در بزرگ داشت شاملو
جواد مجابى
با سلام به دوستان!
خيلى خوشحالم که «داروگ» اين فرصت را به من داده که يک بار ديگر با دوستان فرهنگى
خودم ديدارى داشته باشم. و در مورد کسى که مورد احترام ماست و يکى از پايه هاى
فرهنگ معاصر ماست، يعنى احمد شاملو، اندکى صحبت کنم.
من در مورد زندگى و آثار احمد شاملو کتابى نوشتهام به نام «شناخت نامهى شاملو»،
که به هر حال ابعاد مختلف زندگى شاملو در اين کتاب مطرح شده است. چون در آن موقع
پانزده سالى مىشد که سکوتى - از سال ٥٧ به بعد - در مورد نويسندگان و شاعران پيش
آمده بود و طبيعتا نسل جوان از بسيارى از فعاليتهاى هنرمندان ايرانى کم اطلاع
داشت. براى مثال مىدانستند که احمد شاملو شاعر بزرگى است، اما اين که آيا کار
روزنامه نگاريش چه بوده، در زمينهى ترجمه چه کار کرده، در زمينهى نمايش نامه و
فيلم نامه چه کارهايى داشته، کتاب کوچهاش در چه موقعيتى بوده، و... اطلاعات کمى در
اختيار نسل جوان بود. به اين خاطر، من به فکر افتادم که اين کتاب «شناخت نامه» را
بنويسم، که البته پنج سالى منتظر اجازهى انتشار ماند و بالاخره در زمان حيات ايشان
منتشر شد. و من خوشحالم که اين يک اداى دين بود نسبت به اين شاعر بزرگ.
وقتى که شاملو از ميان ما رفت، من مجموعه نوشته هاى ديگرى از سخن رانىها و مقالاتى
که راجع به شاملو نوشته بودم را در کتاب ديگرى به نام «آيينهى بامداد» منتشر کردم.
شايد بخش مهمى از اين کتاب دوم، خاطرات زندگى سى سالهاى است که من با ايشان آشنا
بودم. يک دوستى مستمر که باعث شده بود خاطراتى داشته باشيم، که بخشى از اين خاطرات
جنبهى اجتماعى و فرهنگى داشت که لازم بود در جايى ثبت شود. و من اين کار را انجام
دادم. البته براى من خيلى دشوار است که اکنون راجع به شاملو حرف تازهاى بزنم، ولى
سعى مىکنم از يک منزل ديگر باز هم دربارهى اين شاعر بزرگ ايران، در خدمت شما،
حرفى بزنم. فقط اين نکته را در ابتدا توضيح بدهم که در ادبيات هيچ گونه مطلق گرايى
و تقدسى وجود ندارد و آدمها مطلقا خوب يا بد نيستند، بلکه امور نسبى است و ما به
هيچ وجه به دنبال کيش شخصيت به اين معنا که يک نفر را خيلى بزرگ کنيم، مطلققاش
کنيم، و بعد هم مبرا از هر عيبى، نيستيم. با اين همه، اما بعضىها با الگوهاى مناسب
فرهنگ ما بيشتر سازگار هستند و بيشتر تاثير گذاشتهاند. و اگر ما در مورد شاملو
با نوعى از علاقه و احترام صحبت مىکنيم، بيشتر به خاطر همين قضيه است. اميدوارم
که از سخنان من دربارهى شاملو بوى ستايش شخصيت او و نوعى مطلق زدگى دريافت نشود.
شاملو، به طور نسبى، مردى فرهنگى بود که زندگى خودش را در راه فرهنگ معاصر ايران
صرف کرد و با عشق و علاقه کار خودش را به مردم تقديم نمود.
در سال ١٨٧١ وقتى که شورشيان کمون پاريس، کوچه ها را سنگربندى کرده بودند، شاهد اين
بودند که عدهاى از هنرمندان پاريسى روزها از ميان سنگرها عبور مىکنند و مىروند
بيرون شهر و بومهاى خودشان را برپا مىکنند و مشغول نقاشى مىشوند. آن موقع به نظر
مىآمد که کار آنها تفننى است. آنها آدمهايى بودند مانند مانه و رنه و پيسارو.
