پيشينه‌ى ادبيات کودکان در ايران

جواد مجابى

آن چه که من مى‌خواهم امروز در خدمت تان در موردش صحبت کنم، پيشينه‌ى ادبيات کودکان در ايران است. طبيعتا اين پيشينه تا همين حوالى انقلاب ادامه دارد، چون بعد از آن جزو جريان‌هاى فعلى خواهد بود. اگر چه ممکن است اشاره‌ى کوتاهى هم به ادامه‌ى قضيه داشته باشم، ولى در اصل مى‌خواهم در اين صحبت کوتاه بگويم که سابقه‌ى ادبيات کودک در ايران چه بوده است.

نخستين مطلبى که بايد اشاره کنم، اين است که ادبيات ايران از زمره‌ى فرهنگ‌هاى شفاهى است. فرهنگ ايران از آغاز مبتنى بوده است بر فرهنگ شفاهى، نه فرهنگ کتبى. ما جزو آن مللى هستيم که همواره به روايات شفاهى و به فرهنگ شفاهى وابسته بوده‌ايم. يک نمونه مى‌آورم، قبل از اسلام به تعبيرى که آقاى دکتر آموزگار گفتند، اصلا خيلى از متون تاريخى و مذهبى را نمى‌نوشتند، بلکه فقط روايت مى‌کردند. بعدها وقتى که اعراب هجوم آوردند، بعضى از اين متون مکتوب شد. حتا سند بزرگى مثل «شاهنامه» نخست به وسيله‌ى دهقان‌ها روايت مى‌شد و سپس به وسيله‌ى فردوسى - و قبل از او به وسيله‌ى دقيقى - مکتوب شد و دوباره بعد از مدتى باز هم نقالى شد. يعنى باز هم روايت شفاهى پيدا کرد. مردم اين جور بى تاب هستند براى شفاهى کردن امور کتبى. حالا از اين مساله که خارج از بحث ماست، مى‌گذريم و برمى‌گرديم به قصه براى کودکان. در جوامع سنتى و به تعبيرى جوامع بسته، فرهنگ شفاهى، يعنى نقل سينه به سينه، بيش‌تر رايج است. نخستين قصه هايى که ما در دست داريم و براى کودکان گفته مى‌شده، از طريق مادرها بوده که به بچه ها انتقال مى‌يافته است. خانم‌ها، مادرها، براى بچه هاى‌شان قصه مى‌گفتند. براى سرگرم کردن آن‌ها، در دورانى که وسايل سرگرمى زياد در دسترس نبوده است، قصه مى‌گفتند. در غياب راديو و تلويزيون و بسيارى وسايل ديگر، مادرها ناگزير بودند که براى سرگرم کردن و پر کردن اوقات فراغت براى کودکان قصه بگويند. اين قصه ها دو گونه بوده است. يکى قصه هايى که مردها مى‌ساختند به تناسب اين جامعه‌ى مردسالار. و بيش‌تر قدرت و خشونت و جنگ و دلاورى و حماسه و از اين قبيل مسايل در آن قصه ها وجود داشت و گاهى هم مختصرى سرکوب زنان و... در آن‌ها مندرج شده بود، به خاطر اين که به هر طريق (برترى) جنس مرد را برساند.

اما تک و توک قصه هاى هم وجود داشت که خود زنان با زيرکى تمام آن‌ها را در مقابله با وضعيت موجود مردسالار مى‌ساختند. و تجربه هاى خودشان را، ديدگاه هاى خودشان را، يا آرزوهاى خودشان را در آن قصه ها مندرج مى‌کردند و به عنوان يک نوع تجربه به بچه هاى‌شان - مخصوصا دختران شان - انتقال مى‌دادند. و اين‌ها اگر چه بخش کمى از قصه هاى کودکان ايرانى را شامل مى‌شود، اما کاملا قابل توجه است و اگر روزى افسانه ها و قصه هاى ايرانى به طور کلى و علمى جمع آورى گردد، مى‌شود آن قصه هايى را که زنان با توجه به زندگى و شرايط محيطى خودشان ساختند و به عنوان تجربه‌ى دست اول به بچه هاى‌شان انتقال دادند، قصه هايى که در برابر آن شرايط جابرانه‌ى جامعه‌ى مردسالار ساخته شده است، را جدا کرد و بر روى آن‌ها کار کرد، تا معلوم شود که چگونه آن زن‌ها توانستند اين قدر زيرکانه آرزوها و شرايط زندگى خودشان را در قالب قصه بنويسند.

