مىتوانيد آيندهاى داشته باشيد!
مونيکا زاک
من مونيکا زاک، ژورناليست و نويسندهام. براى اين سمينار، من فکر کردهام که بخشى
از آن مطالبى را که در اين سالها براى کودکان و دربارهى کودکان خيابانى نوشتهام،
مطرح کنم. دو سال پيش من در صحرا بودم. در غرب صحرا معمولا وقتى که آدم به خانهاى
دعوت مىشود، برايش قصه مىگويند مثل قصه هاى هزار و يک شب. من دو بار قصه هاى
عجيبى دربارهى يک پسر کوچک شنيده بودم که در سن دو سالگى در يک طوفان شن ناپديد
مىشود و نزد شتربانى به مدت سيزده سال زندانى مىگردد. وقتى که من اين قصه را به
صورتى کوتاه در نشريهى «گلوبن» منتشر کردم، از طرف چندين نفر به ناهار دعوت شدم که
از صحرا بودند. آنها گفتند که اين قصه واقعى است. من باور نکردم. ولى آنها مرا
مطمئن کردند که اين قصه واقعى است و همين باعث شد که دوباره دو سال پيش به آن جا
سفر کنم، تا بفهمم که آيا واقعا اين داستان واقعى است؟! اين قصه عجيب ترين و جالب
ترين قصهاى بود که در طول عمرم شنيده بودم و در عين حال سخت ترين آنها براى نوشتن
بود. براى اين که اين پسرک زندگى مىکرده است و حيوان در زندگى او نقش زيادى داشته
است. او تمامى محبت و گرماى خود را از حيوانات مىگرفت و وقتى که بزرگ شد و به
زندگى عادى بازگشت، بسيار ناراحت مىشد اگر کسى از شترمرغها بد مىگفت. ناراحت بود
از اين که حيوانات را مىکشند. و به اين خاطر، گياه خوار شده بود. کتاب من منتشر شد
و من مىبايست براى تهيه يک گزارش براى نشريهى «گلوبن»، دربارهى يک سازمان که
براى کودکان خيابانى در آمريکاى مرکزى کار مىکرد، مىرفتم. اين سازمان کانديد
دريافت جايزهى حمايت از کودکان شده بود و من مىبايست با کودکانى که تحت حمايت اين
سازمان قرار داشتند، مصاحبه مىکردم. به هندوراس رفتم. شانس بزرگى داشتم که هم زمان
يک تئاتر سوئدى در آن محل به نمايش در مىآمد و نمايش نامهى اين تئاتر توسط دوست
من باربرو ليندگرن نوشته شده بود. يعنى نمايش نامهى تئاتر را از روى کتاب او گرفته
بودند. اسم کتاب هست «قصهى عمو کوچولو».
اين کتابى است که همهى بچه هاى کوچک سوئدى آن را مىخوانند. و نمايش آن در هندوراس
به خاطر تبادل فرهنگى بين سوئد و آمريکاى مرکزى بود. هنرپيشه هاى تئاتر و کارگردان
آن به سوئد آمده بودند تا آموزش بگيرند چطور تئاتر کودکان را سازمان مىدهند و بعد
پيس را با خود بردند. «قصهى عمو کوچولو» که به اسپانيايى مىشود «الپکسيو سينيور»
هم زمان با حضور من در آن جا اجرا مىشد. سفير سوئد مرا دعوت کرد که به تئاتر بروم
و از آن عکس بگيرم. من پرسيدم آيا مىتوانم با سى کودک خيابانى بيايم و آنها گفتند
بله که مىشود. مسئولين کودکان اما نگران شدند که چون اين بچه ها هرگز تئاتر
نديدهاند، حتما شلوغ خواهند کرد و آبروريزى مىشود. به بچه ها گفتند که اجازه حرف
زدن و اين ور و آن ور دويدن را ندارند.
حال اجازه بدهيد بگويم اين قصه در چه بارهاى است. قصهى مردى است که تنهاى تنهاست،
کسى را ندارد و سعى مىکند براى اين وضعيت چارهاى بينديشد. بر تکه هاى کاغذ
مىنويسد و به درخت مىچسباند، اما فايده ندارد. همه کار مىکند و دست آخر سگى را
به عنوان دوست پيدا مىکند. کسى که نقش عمو کوچولو را بازى مىکرد، خيلى جوان بود و
خيلى هم چاق و حسابى هم عرق کرده بود. وقتى نمايش نامه تمام شد، پاک از حال رفته
بود. بچه هاى خيابانى داد کشيدند که يک بار ديگر اجرا کن، اما او گفت که من
خستهام، يک روز ديگر بياييد.
