه گذراندن اوقات فراغت، تعداد فرزندان هر خانوار، محل تولد، ميزان رضايت مندى از شرايط محيط و اجتماع، اين‌ها مهم ترين متغيرهايى بودند که مورد پژوهش قرار گرفتند. بحث تيزهوش و کندهوش در اين تحقيق به همان معنايى مورد توجه قرار گرفته است که در واقع توسط اين دو سازمان تحت عنوان تيزهوش و کندهوش معرفى شده است. در اين پژوهش ما کسانى را به عنوان تيزهوش قلمداد کرده‌ايم که از طرف «سازمان پرورش استعدادهاى درخشان» به عنوان تيزهوش شناخته شده‌اند. اين مرکز کسانى را تيزهوش مى‌داند که اولا، معدلى بالاى ١٨ داشته باشند و ثانيا، در کنکور گزينش اين مرکز که در سه مرحله انجام مى‌پذيرد، قبول شده باشند. يعنى ما در اين پژوهش کسانى را تيزهوش فرض کرده‌ايم که در واقع هم معدل بالاى ١٨ داشته‌اند و هم اين که در سه مرحله گزينشى‌اى که مرکز تيزهوشان از آن‌ها گرفته است، رتبه آورده و به عنوان تيزهوش در اين مدارس شروع به تحصيل کرده‌اند.

اما کندهوشان، سازمان بهزيستى در واقع کسانى را کندهوش مى‌داند که پس از تست هوش معلوم شود عقب مانده آموزش پذير هستند. بهره هوشى (IQ)، اين افراد بين ٧٥-٥٧ و بعضا حتا تا ٩٠ مى‌باشد که عمدتا توسط تست Bodinaf مورد سنجش قرار مى‌گيرد.

من از گزارشى که در دست دارم، تعدادى از اين يافته ها را براى شما مى‌خوانم. از جمله يافته هاى اين تحقيق که جمع بندى آن را اين جا ارائه مى‌دهم، اين است که ٩٤ درصد کودکان تيزهوش و ٧٥ درصد کودکان کندهوش در تهران متولد شده‌اند. يعنى ما يک متغيرى را به نام محل تولد انتخاب کرده بوديم. در واقع از پيش فرض‌هاى تحقيقاتى ما يکى هم اين بود که احتمالا پدران و مادرانى که در تهران زندگى مى‌کنند، با توجه به وضعيت نهادهاى فرهنگى، وضعيت کلاس‌هاى آموزشى، و به طور متوسط ميزان آگاهى بيش‌تر از وضعيت زندگى اجتماعى، در نتيجه آگاهى بيش‌ترى در مورد فرزندان شان دارند. و مآلا نسبت به فرزندان شان حساس‌تر هستند. مثلا در شهرستان‌ها، در حدود ده سال پيش، شما بندرت مى‌توانستيد يک معلم خصوصى پيدا کنيد، در حالى که در تهران اين يک روال معمولى بود. به همين دليل، ما محل تولد را به عنوان يک متغيير براى اين تحقيقات انتخاب کرديم. و البته در حين تحقيقات، اين پيش فرض تاييد هم شد. چون در حدود ٩٤ درصد از کودکانى که به عنوان تيزهوش شناخته شده بودند، متولد تهران بودند؛ اما ٧٠ درصد کودکان که کندهوش بودند نيز در تهران زندگى مى‌کردند. در واقع، ٢٤ درصد از کودکانى که در تهران ساکن بودند، در شهرستان‌ها متولد شده بودند و از اين ميان، ٦ درصد کودکان تيزهوش ساکن تهران، در شهرستان‌ها به دنيا آمده بودند. و اما راجع به اشتغال، در حدود ١٠ درصد از پدران کودکان کندهوش بيکار بودند؛ در حالى که درصد بيکارى در بين پدران کودکان تيزهوش در حدود ٤ درصد بود. اگر شما اين داده ها را مقايسه کنيد، مى‌بينيد که از تعداد کندهوشان کم شده و به تعداد تيزهوشان اضافه مى‌شود. مثلا پدرانى که پايگاه طبقاتى بالايى داشتند (درآمد بالا، تحصيلات بالا، شغل بالا)، پدران ٤٢ درصد تيزهوشان بودند؛ در حالى که اين رقم در بين کندهوشان به ٤ درصد مى‌رسد. اگر اين آمار را با هم مقايسه کنيد، به آن وضعيتى که من در ابتداى صحبت طرح کردم، حداقل در شرايط جامعه ايران، خواهيد رسيد. اگر بخواهم از نگاه جامعه شناسانه صحبت کنم، موضوع اين پژوهش را مى‌توانم اين گونه توضيح بدهم که در آن زمان و آن جغرافياى معينى که اين پژوهش در آن صورت گرفت - با ٩٥ درصد اطمينان و ٥ درصد ضريب خطا - کسانى که وضعيت طبقاتى پايينى در جامعه داشتند، بنا به همين وضعيت عموما داراى شرايطى نبودند که فرزندان خود را به خوبى تربيت کنند. البته اين امر بدين معنا نيست که کودکان اين خانوارها IQ پايين‌ترى داشتند. براى همين است که به مشاغل پدران اشاره مى‌شود که مثلا در تيزهوشان ٤٢ درصد و در کندهوشان ٤ درصد بوده است. جالب اين است که شما اين ويژگى را در مشاغل مادران اين کودکان به نسبت کمى ضعيف تر و با ضريب پايين‌ترى مى‌بينيد. مثلا ١٨ درصد از فرزندان تيزهوش، مادران خانه دار داشتند؛ در حالى که در ميان کودکان کندهوش، ٣٤ درصد مادران خانه دار بودند. همين حالت را، براى مقايسه بهتر، در رابطه با مشاغل بالا در نظر بگيريد. ٢١ درصد کودکان تيزهوش داراى مادرانى با مشاغل بالا بودند؛ در حالى که فقط ٤ درصد از کودکانى که کندهوش بودند، مادرانى با مشاغل بالا داشتند. در مورد تحصيلات هم بدين صورت است. تمامى کودکان تيزهوشى که در اين تحقيقات مورد سئوال قرار گرفتند، حتا به عنوان نمونه، دارارى پدر بى سواد نبودند. اين دقيقا نشان مى‌دهد که اگر اين يافته ها در کنار هم قرار بگيرند، مى‌توانند معنايى داشته باشند. هيچ کودک تيزهوشى نبود که پدر يا مادر بى سواد داشته باشد؛ در حالى که ١٣ تا ١٤ درصد پدران و مادران کودکان کندهوش بى سواد بودند. ٦١ درصد پدران کودکان تيزهوش داراى تحصيلات بالا بودند؛ در حالى که تنها کم‌تر از ٦ درصد پدران کودکان کندهوش داراى مدرک ليسانس بودند. اين عوامل و اين ارقام شايد براى شما دوستانى که گوش مى‌کنيد کسالت آور و خسته کننده باشند، ولى در واقع هم يافته‌اى از اين تحقيقات است و هم براى جمع بندى - بدون پيش داورى در اين جمع بندى - مجبور هستم که اين‌ها را تکرار کنم.