به جز اين جريان، کسانى هم مانند مادربزرگ‌ها يا دايه ها در خانواده ها بودند که براى بچه ها قصه مى‌گفتند، که اين‌ها تقريبا قصه گوهاى حرفه‌اى بودند. دايه ها، خانم‌هايى بودند که شغل شان قصه گويى بود. پول مى‌گرفتند و به خانه هاى اعيان‌ مى‌آمدند و براى بچه ها قصه مى‌گفتند و تقريبا به نوعى معلمان سر خانه بودند. اين‌ها فرهنگ جامعه را از طريق قصه ها باز مى‌گفتند.

يکى از نويسندگان انگليسى که روى قصه هاى ايرانى تحقيق کرده، مى‌گويد که: من در دوران رضا شاه که آمده بودم ايران، با خانمى روبرو مى‌شوم به نام گلين خانم که هزار قصه بلد بوده است. و همه‌ى اين قصه ها هم متفاوت بوده‌اند. اين خانم پول مى‌گرفته و براى خانواده ها اين قصه ها را روايت مى‌کرده است! خود من هم در کودکى با خانمى آشنا بودم به نام قمرتاج که در عين حالى که کارهاى خانه را انجام مى‌داد، يکى از کارهايش هم قصه گويى بود و او بود که بسيارى از قصه ها را براى ما تعريف کرد و بعدها من اين قصه ها را در کتاب‌هاى قصه ديدم.

بسيارى از خانواده ها با اين قصه گوهاى حرفه‌اى، که شغل شان افسانه گويى بود، آشنا هستند... مثلا مادربزرگ من در سن نه يا ده سالگى برايم قصه‌اى از امير ارسالان را، با چنان دقتى در طول يک تابستان، گفت که وقتى من با سواد شدم و کتاب امير ارسالان را خواندم، ديدم که تقريبا به جز يک مشت بخش‌هاى پورنوگرافى و بعضى ريزه کارى‌ها، بقيه‌ى داستان را مادربزرگم عينا براى من گفته بوده است. البته آن تکه ها را هم زياد سانسور نکرده بود، ولى خوب ما تقريبا درک نمى‌کرديم که کدام قسمت‌اش زيان آور است و کدام قسمت‌اش نيست.

به جز مادران و قصه گوها و دايه ها و حرفه‌اى‌هاى قصه گو که شغل شان اين بود، دو عنصر ديگر هم در قصه گويى براى کودکان و بزرگ سالان وجود داشت. يکى نقالان بودند که در قهوه خانه ها به قصه گويى مى‌پرداختند و بيش‌تر قصه هاى حماسى و داستان‌هاى دلاورى و مبارزاتى را مطرح مى‌کردند؛ که مثلا هم «رستم نامه» و هم «اسکندر نامه» و هم «خاور نامه»، که راجع به جنگ‌هاى حضرت على است، از آن جمله‌اند. نقالان، به تناسب محيط، بيش‌تر داستان‌هاى «شاهنامه» را نقل مى‌کردند، که هنوز هم ادامه دارد. يک گروه ديگر هم معرکه گيران و پرده خوانان و دراويش بودند که داستان‌هاى مذهبى را روايت مى‌کردند. حالا از داستان «بهشت و جهنم» و «تاريخ انبيا» بگير تا «اصحاب آل عبا» و بقيه‌ى قضايا.

طبيعتا از دو منبع نقالى و معرکه گيرى يا پرده خوانى شما مى‌توانستيد با مجموعه‌ى تاريخ شفاهى قومى آشنا بشويد و به وقت با سوادى بدانيد کجاهاى اين قصه ها غلط به شما انتقال يافته و يا در کجاها غلو شده و يا چه جاهايى را با دقت انتقال داده‌اند. اين مساله‌اى بود که به بخش شفاهى قصه گويى مربوط مى‌شد و جالب است که در تمام اين مراحل، بچه ها در کنار بزرگ ترها به اين روايات گوش مى‌دادند. يعنى نوعى تقسيم بندى نبود که حالا چون اين بچه است، نبايد اين تکه را گوش بدهد، چون برايش زيان آور است. بعدا توضيح خواهم داد که اين با هم بودن چه معنايى داشته و من چه ارزيابى‌اى از آن دارم.