بچه ها آن روز شلوغ نکردند، به روى سن نرفتند و با دقت تئاتر را تعقيب کردند. چون
تنهايى را حس مىکردند و با عمو کوچولو هم درد بودند. وقتى که برمىگشتيم، يکى از
کودکان خيابانى به من گفت: مىدانى؟ من فکر مىکنم که اين قصه مربوط به نائين
ساموئل بود. من گفتم: آهان و نائين ساموئل کيست؟ جواب داد: مىدانى ديگر، اين پسرک
که در خيابان با سگها زندگى مى کند. و آن وقت من به ياد آوردم که پسرکى را ديديم
که در پياده رو مىخوابيد و دور و برش هم سگها مىخوابيدند. من شروع کردم به دنبال
پسرک گشتن و بالاخره در يک صبح پسرک را پيدا کردم. در ميان يک جمع کودک خيابانى بود
که شروع به اذيت کرده بودند و داشتند ليم بو مىکشيدند، که نشئه شوند. ليم در
آمريکاى مرکزى زياد است و به عنوان مواد مخدر مورد استفاده قرار مىگيرد. من متوجه
شدم که الان نمىتوانم مصاحبه خوبى با او داشته باشم. اما من او و سگهايش را ديده
بودم و حس کرده بودم که اين پسرک متفاوت است. کودکان خيابانى در آمريکاى مرکزى خيلى
کثيف و ژوليدهاند، در رود بسيار کثيف و بدبويى آب تنى مىکنند، اما اين پسرک تميز
بود. من او را بو کشيدم و به او گفتم که: تو خيلى تميزى، کى لباسهاى تو را شسته
است؟ او به زنى که پشت دکهاى غذا مىفروخت اشاره کرد و گفت: من اجازه دادهام که
دونيا آنها را بشويد.
من با پسرک نتوانستم بيشتر از اين صحبت کنم، اما با آن زن صحبت کردم. و او
دربارهى پسرک حرفهايى زد که من خيلى کنجکاو شدم. او گفت: پسرک دلش نمىخواست که
تحت سرپرستى قرار بگيرد. به خاطر اين که آن جا نمىتوانست سگهايش را ببرد و او
هرگز نمىتوانست تصور کند که سگها را با خودش نداشته باشد. چند روز بعد او را
ديدم. اين بار نشئه نبود و حواسش سر جايش بود. سگهايش را به من معرفى کرد. يکى را
مادر و ديگرى را پدر خطاب مىکرد. مىگفت: اين سگها دوستان مناند، مرا ول
نمىکنند، از من نگه دارى و محافظت مىکنند و يک کودک خيابانى در هندوراس واقعا به
محافظ نياز دارد. او داستانى برايم تعريف کرد: روزى که در خيابان نشسته بود، يک
خيابان طويل به اسم کاره ريال، يک ماشين پليس مىايستد و او را مىگيرد. سگها به
پليس حمله مىکنند. پليس سگها را مىزند و پسرک را به ايستگاه چهارم پليس مىبرد
که سابقهى بدى در هندوراس دارد. آن جاست که همهى آدمهاى فقير را مىبرند. من بعد
از اين که داستان او را شنيدم، به آن جا رفتم و فهميدم که هر چه پسرک گفته بود،
واقعيت دارد. او در حالى نگران سگهايش بود، به سلولى انداخته مىشود. من آن سلول
را هم ديدم. کوچک و بدون پنجره بود و هجده يا بيست نفر را تويش مىانداختند، به
طورى که شب ها نمىشد در آن خوابيد و مىبايست زانو در بغل نشست. غذا هم نمىدادند.
غذا را خانوادهى زندانى مىبايست مىآورد. اما اين پسرک کسى را نداشت که برايش غذا
بياورد. چهار روز گرسنه بود، شبها صداهاى دل خراشى مىشنيد که نمىدانست از
آدمهايى است که شکنجه مىشوند و يا صداى سگهاى پليس است.
بعد از چهار روز پسرک را گرسنه و بدون آن که غذايى به او بدهند، آزاد مىکنند. وقتى
به خيابان مىآيد، مىبينيد که سگ هايش آن جا نشستهاند. و مىفهمد که اين سگها
بودهاند که شبها صدا مىکردند و زوزه مىکشيدند. عجيب است که سگها چطور خودشان
را به آن جا رسانده بودند. چون جايى که پسرک دستگير شده بود، تا زندان خيلى فاصله
داشت. پليسها هم به او گفته بودند که سگهاى تو چهار شب نگذاشتند ما بخوابيم.