بيشتر امپرسيونيستهاى آن دوره بودند. زمان که گذشت، اما معلوم شد آنها همان قدر
انقلابى بودند که کسانى که در سنگرهاى خيابانى به خاطر آزادى مبارزه مىکردند. به
دليل آن که آنها هم نوعى آزادى را در هنر مطرح مىکردند. امپرسيونيستها سعى کرده
بودند که از درون کارگاه هاى خلوت و کم نور فرار کنند و بيايند درون زندگى اجتماعى
مردم، مثلا در کافه ها و در زندگى روزانهى آنها. و حتا طبيعت را هم در آثار
خودشان در روشنايى روز و در رنگهاى پر جلال بيرون از استوديوها انعکاس بدهند.
بنابراين، آنها با آمدن به سوى مردم، به نوعى به يک هنر انقلابى دسترسى پيدا کرده
بودند.
در همان حوالى زمانى است که در ايران هم عين اين حرکت ديده مىشود، يعنى در حول و
حوش مشروطيت. با آمدن صنعت چاپ، بسيارى از نويسندگان و شاعرانى که در کتاب خانه هاى
خودشان محصور بودند و به اصطلاح قديمى در برج عاج حضور داشتند و فقط کتاب مىنوشتند
و براى مخاطبان خود مجهول بودند، در روزنامه ها شروع به کار کردند، به مردم پيام
دادند و در زندگى مردم سهيم شدند و در واقع، سعى کردند که در حيات اجتماعى سهم
موثرى داشته باشند. اين امر البته در آغاز شايد آن قدر جدى گرفته نشد، اما نمونه
هاى موفقى داشت مثل دهخدا که توانست در روزنامهى «صورا اسرافيل» اين ارتباط با
مردم را خيلى وسيع کند، يا مثل ميرزا ملکم خان نويسنده و...
خيلى طول کشيد تا نويسندگانى به وجود بيايند که با الگوى امروزى، روشن فکر مدرن
شناخته مىشوند. به گمان من، اولين روشن فکر نوآور ايرانى که سعى کرد زندگى مردم
عصر خودش را در آثارش بازتاب بدهد و با ورود به حيات اجتماعى و شناختن فرهنگ ايران
بتواند از يک ملت سخن بگويد، صادق هدايت است. بعد از هدايت، حرکت اين روشن فکران
نوع آور به طرف زندگى عمومى شروع شد و تا به امروز هم به شکلهاى مختلف ادامه دارد.
و هر کسى به حد مقدر خودش توانسته به اين زندگى عمومى نزديک شود و يا اين که بخشى
از اين زندگى را ترسيم کند.
به گمان من، شاملو يکى از کسانى است که توانسته با کارهاى همه جانبهايى که در
زمينهى فرهنگ ايران انجام داده - که من به آنها اشاره خواهم کرد - ادامهى نگرش
روشن فکر اجتماعى امروز ايران را بعد از هدايت به ما معرفى کند. شاملو سعى نکرده
است که فقط شعر بگويد و يا ادبياتى به وجود بياورد که مخاطبانى داشته باشد، بلکه
احساس کرده که بايد از همان آغاز جوانى در عرصهى فعاليتهاى اجتماعى وارد شود و در
واقع، از اين هنرى که به عنوان شعر و... توليد مىکند، و ديگران هم توليد مىکنند،
دفاع کند. بنابراين، بخشى از فعاليتهاى فرهنگى شاملو، شناساندن کسانى بود که قبل
از او بودند مثل نيما و هدايت. کار شاملو شناساندن هم نسلان خودش و مهمتر از همه،
شناساندن جوانها از طريق مجلاتى که هدايت مىکرد هم بود، مجلاتى مثل «خوشه» و يا
«کتاب هفته» و «کتاب جمعه» ها. شاملو در اين نشريات، سهم بزرگى به جوانان مىداد.