طبيعتا با آمدن دستگاه چاپ و چاپ کتاب، يک دوره‌ى کتبى از قصه هم شروع مى‌شود. در اين دوره، نسل قبل از ما و هم چنين نسل ما با کتاب‌هاى قصه آشنا شديم. اين قضيه برمى‌گردد به قبل از دهه‌ى چهل، زمانى که در دوران کودکى و نوجوانى کتاب مى‌خوانديم. در آن موقع هنوز کتاب‌ها به طور اختصاصى براى بچه ها نوشته نمى‌شدند، بلکه از کتاب‌هايى که براى بزرگ ترها بود، آن‌هايى که ساده تر بودند و به يک معنا جنبه‌ى افسانه‌اى داشتند را کودکان و نوجوانان هم مى‌خواندند. در واقع، به محض آن که سوادى پيدا مى‌کردند، شروع به خواندن اين کتاب‌ها مى‌کردند. اين کتاب‌ها چند دسته هستند. يکى افسانه هاى ايرانى: که تنها يک يا دو کتاب کوچولوى چند برگى مخصوص بچه ها بود. يعنى ديگر بزرگ ترها زياد از خواندن آن‌ها لذت نمى‌بردند. يکى «موش و گربه» عبيد زاکانى بود که بر روى کاغذهاى کاهى با قطع خيلى کوچک چاپ مى‌شد. و يکى هم کتابى بود به نام «نون و حلوا» از شيخ بهايى که آن هم مثل همان کتاب «موش و گربه» در قطع کوچک و روى کاغذ ارزان کاهى چاپ مى‌شد و نقاشى داشت و مى‌گويند الهام بخش والت ديسنى هم براى ماجراهاى موش و گربه بوده است. به جز اين دو کتاب، «موسى و شبان» هم بود، ولى به هر حال بيش‌تر «موش و گربه» خاص ادبيات کودکان بود و بزرگ ترها آن را نمى‌خواندند. قصه هايى که بزرگ ترها مى‌خواندند و بچه ها هم در خواندن آن‌ها سهيم بودند نيز چند گروه‌اند. يکى افسانه هاى ايرانى است که شک نيست مهم‌ترين‌اش «هزار و يک شب» است، که يا به صورت خود کتاب خوانده مى‌شد؛ يعنى کسانى که پولدار بودند، مى‌توانستند کل آن را که مثلا هفت جلد بود، بخرند و بخوانند. بچه ها هم به آن کتاب دسترسى داشتند و ناخنک مى‌زدند. اين کتاب نه فقط در ايران، بلکه در بسيارى از جاهاى ديگر ممنوع بوده است. داستان‌هاى همين کتاب «هزار و يک شب»، براى مردم فقير و کم درآمد نوشته شده بود و بعضى از آن‌ها مثل «سه گداى يک چشم» و يا «سبز پرى، زرد پرى، سرخ پرى» و بعضى داستان‌هاى ديگر که متناسب با ذهنيت بچه ها بودند و ضمنا به اخلاقيات آن‌ها هم ضربه‌ى شديدى نمى‌زدند، به طور جداگانه آورده مى‌شدند. بعد از کتاب «هزار و يک شب»، کتاب‌هايى که بيش‌تر مورد توجه بچه ها و مخصوصا نوجوانان بود، «رستم نامه»، «اسکندر نامه»، «خاور نامه»، «حمزه نامه» و کتاب محبوب نوجوانان «امير ارسلان» بود، که کتاب قطورى بود و شرح عشق‌ها و سفرها و هجرها بود. و هم چنين کتاب «حسين کرد شبسترى».

به هر حال، اين‌ها کتاب‌هايى بودند که به نحوى افسانه هاى قديم و جديد را به بچه ها انتقال مى‌دادند و در آن‌ها مسايلى بود که خاص بزرگ ترها بود. مثل شرح عشق بازى‌ها و زفاف‌ها و گرفتارى‌هايى از اين قبيل. بچه ها آن‌ها را مى‌خواندند و بعضى را متوجه مى‌شدند و بعضى‌ها را هم متوجه نمى‌شدند.

بعدها به اين‌ها، افسانه هاى خارجى هم از طريق ترجمه اضافه شد. از ميان اين افسانه هاى خارجى که خاطرم مانده، کتاب «بوسه عذرا» بود، که يکى از کتاب‌هاى معروف آن زمان بود. و يا «شواليه يا سه تفنگ دار» و «بينوايان» و «غرش طوفان» و... که هم جنبه‌ى داستانى داشتند و هم جنبه‌ى تاريخى، ولى در اعداد کتاب هاى عشقى بودند. و در واقع، در بخش رمانس‌هاى عشقى - تاريخى دسته بندى مى‌شدند. در ايران، ترجمه‌ى آثار الکساندر دوما و ميشل زواگو و هوگو از مراجع مهم کتاب خانه هاى بچه ها بود.

وقتى بچه ها کمى بزرگ تر مى‌شدند و سليقه هاى‌شان هم متفاوت مى‌شد، کتاب‌هاى پليسى و جنايى هم در دسترس بود... مثلا مى‌شود به داستان‌هاى شرلوک هلمز اشاره کرد، که داستان‌هايى از سن لوپن بود... بعد ديگر مى‌رسيم به حوزه‌ى خاص بزرگ سالان که با کتاب‌هاى بالزاک و امثال اين‌ها شروع مى‌شد، که ديگر وارد بحث آن نمى‌شوم. اين کتاب‌ها، مرزى بودند در بين نوسوادان و بزرگ ترهايى که مى‌خواستند با آثار ادبى روبرو شوند.