اينها را پسرک با خنده و شادى بسيار و غرور زياد براى من تعريف مىکرد.
مسالهى اغلب کودکان خيابانى تنهايى است و بى سرپرستى. حداقل در آمريکاى مرکزى اين
طور است. اينها، بچه هاى بى پدر و مادر نيستند. بچه هايى هستند که به حال خود
واگذار شدهاند. به آنها برخورد غلط شده و در نتيجه، خيابان را برگزيدهاند. اين
پسرک را پدر و مادرش رها کرده بودند. من با او مصاحبه کردم، اما نمىتوانستم مصاحبه
را در نشريهاى که قرار بود جايزه بگيرد چاپ کنم. چون او نمىخواست تحت حمايت قرار
بگيرد. از او پرسيدم: چه خوابهايى مىبينى؟ چه روياهايى دارى؟ جواب داد که: من
خواب مىبينم که پدر و مادرم به دنبال من مىگردند و مرا مىخواهند.
وقتى به سوئد برگشتم، فکر کردم خداى من سرنوشت اين دو کودک چقدر بهم شبيه است. على
رغم تفاوتهاىشان، آن يکى با شترمرغ زندگى کرده است و اين يکى با سگها. فکر کردم
بايد راجع به او بنويسم. دوباره به هندوراس برگشتم و يک ماه صرف پرسه زدن و صحبت
کردن با کودکان خيابانى کردم. با آدمهاى فقير و بيچاره زندگى کردم، با آنهايى که
در کانالها زندگى مىکنند. چون هندوراس از يک آتشفشان به اسم ميچ ضربهى زيادى
خورده و آنهايى که بى خانمان شدهاند و جايى براى زندگى ندارند، در کانالها زندگى
مىکنند.آنها دوستان من شدند. من دوباره اين کودک را ديدم و او نشانم داد که وقتى
آدم با اين کودکان صحبت مىکند، تقريبا بايد مبارزه کند، تا آنها را به حرف زدن
وادارد که چطور زندگى مىکنند؟ چرا به اين روز افتادند؟ آيا کسى آنها را کتک زده؟
مورد خشونت قرار داده؟ و... آنها نمىخواهند از بدبختىهاىشان بگويند. آنها
مىخواهند دربارهى آن لحظات کمى که کسى با آنها مهربان بوده است، صحبت کنند.
من با صليب سرخ بودم هنگامى که يک گروه بزرگ از جوانان مىخواستند به فيليپين بروند
و با کودکان خيابانى آن جا مصاحبه کنند. اين جوانان در مدرسهى عالى آموخته بودند
که نبايد به کودکان خيابانى چيزى بدهند، چون از آن سوء استفاده مىکنند. من اصلا
نفهميدم چرا؟! چيزى که اين کودکان به خاطر مىآوردند، اين بود که اگر کسى چيزى به
آنها داده بود، اگر کسى با آنها مهربانى کرده بود، و به خاطرشان کارى انجام داده
بود، اين مساله باعث شده بود که ديد آنها به زندگى مثبت شود و نه منفى.
مسالهى کودکان خيابانىاى که من ديدهام، هميشه اين بوده است. آنها به اين فکر
نمىکنند که آيندهاى دارند، فکر نمىکنند که بتوانند بيش از يک سال ديگر هم زندگى
کنند. اگر کسى در اين وضعيت مىتواند به طريقى به آنها ديد مثبتى بدهد، پس بايد
اين کار را بکند. من دوباره اين پسرک را که در کتابم «آلکس داگ بوى» خواندهام، اما
در واقعيت اسمش نائين ساموئل است، ديدم. اما داستان او چى بود؟ آنها در دامنهى
آتلانتا زندگى مىکردند. پدر ماهى گير بود و وقتى که مادر هفتمين بچهاش را که اين
پسرک بود، به دنيا آورد، بچه ها را رها مىکند، براى اين که مىخواسته خودش را به
آمريکا برساند. و اين روياى تمام آدمهاى فقير آمريکاى مرکزى است. به بچه هاى بزرگ
ترش گفته بود: من مىروم کار پيدا کنم، پول در بياورم و بعد مىآيم و شماها را
مىبرم.اين بچه بدون مادر بزرگ شد و تصويرى از مادرش نداشت. اما چون خواهر و
برادرهايش گفته بودند که مادر روزى برخواهد گشت، معمولا به ايستگاه اتوبوسهايى که
از آمريکا مىآمدند مىرفت و به تمامى زنهايى که از اتوبوس پياده مىشدند نگاه
مىکرد و با خود مىگفت: آيا اين مادر من است؟ اين زن چاق، يا آن زن جوان و زيبا؟
اما هيچ يک از آنها مادر او نبود. يک روز، وقتى که شش ساله بود و به مدرسه مىرفت،
در آشپزحانه نشسته بود و مىنوشت. يک دفعه خواهر بزرگش داد مىکشد: تاکسى! بسيار
عجيب بود که تاکسى به آن محل بيايد. خواهر و برادرها داد مىکشند مامان، مامان! و
به طرف زنى که از تاکسى پياده مىشود و چمدانى داشته، مىدوند. مامانش برگشته بوده.