بسيارى از شاعران و نويسندگان مطرح امروز ايران، کسانى هستند که شايد براى نخستين
بار کارهاىشان در نشرياتى که شاملو اداره مىکرد، منتشر شده است. در واقع، شاملو
يک حلقهى ارتباط است با نسل بعد از خودش و اين کوشش است که من تصور مىکنم خيلى
اهميت دارد که در صحبت دربارهى زندگى شاملو مورد اشاره قرار گيرد.
به قول يکى از دوستان - که سپانلو باشد - شاملو جزو افراد معدودى است که مذهب آينده
داشته است، يعنى بيشتر به آينده دل بسته بود تا به گذشته. گرچه ادبيات گذشته را هم
بعدها خيلى خوب مطالعه کرد و در غنا بخشيدن زبان شعرى خودش و در آگاهى يافتن به
فرهنگ ايران به کار گرفت، اما همواره ترجيح مىداد که به آينده فکر کند و به هيچ
وجه نوستالوژى گذشته نداشته باشد، بلکه از سنت پا را بيرون بگذارد و به طرف نوآورى
مداوم برود. و اين کارى است که يک روشن فکر بايد انجام بدهد. کار روشن فکر، نقد
وضعيت موجود است براى فراتر رفتن از آن و براى بهبود بخشيدن به آن.
شاملو جزو افراد معدودى است که در واقع پابند گذشته نيست و در آغاز جوانى حتا به
طور عصيان گرايانهاى عليه فرهنگ قديمى به دشمنى برخواست. با هزل و هجو با آن فرهنگ
روبرو شد و گرچه بعدها اين نظريه را تعديل کرد و به صورت معتدلى با قضيه برخورد
کرد، اما هميشه تصور مىکرد آن چه که دارد اتفاق مىافتد، پيش روى ماست، نه پشت سر
ما.
من سعى مىکنم در مورد سلوک فردى و اجتماعى شاملو، که از نزديک شاهدش بودم، هم صحبت
کنم. چون براى من خيلى مهم است که اين قضايا به نحوى از ديدگاه يک شاهد بيان شود.
اولين چيزى که در شاملو خيلى اهميت داشت، نفرت اين آدم از ابتذال بود... ذهنيتى در
بين گروه هاى سياسى و در بين گروه هاى فرهنگى وجود داشت و من فکر مىکنم که هدايت و
شاملو هم از آخرين آدمهايى هستند که اين ذهنيت را داشتند که: ما براى شما سخن
مىگوييم، ما پيام آورد جامعهى شما هستيم، و مىخواهيم که شما به راهى که ما
پيشنهاد مىکنيم برويد! اين ذهنيت البته گاهى هم با عصبانيتى که در شعرهاى شاملو
هست و يا نفرتى که در کارهاى هدايت و در نامه هايش نشان داده مىشود، آن گاه که
مىبينند به حرفهاى آنها گوش داده نمىشود، وجود دارد. در مورد شاملو بايد بگويم
که در يک دوره چنين عصبانيتى وجود داشت، اما بعدها چون تلقى شاملو از انسان دگرگون
شد، اين قضيه در واقع به شکل درستترى در آمد. يعنى يک وقتى بود که او شيفتهى
انسان بود و انسان را مطلق کرده بود و در ستايش انسان حماسى سخن مىگفت، اما بعد
متوجه شد که انسان هم مثل هر پديدهى ديگرى در اين دنيا نسبى است و بد و نيک دارد و
قابل نقد است و ارزش يابىهاى متفاوتى از آن مىتوان به دست داد. آن جا بود که خشم
شاملو فروکش کرد و سعى نمود که با اين آدمى که چنين اسير شرايط دشوار است، هم دردى
داشته باشد. و اين شايد درستترين کارى است که يک هنرمند مىتواند انجام دهد. يعنى
با نوع بشر هم دردى داشته باشد؛ حتا با کسانى که به او ظلم مىکنند. به دليل آن که
آنها هم قربانيان شرايطى هستند که بر آنها تحميل شده است. در واقع، مرزهاى بين
قربانى شونده و قربانى کننده روز به روز بيشتر دارد محو مىشود.