در همان موقع، با آمدن راديو، روايت شفاهى گسترش عظيمى پيدا کرد. صبحى براى بچه ها قصه مى‌گفت. بعدها صبحى انتخاب دقيقى از ميان قصه هايى که براى بچه ها گفته بود، کرد و آن‌ها را به صورت کتاب داستانى در چند جلد منتشر کرد. پس از او، آقاى انجوى شيرازى هم اين کار را ادامه داد و اين افسانه ها را گردآورى کرد، که منبع مهم روايات بچه ها شدند. اين‌ها در چندين جلد منتشر شدند و منبع خوبى براى شناخت فرهنگ مردم هستند و الان ديگر نمى‌شود آن‌ها را تجديد چاپ کرد.

در کنار اين نوع کتاب‌هاى خارج از درس، البته در کتاب‌هاى درسى هم به بچه ها پرداخته مى‌شد. چون هم مى‌خواستند آموزش بدهند و هم بچه ها را بپرورانند. طبيعتا آن بخش پرورشى قضيه با انتخاب‌هاى خاصى هم راه بود. بيش‌تر، نويسندگان دست راستى و محافظه کار اين کتاب‌ها را مى‌نوشتند. با يک اخلاقيات قالب گيرى شده، که اگر نگوييم ارتجاعى، بلکه سنت گرا بود و من نمى‌خواهم وارد آن بحث شوم. چرا که بررسى کتاب‌هاى درسى کودکان، خودش ماجراى جان سوز جداگانه‌اى دارد. فقط نکته‌اى که در ذهن من است، اين است که چرا در اين کتاب‌ها اين همه راجع به خر و اسب و گاو و اين‌ها صحبت مى‌شود. من نمى‌دانم اين‌ها چه رابطه‌اى داشته است با دنياى کودکانه. مثلا يادم هست که در کتاب‌هاى درسى، دست کم در کتاب‌هاى سال دوم و سوم، بيش از بيست بار راجع به خر داستان‌هايى وجود داشت، مثل «گاوان و خران باربردار، به ز آدميان مردم آزار»، يا «بوده است خرى که دم نبودش»، يا «يکى روستايى سقط شد خرش»، و يا «يابو بود اسب آب بشکه، آن اسب که مى‌کشد درشکه»... من نمى‌دانم نويسندگان اين کتاب‌هاى درسى به چه دليل اين قدر به خر و الاغ ارادت داشتند و فکر مى‌کردند که در پرورش فکرى کودکان و نوجوانان مى‌توانند از اين عنصر مطيع و خرفت استفاده کنند؟!

در کنار کتاب‌هاى کمک درسى، يک سرى کتاب‌هايى هم هست از دوره‌ى مشروطيت که با يک نوع اخلاقيات سنتى نوشته مى‌شدند. از کتاب احمد که در همان حول و حوش مشروطيت نوشته شده بود و به قالب گيرى ذهن بچه ها توجه داشت، تا کتاب‌هاى حجازى که آن‌ها هم نوعى اخلاقيات محافظه کار را ارائه مى‌داد، از طريق معلمين توصيه مى‌شدند. مثلا به خاطر دارم که در دوره‌ى دبستان و دبيرستان ما، «انديشه و آيينه» حجازى به عنوان کتاب کمک درسى توصيه مى‌شد، که در آن يک دنياى الکى که پر از زيبايى و رمانتيسيسم قلابى بود، ارائه مى‌شد. و ما هم فکر مى‌کرديم که دنيا خيلى دنياى خوبى است و مى‌شود راحت در آن زندگى کرد. البته کسى که اسم‌اش مطيع الدوله حجازى باشد و مطيع دولت‌ها باشد و با حجاز هم ارتباط داشته باشد، تلقى‌اى جز اين نبايد داشته باشد.

در همان موقع، مخصوصا از سال ١٣٢٠ به بعد - همان طورى که آقاى عاشورى هم اشاره کردند - گاه گاهى کتاب‌هايى که حاوى انديشه هاى چپ و مبارزه جويى و عدالت جويى بودند هم در مى‌آمدند، ولى هنوز زبان نوجوانان در آن‌ها مراعات نمى‌شد و بيش‌تر با زبان و بيان بزرگ سالان براى بچه ها نوشته مى‌شدند. شايد هم کتاب‌هايى نبودند که ماندگار باشند و در ذهن ما بمانند، که الان بشود مثال آورد؛ ولى به هر حال چنين کتاب‌هايى وجود داشتند و در خيلى از خانواده ها خوانده مى‌شدند و بسيار هم موثر بودند. بعدها نوعى از اين کتاب‌ها، مثل «ماهى سياه کوچولو» موجب يک تحرک عجيب و يک نوع جهت گيرى ذهنى براى بچه ها شد، که به آن خواهم رسيد.