پسرک به من گفت که از آن روز هرگز بيش او يک متر از مادرش فاصله نگرفته بود. او يک
اسباب بازى و يک پيراهن بتمن از مادرش کادو گرفت. مادرش در آمريکا، زمينى را به ارث
برده بود و آن را فروخته بود و بايد دوباره به آن جا برمىگشت، چون ازدواج کرده بود
و بچه هاى ديگرى داشت. روزى که مادر مىبايست برمىگشت، و همه منتظر بودند، مادر به
او مىگويد اما تو نمىتوانى به آمريکا بيايى! از آن روز تا به حال، اين بچه به اين
فکر مىکند که چرا؟ ه عيبى دارد؟ آيا گوشهايش بزرگ است؟ و يادش نمىآيد که شلوغ هم
کرده باشد. من مجبور شدم که او را دل دارى بدهم و دروغ بگويم. گفتم: مامانت
مىخواسته که تو را ببرد، اما حتما براى تو ويزا نداشته است! به هر رو، پدر با پسرک
تنها بود و بعد از مدتى او را به شهر ديگرى نزد خويشاوندى فرستاد، تا اتوبوس بشويد.
پسرک مجبور بود مدرسه را ترک کند، در حالى که در مدرسه شاگرد بسيار خوبى بود. آن
خويشاوند در تصادفى کشته مىشود. پسرک برمىگردد پيش پدرش. و بعد با هم به پايتخت
نزد خالهاش مىروند و پسرک مدرسه را هم شروع مىکند. خالهى پسرک خودش کلى بچه
دارد، اما آنها با او مهربان هستند. يک روز وفتى که او از خواب بيدار مىشود،
مىبيند پدرش هم نيست. از خاله سئوال مىکند و او مىگويد که پدرش هم به آمريکا
فرار کرده است. اول مادرش او را رها کرد بعد پدرش، بدون آن که به او چيزى بگويد.
پسرک هر روز از مدرسه به خانهى خالهاش مىدويد و مىپرسيد کسى به من زنگ نزد؟ چون
آرزويش اين بود که پدرش بيايد و او را با هواپيما به آمريکا ببرد.
بعد از مدتى يک کودک خيابانى را مىبيند. او به پسرک مىگويد: بيا اين جا، کسى با
ما کارى ندارد، کسى غر نمىزند، مجبور نيستى کار کنى و مدرسه برى، مردم به آدم پول
مىدهند، مجبور نيستى دندان بشورى، هر وقت هم که دلت خواست مىخوابى. پسرک در کلاس
سوم بود. بيش از اين ديگر نتوانست صبر کند. دو عکس مادرش و دو عکس از پدرش داشت،
آنها را برداشت و همراه کتابهاى مدرسهاش به باغچه برد و عکسها و کتابهايش را
آتش زد و ديگر کودک خيابانى شد.
آن کودک خيابانى به او گفته بود که مردم پول مىدهند، اما اين طور نبود. او در
خيابانها دور مىچرخيد و هويج مىخورد. روزى به رستوران زيبايى مىرسد. قوانين را
نمىشناخت و نمىدانست که کودک خيابانى نبايد به يک رستوران وارد شود. هر رستوران
نگهبانى دارد. او از پنجره به ميزهاى مرتب با روميزى و ظرفهاى غذا نگاه مىکرد.
خيلى گرسنه بود. مىبيند عدهاى از ميزى بلند شدند و بيرون رفتند و غذا روى ميز
اضافه مانده است. به درون رستوران مىرود و مشغول خوردن غذاى اضافى آن ميز مىشود.