در مورد شاملو، مسالهى عصبانيتاش از شرايط موجود و ابتذال دامن گير آن، در
مسالهى فرهنگى بودنش خيلى اهميت دارد. معمولا بعضى از هنرمندان فقط در زمينهى کار
خودشان، آدمهاى صاحب نظرى هستند. نقاشان بسيار خوبى را مىشناسم که در کار نقاشى
خيلى مدرن هستند، ولى از شعر هيچ نمىدانند و از سياست چيزى سرشان نمىشود و يا
اصلا از معمارى درکى ندارند و از هنرهاى ديگر. به گمان من، کسانى که بتوانند در يک
شبکهى فرهنگى، ارتباط بين هنرها را درک کنند و اين مسايل، يعنى شبکهى فرهنگى، را
در ارتباط با زندگى ملت خودشان و با زندگى جهانى بفهمند و بتوانند در متن زندگى
جهانى و فرهنگى تاثير گذار و کمک کننده باشند، اينها کسانى هستند که به هر حال
ترجيح دارند بر آن آدمهايى که فقط در يک زمينه سرآمد هستند و از بقيهى مسايل بى
اطلاع.
شاملو جزو آدمهاى معدودى است که از هنرهاى مختلف آگاه بوده است. موسيقى، حالا
موسيقى غرب، را خوب مىشناخت. نقاشى را کم و بيش درک مىکرد. در زمينهى تئاتر و
سينما کم و بيش فعاليت مىکرد. و خلاصه، تا حد مقدور با الفباى هنرها آشنايى داشت.
و اين آشنايى به او کمک مىکرد که يک آدم چند بعدى باشد. ما در عمل هم مىبينيم که
زندگى شاملو به گونهاى است که همه کارى کرده است. مثلا شعر گفته است به عنوان کار
اصلى خودش، روزنامه نگارى کرده است، براى شناساندن بخشى از ادبيات گذشتهى ما و
همين طور بخشى از ادبيات جهانى ترجمه کرده است، و به «کتاب کوچه» پرداخته است که به
نظر من خيلى مهم است و به طور مفصل راجع به آن صحبت مىکنم.
شاملو به فرهنگ شفاهى ملت توجه کرده است. مىدانيد که توجه به فرهنک شفاهى خيلى
اهميت دارد. نخستين کسى که به طور جدى به فرهنگ مردم خودش توجه کرده است، دهخدا است
که با گردآورى ضرب المثلها و قصه ها و متلها و مثلها توانست بخشى از آن حيات
اجتماعى را به ما بشناساند. هدايت به طور جدى اين کار را دنبال کرد، اما آن را به
طور حرفهاى ادامه نداد. شاملو ولى به شکل حرفهاى اين کار عظيم را به مدت سى تا
چهل سال دنبال کرد و ادبيات قديم و آن زبان فخيم و اصيل قديمى ما را که در «بيهقى»
و «گلستان» ديده مىشود و زبان روان و راحت و سيال مردم است، در «کتاب کوچه» گرد
آورد.
اين کار به شاملو کمک کرد که يک نوع زبان بينابينى به دست بياورد و انواع
ظرفيتهايى را که در زبان فارسى هست، تجربه کند. حال گرچه در شعر خودش از زبان کوچه
استفاده نکرده است، ولى در ترجمه هايش چه در «پابرهنه ها» و چه در «دن آرام» - که
متاسفانه هنوز چاپ نشده - و در بسيارى از کتابهاى ديگر از زبان مردم استفادهى
وسيع کرده و نشان داده که زبان مردم چقدر غنى و گسترده و پر از ظرايف است. طبيعتا
هم بايد همين طور باشد، براى اين که مردم پديد آورندهى زبان هستند و نه ادبا. ادبا
فقط زبان را متبلور مىکنند و غنا مىبخشند؛ ولى پايهى اساسى زبان و پديد آورندهى
زبان، مردم هستند.