نکته‌اى که مى‌خواهم در پايان اين بخش اين بگويم و وارد بخش بعدى شوم، اين است که هنوز اين مساله برايم قطعى نيست که آيا درست بود که ما در کنار بزرگ سالان، کتاب‌هاى آن‌ها را مى‌خوانديم؟ آيا تمام آن حيله گرى‌ها، پدر سوختگى‌ها، عداوت‌ها، عشق و عاشقى‌ها، هجران‌هاى قلابى و چيزهايى ديگرى که در اين کتاب‌ها مندرج بود و حتا سخت گيرى‌ها، خشونت‌ها و امورى از اين قبيل که به هر حال نوعى از اخلاقيات خاص را عرضه مى‌کنند را بچه ها قادر بودند درک کنند؟ و اگر درک مى‌کردند، به شکل گيرى ذهن آن‌ها چقدر کمک مى‌کرد؟ مثلا در «هزار و يک شب»، بخش‌هاى عجيب و غريب سکسى وجود دارد. ايزابل آلنده مى‌گويد که: من از کتاب خانه‌ى عمومى اين کتاب را دزدکى برمى‌داشتم و مى‌خواندم و چون فقط مدت کوتاهى مى‌خواندم، در حدود يک ربع، بيست دقيقه، نمى‌توانستم آن را تا آخر بخوانم، ولى روى ذهنيت من تاثير گذاشت! اين شکل مثبت قضيه است. اما شکل منفى‌اش هم اين است که وقتى يک کودک ده ساله يا دوازده ساله، همان قصه هاى اولى «هزار و يک شب» را - که من از ذکرش معذورم - مى‌خواند، که مثلا يک مشت زن هوس ران هستند و بقيه‌ى قضايا، اين‌ها در ذهن نوجوان چه فضايى مى‌آفريده است؟ البته، به نظر من، اين‌ها زياد زيان آور نبود؛ چون ماها اين کتاب را مى‌خوانديم و زياد آدم خطرناکى نشديم. شايد فقط تخيل‌مان قوى شد. در حالى که کتاب‌هاى آقاى حجازى و امثال آن هيچ وقت از ماها آدم‌هاى بسيار پرهيزگار و درخشان و ساده انديش به وجود نياورد.به نظر من، اين خيلى مهم است که ما در تصميم گيرى‌اى که حالا براى ادبيات کودکان در آينده مى‌کنيم، ببينيم که آيا تقسيم بندى کردن کودک، نوجوان، و بزرگ سال چقدر واقعى است؟ آيا واقعا بايد اين مرز را بکشيم؟ الان مثلا مى‌گويند که پنج تا هفت ساله ها اين کتاب را بخوانند و هشت تا ١٢ ساله ها آن کتاب را بخوانند، اين مرزبندى‌ها چقدر دقيق هستند؟ اين‌ها شايد براى جوامع غربى با يک الگوهايى معنى داشته باشند، ولى براى جامعه‌ى ايرانى و يا جوامعى که روايات شفاهى در آن‌ها وجود دارد، مانند هند و ايران و غيره، اين موضوع چقدر جدى است؟ من پاسخى برايش ندارم، ولى حداقل مى‌توانم درباره‌اش سئوال کنم.

در دوره‌ى رضا شاه، يک کانونى به نام «کانون پرورش افکار» به وجود آمد. مى‌خواستند افکار را پرورش بدهند، مثل گلى که در گلدان پرورش داده مى‌شود. اين امر پرورش افکار را خيلى کوشش کردند که هم براى کوچک ترها و هم براى جوانان قالب گيرى کنند و يک چيزهايى را به ذهن آن‌ها منتقل کنند. مفاهيمى مثل احترام به پرچم و مليت و وطن و مانند اين‌ها را عرضه کردند. ولى چيزهاى ديگرى را هم به نام اطاعت از قانون و حکومت قاطى اين‌ها کردند، که به هر حال به تثبيت حکومت‌هاى زمان کمک مى‌کرده است. عجيب است که در دهه‌ى چهل، «کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان» که درست شد، در واقع از همان اسم «کانون پرورش افکار» زمان رضا شاه استفاده کرد، هرچند شيوه‌اى متفاوت داشت. «کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان» با اين ذهنيت به وجود آمد که براى بچه ها کارى جدى بکند و ادبيات خاص آن‌ها را به وجود بياورد از دو طريق: نوشتن و ترجمه. البته در کنار نوشتن و ترجمه، فيلم سازى و قضايايى از اين قبيل هم بنا شد که فعلا موضوع بحث ما نيست. بسيارى از کارهاى خوب فيلم سازى ما، کارهايى است که نخست در «کانوان پرورش فکرى...» درست شده است. مثلا کيارستمى از آن جا به کار شروع کرد. کسان ديگرى چون مثقالى و مميز هم آن جا کار کردند. در «کانون پرورش فکرى...» دو گونه کار مى‌شد. يکى دعوت از نويسندگان نامدار و شناخته شده براى هم کارى با کانون و براى تاليف کار. و ديگرى دعوت از مترجمين. کتاب‌هاى خاصى انتخاب مى‌شد و براى ترجمه به مترجمين مى‌دادند. بخش تاليفى کانون به نظرم خيلى اهميت دارد. در اين بخش کسانى کار کرده‌اند که مثلا صمد بهرنگى از آدم‌هاى معروف‌اش است. ساعدى دو تا کتاب «کلات کار» و «کلات نان» دارد که فکر مى‌کنم يکى از آن‌ها در کانون چاپ شده است. مهرداد بهار راجع به اسطوره چندتايى کار کرد. نادر ابراهيمى کار کرد. سيروس طاهبار کارهاى نيما را در آن جا منتشر کرد. م. آزاد و زرين کلک و بسيارى از آدم‌هاى ديگر هم در آن جا کار کردند، از جمله خود من که دو کتاب در همان دهه‌ى پنجاه براى بچه ها نوشتم و بعد به آن‌ها خواهم پرداخت.