نگهبان رستوران سر مىرسد و او را به داخل آشپزخانهى رستوران مىبرد و از رئيس
رستوران مىرسد: با اين چه کنم؟ رئيس مىگويد: در سردخانه زندانىاش کن. نگهبان يک
در آهنى را باز مىکند و پسرک را داخل سردخانهاى مىاندازد که هجده درجه زير صفر
بوده است. پسرک گريه و شيون مىکند، اما کسى در را باز نمىکند. بيهوش مىشود. بعد
در را باز مىکنند و او را به باغچهى پشت رستوران پرت مىکنند. به هوش مىآيد. دو
سوسيس از سردخانه دزديده بود. خوشحال است. به قسمت فقير شهر که کودکان خيابانى در
آن جا هستند، مىرود. يک گروه کودک خيابانى را مىبيند که وقتى ماجرا را مىشنوند
به او مىگويند: مگر عقل ندارى، ما حق وارد شدن به رستوران و محلهى پولدارها را
نداريم، چون اين نگهبانها خطرناکاند، اما بيرون رستوران مىشود ايستاد و گدايى
کرد. بعد يک روز تمام جلوى برگر کينگ مىايستند، اما شب مردى مىآيد و مىگويد:
نبايد اين جا بنشينيد، با من بياييد خانه، من آشپزى دارم که غذاهاى خوشمزه مىدهد.
شش بچه بودند. خوشحال مىشوند و مىروند. بچه ها مىفهمند که مرد مهاجر است، يک
مينى بوس خاکسترى رنگ داشت. به خانهاى مىروند و غذاى عالى مىخورند. هر کدام
اتاقى دارند و اين پسرک براى اولين بار در عمرش در وانى با آب گرم حمام مىکند و
روى تختى با لباس تميز و مرتب مىخوابد. آنها فکر مىکنند که به بهشت آمدهاند.
روز بعد مرد آنها را مىبرد که توپ فوتبال برايشان بخرد. لباس تميز به آنها مى
پوشاند و از آنها عکس مىگيرد. و آنها فکر مىکنند چه مرد مهربانى است. اما وفتى
که مرد در خانه نيست، آشپز به آنها مىگويد: از اين مرد بترسيد! بچهها مىخندند
که چرا آشپز اين جور مىگويد. آشپز با يک پاکت عکس مىآيد و مىگويد: اينها را
مىشناسيد؟ بچه هاى قديمى مىگويند: بله اين چينو است و... نام مستعار همه را بلد
بودند و مىدانستند که همهى آن ها مفقودالاثر شدهاند. آشپز مىگويد: من به شماها
نشان مىدهم که چه بر سر آنها آمده است. بعد تعريف مىکند که اين مرد آنها را به
خارج کشور برد و فروخت. به بچه ها مىگويد: من به شماها کمک مىکنم، او مىخواهد
شما را بفروشد، به کى و چرا من نمىدانم. خلاصه شبانه بچه ها به کمک آشپز فرار
مىکنند. آلکس از همه کوچک تر است. پايش به چيزى گير مىکند و مىافتد. کودکى که از
همه بزرگ تر بود، برمىگردد و او را روى دوشش مىاندازد و فرار مىکنند.
اين مرد کى بود، من نمىدانم؟ چه هدفى داشته، من نمىدانم؟ اما تعداد زيادى از
کودکان خيابانى گم مىشوند. مىگويند که در تجارت اعضاى بدن مثله مىشوند. من به
اين مساله زياد باور ندارم. چون که اين کار، بچه هاى سالم مىخواهد. کودکان خيابانى
بيمارند و مواد مخدر استفاده مىکنند. اما در موارد ديگر مورد سوء استفاده قرار
مىگيرند. در فحشا، پورنوگرافى، و سانف فيلم. در آمريکاى مرکزى فيلمهايى است که
نشان مىدهد چگونه آدمها را شکنجه مىکنند، تا بميرند. و اين فيلمها طرفدار دارد.