فرزندان تيزهوشى که پدران شان سطح درآمد پايين داشتند (با توجه به نرخ تورم، سطح اين درآمد را امروزه مى‌توان در حدود ٨٠ هزار تومان در ماه تخمين زد)، در حدود ١٨ درصد بودند. در بين کودکان کندهوش، نزديک به نيمى از پدران داراى درآمد پايين بودند. نيمى از پدران کودکان تيزهوش، درآمدهاى بالا داشتند؛ درحالى که فقط نزديک به ٤ درصد از کودکان کندهوش داراى پدران با درآمد بالا بودند. درآمد مادران نيز دقيقا همين وضعيت را داشت. يکى از جالب ترين يافته ها - که البته من فکر مى‌کنم هر کدام از اين‌ها يک ديگر را به گونه‌اى تاييد مى‌کنند - اين است که نزديک به ٨١ درصد کودکان تيزهوش فرزند اول خانواده بودند، يعنى ابعاد اين خانواده ها خيلى کوچک است. در تعبير دقيق تر فرزندان تيزهوش بيش‌تر در خانواده هايى زندگى مى‌کردند که يک يا دو فرزند داشتند. در واقع ٢/٦١ درصد تيزهوشان عضو خانواده هايى بودند که يک يا دو فرزند داشتند؛ در حالى که اين رقم در بين کودکان کندهوش به ٢٤ درصد مى‌رسيد. در بين کودکان پنج سال به بالا، کم‌تر از ٢ درصد تيزهوشان در بين خانواده هايى بودند که بالاى پنج فرزند داشتند؛ در حالى که اين رقم در بين کسانى که تحت عنوان کندهوش قلمداد مى‌شوند، نصف مى‌شود. يعنى ٥٠ درصد کندهوشان در بين خانواده هايى زندگى مى‌کنند که پنج سر عائله دارند؛ درآمدشان زير ٨٠ هزار تومان است؛ و سطح سواد زير ليسانس است. وقتى اين عوامل را کنار هم مى‌گذاريد، يعنى سطح آگاهى اين‌ها، امکان استخدام معلم خصوصى براى فرزندشان، امکان آموزش خوب و... مى‌بينيد که خيلى ضعيف است. بعضى از اين خانواده ها حتا فرصت يا امکان اين را هم ندارند که اگر فرزندشان دچار بيمارى مى‌شود، او را به دکتر ببرند.

 از جمله شاخص‌هاى ديگرى که در اين تحقيق مشخص کرديم، وضعيت محل سکونت اين خانواده ها است. نزديک به ٨٢ درصد از کودکان تيزهوش داراى منزل شخصى بودند. در حالى که اين رقم در مورد کودکان کندهوش تا سطح ٥٠ درصد پايين مى‌آمد. يعنى فقط نزديک به ٥٠ درصد کودکان کندهوش داراى خانه شخصى بودند. در مورد خانه اجاره‌اى، اين ارقام عوض مى‌شود. ٣ تا ٤ درصد از کودکان تيزهوش مستاجر بودند، در حالى که نزديک به ٣٥ درصد خانواده هاى کودکان کندهوش در خانه اجاره‌اى زندگى مى‌کردند. البته وضعيت کودکان تيزهوش و کندهوش حتا در همين مورد متساجر بودن هم فرق مى‌کند. کودک تيزهوشى که مستاجر است، عمدتا در بالاى شهر زندگى مى‌کند، امکا