به هر حال، نويسندگانى که غالبا در طيف چپ بودند، به دليل آزادى نسبى‌اى که در کانون بود، به آن جا روى مى‌آوردند و در واقع سعى مى‌کردند که خيلى دوستانه و خيلى رندانه، فکرهاى چپ را از طريق داستان‌ها در ذهن بچه ها رواج دهند. همان طور که مثلا رضا شاه هم مى‌خواست فکرهاى دست راستى را در ذهن بچه ها رواج بدهد. همان طور که بعدها جمهورى اسلامى هم مى‌خواست فکر مذهبى را در ذهن بچه ها رواج بدهد. به هر حال، اين يک روش است؛ قالب گيرى بچه ها به شکل ما و آن گونه که ما مى‌خواهيم. ما هم از اين شيوه مبرا نبوده‌ايم. و اگر امروز انتقاد مى‌کنيم که چرا مثلا ادبيات ايدئولوژيک پس از انقلاب، مذهب را به ذهن بچه ها منتقل مى‌کند، اين انتقاد به خود ما هم وارد است. چرا نگرش چپ را به عنوان تنها انتخاب براى مبارزه‌ى عدالت جويانه و آزادى خواهانه که الگوهاى مورد علاقه‌ى ما بود، به بچه ها انتقال داديم و به اين فکر نبوديم که آيا به جز اين چيز ديگرى هم وجود دارد، که براى بچه ها لازم باشد يا نه؟ آيا فقط آن چيزى که ما مى‌پسنديم براى بچه ها لازم است يا نه؟ اگر وقت بود راجع به اين هم صحبت خواهم کرد.ترجمه ها خيلى کمک کرد که ذهن ما به عنوان نويسندگان کتاب کودک باز شود. براى اين که ما از طريق ترجمه، متوجه تنوع اين گستره شديم. يعنى ديديم که مى‌شود کتاب مستند داستانى هم براى بچه ها نوشت. خود بچه ها هم مى‌توانند قصه بنويسند. مى‌شود نويسنده‌ى کتاب خود بچه ها باشند و مخاطبان شان هم بچه ها باشند. مى‌شود براى بچه ها نوشت يا خطاب به بچه ها نوشت...