شايد براى اين چيزها است که بچه ها را مىدزدند. اين بچه ها شانس داشتهاند که فرار
کردهاند. حالا من نمىخواهم همهى اين داستان بسيار جالب و غم انگيز را برايتان
تعريف کنم.خلاصه، من کمک کردم که پسرک مادرش را در لس آنجلس پيدا کند. ما به
ايستگاه تلفن رفتيم و زنگ زديم. او هفت سال بود که صداى مادرش را نشنيده بود. به
مادرش گفت: من دلم برايت تنگ شده است. اجازه دارم که بيايم؟ من مىخواهم صورتات را
به خاطر بياورم، يادم رفته است! موقع رفتن به پاى تلفن، عصبى و هيجان زده بود و
کيسهى ليمش را در مىآورد و بو مىکشد که کمى آرام بگيرد. من در تلفن به مادرش
گفتم: او پسر بسيار تميز و خوبى است، اما زندگىاش غم انگيز است و خطرناک، چون بچه
هاى خيابانى را مىکشند. امسال، هر ماه ٥٠، ٦٠ کودک تا بيست و دو ساله را کشتهاند.
هر روز اتفاقات بدى مىافتاد، مردم با اسلحه آنها را شکار مىکنند و بابتاش پول
مىگيرند. اسماش را هم گذاشتهاند خطر زدايى از جامعه. مادرش اما گفت که: او اجازه
ندارد بيايد اين جا، چون من وضعم خوب نيست و... قيافهى کودک از خوشخالى برق مىزد
و مرتب مىپرسيد: مامانم چه مىگويد؟ گفت دلش براى من تنگ شده است؟ مىخواهد که من
به نزدش بروم؟ من آماده بودم که براى پسرک بليط بخرم، پاسپورت تهيه کنم. او وقتى با
مادرش حرف زد، کيسهى ليم را پرت کرد و گفت: من ديگر هرگز ليم نمىکشم. خيلى جالب
بود. بعد به من گفت: که مامانم به من نگفت که دلش براى من تنگ شده، گفت نيا!
بعد از اين ماجرا، زنى که او به سگهايش غذا مىداد و يک زن فقير به اسم دونيا رزا
که فاحشه است و ايدز دارد، به پسرک کمک مىکنند. او به من گفت: هم دونيا رزا و هم
دونيا لت مرا دوست دارند، عاشق من هستند و مىگويند که من بايد خودم را بشويم، چون
آقاهاى واقعى اين طورند. من آمريکا نمىروم، همين جا پيش اينها مىمانم! وقتى که
من پسرک را ترک کردم. همان وضعيت را داشت، اما سفرى روانى به درونش کرده بود و
مىگفت: ديگر دلم براى پدر و مادرم تنگ نمىشود، چون آنها مرا ترک کردهاند. اين
جا زندگى من است، زندگى کودکان خيابانى در هندوراس بسيار خطرناک است.
اين کتاب «داگ بوى» را من دربارهى اين پسرک مىنويسم. به دنبال او مىگردم، تا
ببينم چى شده است. به خالهاش زنگ زدم، او گفت: که پسرک بسيار مريض بوده، تب «سات
دگى» گرفته که از پشه سرايت مىکند. اسم اين تب «پا شکسته» هم هست، چون از بس
ماهيچه هاى آدم درد مىگيرد، آدم احساس مىکند که پايش را شکسته است. چهار ماه
خانهى خالهاش زندگى کرده، اما باز هم به خيابان برگشته است. چند روز پيش از زن
غذا فروش، که به پسرک کمک مىکرد، نامهاى داشتم که نوشته بود پسرک ديگر آن جا نيست
و در بيمارستان کار مىکند. زن او را پيدا کرده بود. نوشته بود: اگر اين بچه بتواند
زنده بماند، آدم بسيار خوبى مىشود. اين زن با کليسا کار مىکند و چند بارى او را
براى بازى فوتبال با گروه جوانان کليسا برده بود.کمک کردن به کودکان خيابانى سخت
است. من چند بار او را به کاسالانس بردم، اما او دلش نمىخواست که آن جا بماند. از
آزادىاش لذت مىبرد. اما خوب زن غذا فروش توانسته بود به سه کودک خيابانى کمک کند،
تا مواد مخدر را ترک کنند. وقتى که آن جا بودم، روزى مشغول صحبت با اين زن بودم،
مردى با زن و دو بچه آمد و خيلى صميمى با آن زن، دونيا لت، حرف زد. بعد مرد رو به
آلکس که او هم آن جا بود کرد و گفت: من هم وقتى اندازهى تو بودم، کودک خيابانى
بودم. دونيا لت به من کمک کرد که کار کنم. او به من کمک کرد که مواد مخدر را ترک
کنم. و من کارگر مکانيک شدم، اين زن من است، و اينها بچه هايم.
اين خيلى مهم است که کسى به اين بچه ها بگويد، که مىتوانند آيندهاى داشته باشند.