در واقع، از طريق ترجمه ما با يک نوع تنوع آشنا شديم. البته کار ما، کارى تفننى بود. همه‌ى ماها که براى بچه ها کتاب مى‌نوشتيم، در واقع نويسندگان دنياى بزرگ سالان بوديم. اما، در عين حال، فکر مى‌کرديم که براى بچه ها هم کارى بکنيم. همين که فکر مى‌کرديم يک کارى بکنيم، به مقدار زيادى انگار که کار فرعى ما محسوب مى‌شد. در حالى که کسى که براى بچه ها کتاب مى‌نويسد، بايد به عنوان يک متخصص و يک فرد آگاه و حرفه‌اى در تمام عمر به اين قضيه بپردازد. اين طرز تفکر که حالا کتابى براى بچه ها مى‌نويسيم، تا بچه ها با اسم ما آشنا بشوند و بعد ببينيم چه مى‌شود، يا اين که ذهنيت ما از اين طريق به آن‌ها منتقل شود، در واقع يک امر جدى نيست و تقريبا تمام آن کسانى که گفتم، به طور تفننى براى بچه ها کتاب مى‌نوشتند... حالا البته شايد صمد بهرنگى کمى دقيق‌تر و کمى حرفه‌اى‌تر کار کرده، ولى او هم مشغله‌اش بيش‌تر سياسى بوده تا ادبيات کودکان. نيما هم قصه‌اى نوشته و بچه ها هم از اين قصه استفاده کردند، ولى اين هم اصلا ادبيات کودکان نيست. شايد بشود گفت که در آن دوره، نويسندگانى که به طور حرفه‌اى به کار کودکان بپردازند، پديد نيامده بودند. بعد از انقلاب هم همين طور. مساله هنوز هم اين است که ما نويسندگانى که بتوانند به طور حرفه‌اى براى بچه ها بنويسند، نداريم. علت‌اش هم فقط به اين خاطر نيست که ما چنين نويسندگانى را نداريم، حتما داريم. اما نوشتن احتياج به چيزهايى دارد. مثلا نويسنده احتياج به آزادى، رفاه و فراغت دارد. و اين که بتواند کارش را عرضه کند. وقتى شما چيزى مى‌نويسيد، ولى توقيف مى‌شود يا نمى‌گذارند چاپ شود، پس از مدتى شما اصلا از آن صرف نظر مى‌کنيد و ديگر دنبال اين کار نمى‌رويد. با توجه به اين که بسيارى از ماها کارهاى ديگرى هم داشتيم و در حاشيه‌ى آن‌ها به اين قضيه مى‌پرداختيم، هيچ وقت امکان حرفه‌اى شدن به وجود نمى‌آمد و کانون هم به اين قضيه هيچ کمکى نمى‌کرد که مثلا همان طور که به يک محقق پول مى‌دهند، از يک نويسنده هم حمايت مالى کنند و به او بگويند که بنشين و براى بچه ها کار کن. اين بود که کارها اتفاقى انجام مى‌شد، مثل بقيه‌ى کارهاى ما که اتفاقى است. مثلا نقد هم در مملکت ما امرى است اتفاقى. براى اين که نقدنويسى به چهارچوب‌هاى حمايتى نياز دارد. اگر چنين چهارچوب‌هايى نباشد، نمى‌توان به نقد در دراز مدت ادامه داد و وقتى که که در دراز مدت به نقد ادامه ندهيد، حرفه‌اى نمى‌شويد و حرف تان تاثيرى نخواهد داشت. و وقتى شما ناقد نداشته باشيد، نويسنده و شاعر هم فکر مى‌کند که هر کى به هر کيه و هر مزخرفى را به عنوان کتاب شعر و قصه چاپ مى‌کند و همين مى‌شود که هست. بنابراين، مى‌بينيم که اين‌ها امورى مرتبط به هم هستند. حالا چرا اين آدم‌ها حرفه‌اى نمى‌شوند؟ طبيعتا اگر شما به کارى که مى‌پردازيد، از آن درآمد کافى نداشته باشيد، آزادى و امنيت نداشته باشيد براى اجراى آن کار، شما به آن حد از حرفه‌اى شدن نمى‌رسيد و عبور اتفاقى مى‌شود و ما در عرصه‌ى قصه، مردمان اتفاقى بوده‌ايم.

نکته‌اى که الان درباره‌ى ادبيات کودکان خدمت شما عرض کردم، برايم اين سئوال را مطرح کرد که آيا درست بود که وجه غالب و عمده‌ى کارهاى ما در کتاب‌هاى کودکان صرف زبان ستيز و مبارزه با قدرت شد؟ با توجه به الگويى که قبلا گفتم، مثلا خانم ليندگرن وقتى که «پى پى جوراب بلند» را مى‌نويسد، نمى‌خواهد پى پى را به شکل خود در آورد، بلکه مى‌خواهد از يک کودک صحبت کند که ماجراجوست، آزاد است، دنياى بزرگ ترها را قبول ندارد، دنياى خودش را در برابر دنياى آن‌ها مى‌گذارد و با تخيل و جسارت به طرف دنياى خودش مى‌رود. اين جا، نويسنده کمک مى‌کند که اين (بچه) حرکت کند.

حتا در کتابى چون «تن تن و ميلو» که قهرمان داستان دنبال خيال پردازى‌ها و ماجراجويى خود مى‌رود، چه آن ماجرا درست باشد و چه غلط، چون داورى اخلاقى در اين قضيه وجود ندارد، نويسنده مى‌خواهد ذهن بچه را به اين نتيجه برساند که تخيل حد و مرزى ندارد و تو مى‌توانى دائما رشد کنى، دگرگون باشى، متفاوت و آزاد و مستقل باشى. اگر با اين ديد به بچه ها نگاه کنيم، آن ادبياتى که براى بچه ها انتخاب کرده‌ايم، ادبيات جهت دهنده، سمت و سو دهنده و قالب دهنده است.

اما اول بايد اين ايراد را به خود بپذيريم، تا بتوانيم در مرحله‌ى بعدى سفت و سخت‌تر از تحميل ايدئولوژى حکومتى به بچه ها انتقاد کنيم. اگر ما بگوييم که ما کار خيلى خوبى کرديم و فقط اين‌ها هستند که کار بدى مى‌کنند، آن وقت دچار خودشيفتگى‌اى مى‌شويم که در ما به عنوان يک بيمارى موروثى ادامه پيدا مى‌کند. من فکر مى‌کنم که ما به زبان ستيز و مبارزه پرداختيم، به خاطر عدالت جويى. اما آيا زبان هم دلى را هم به بچه ها آموختيم؟ آيا زبان تفاهم را هم آموختيم؟ آيا زبان مدارا را هم آموختيم؟ آيا دنيايى را براى آن‌ها توصيف کرديم که در آن بتوانند خودشان باشند و ما فقط يارى گر آن‌ها باشيم؟ يا اين که نه، ما سعى کرديم فقط آن‌ها را به شکل خودمان در بياوريم؟ اگر قرار است بچه هاى ما به شکل خودمان در بيايند، پس چرا از حکومت‌هايى که مى‌خواهند ما را به شکل خودشان در بياورند، ناراضى هستيم؟

اين مشکلى بوده که شايد ريشه در گذشته دارد و اين جاست که من برمى‌گردم به سئوال اول، که آيا کتاب‌هايى که براى بزرگ ترها بود و ما بچه ها هم مى‌خوانديم، در آن‌ها سمت و سو دهندگى وجود نداشت؟ «هزار و يک شب» را که مى‌خوانيد، وارد يک دنياى عجيب و غريب مى‌شويد که مثلا همين کتاب پر فروش امروزى «هرى پوتر» حتا به گرد پايش هم نمى‌رسد. اين کتاب تخيل شما را تا مرزهاى فوق العاده شگرف امتداد مى‌دهد و از شما انسانى مى‌سازد که به پرواز ذهن باور داريد. حالا کجايش جادوگرى است، کجايش واقعى و کجايش غير واقعى، چيزى است که اجازه بدهيم خود بچه تشخيص بدهد. چرا آن دنياى پر از زيبايى‌هاى روياوار را مخدوش کنيم؟ من در اولين قصه‌اى که براى بچه ها نوشتم، به اين نکته آگاه نبودم، ولى به طور غريزى قصه‌ى اول من در اين زمينه بوده است. کتابى نوشتم به نام «پسرک چشم آبى» که داستان بچه‌اى است، که با چشمان آبى متولد مى‌شود و دنيا را به رنگ آبى مى‌بيند. کل جهان را آبى مى‌بيند. پدر و مادرش بعد از مدتى متوجه مى‌شوند که اين بچه مثلا خروس قرمزشان را هم آبى مى‌بيند. ديوار سفيد را هم آبى مى‌بيند. آسمان، زمين و همه چيز را آبى مى‌بيند. بعد مى‌گويند که حتما عيب و علتى در چشمان اين بچه هست. بينش و نگاهش غلط و غير عادى است. بچه را مى‌برند پيش يک دکتر در شهر. دکتر چون شهرى است و طبيعتا از جاى بهترى است - اين‌ها از روستا آمده‌اند - مى‌گويد حالا بگذاريد يک نفر هم دنيا را آبى ببيند، اصلا اتفاقى نمى‌افتد. اين‌ها مى‌گويند، خير همه‌ى همسايه ها ما را به خاطر اين بچه‌ى ناقص شماتت مى‌کنند. خلاصه، بچه را برمى‌گردانند به ده و مى‌برند پيش کحال (کسى که دارو در چشم بچه ها مى‌ريخت) و او داروى قرمز رنگى را در چشم آبى بچه مى‌ريزد و ترکيب رنگ قرمز و آبى مى‌شود سياه و جهان اين کودک مى‌شود سياه. اين قصه، در واقع، نوعى مداخله‌ى بى شرمانه‌ى بزرگ ترها را در زندگى بچه ها نشان مى‌داد. البته وقتى که کتاب خوانده شد، مرا مجبور کردند که آخر داستان را عوض کنم. من داستان را فقط تا آن جايى که دنياى اين بچه سياه مى‌شد، نوشته بودم. به من گفتند فلان آدم، مثلا رياست عاليه‌ى کانون، اين داستان را خوانده و گفته است که اين داستان ياس و نااميدى در بچه ها را پرورش مى‌دهد و بايد يک کاريش کرد. من هم گفتم، خوب بچه مى‌رود کنار رودخانه و چشمانش را مى‌شويد و رنگ قرمز مى‌رود و باز چشمانش آبى مى‌شود. اين هم از عوارض سانسور و پايان بندى‌ها براى قصه.

در داستا