به هر حال، شاملو علاوه بر بر اين قضايا، به فکر نسل بعد از خودش هم بود. شايد در
همان اوان جوانى با سرودن «پريا» به عنوان يک اثر فلکلوريک - هر چند اين شعر يک
بيان سياسى دارد و خطاب به بزرگ ترهاست، ولى در عين حال براى بچه ها به راحتى قابل
درک است - و يا با «قصه هاى ننه دريا» که جزو اولين قصه هايى است که براى بچه ها
نوشت و يا بعدها با «خروس زرى، پيرهن پرى» که باز هم براى بچه ها نوشت، اين حرکت را
شروع کرد. ولى کارهايى که شاملو در اين زمينه خيلى جدى به آنها پرداخته، يکى
«شازده کوچولو» بود که سعى کرده بود آن را اجرا کند و اجراى قشنگى هم کرد. شاملو با
يک زبان راحت تر که به زبان بچه ها نزيک تر است، «شازده کوچولو» را ترجمه کرد و به
صورت صفحه و کاست هم اجرا نمود. البته خودش هم شک داشت که آيا واقعا اين کار درستى
است که او اين همه به کار بچه ها اهميت مىدهد يا نه؟! حتا يک بار در يک جلسه از ما
پرسيد: «به نظر شما درست است که من کار و بار زندگى شاعرىام را گذاشتهام کنار و
براى بچه ها کار مىکنم؟» جواب ما هم اين بود که طبيعتا هر کارى را که آدم خوب
انجام مىدهد، بايد انجام بدهد و اين محدوديتى ندارد. اما انگار کسان ديگرى به او
گفته بودند که «چرا اين قدر به کار بچه ها توجه مىکنى؟»
به هر رو، شاملو حس مىکرد که براى نسلى که دارد مىآيد بايد کار کرد. کار بعدى او
در اين زمينه، پس از سفرش به آمريکا بود. در آن جا ديده بود که نسل دوم مهاجران
ايرانى، زبان عجيب و غريبى را به کار مىبرند. يعنى ديگر ارتباط شان دارد کم کم با
زبان فارسى از بين مىرود. به همين خاطر، به فکر افتاد که بخشى از قصه هاى ايرانى
را که جذابيت دارد - حتا براى بچه هايى که در خارج از کشور زندگى مىکنند - به صورت
کتاب در بياورد. اين فکر هم در سوئد به ذهناش رسيد. و «قصه هاى کتاب کوچه» را در
آورد که اجراهاى خيلى قشنگى است براى بچه ها و بسيار قشنگ نقاشى شده است. و به نظر
من، الگوى خوبى است در قصه گويى براى بچه ها.
مهمترين کارى که شايد شاملو در زمينهى ادبيات کودکان انجام داده است، به نظر من،
همين قصه هاست که از داخل «کتاب کوچه ها» بيرون آورده و روى آنها کار کرده است.
تمام آن ظرايف نقالى و قصه گويى که سابقهى ديرينهاى در ايران داشته است، در اين
قصه ها به چشم مىخورد. در واقع، من فکر مىکنم که اگر اين قصه ها روزى در ابعاد
بيشتر عرضه شوند، حتا براى جوانانى که با اين زبان آشنا هم نيستند، مىتوانند
جاذبه هايى داشته باشند. حال شکل عرضهى اينها چى هست، من نظر خاصى راجع به آن
ندارم.
امروز در اين جا صحبت از خانم آستريد ليندگرن شد. البته در جلسه بعدى که راجع به
ادبيات کودکان صحبت مىکنم، در مورد اين قضيه بيشتر حرف مىزنم. اين جا فقط
اشارهاى بکنم که کار خانم ليندگرن در «پى پى جراب بلند» - که بچهاى به هيچ وجه
چهارچوب پذير و قالبى نيست و با يک شهامت و استقلال خاصى از بزرگ ترها وارد زندگى
مىشود و در واقع براى بزرگ ترها تره هم خورد نمىکند و به خيال خودش و به ذهنيت
خودش ميدان مىدهد - جزو اولين کتابهايى بود که در ايران ترجمه شد و خيلى جذابيت
داشت. براى اين که کاملا با آن الگوهاى قالبىاى که ادبيات کودکان در ايران عرضه
مىکرد، متفاوت بود. اين کتاب پيام مىداد که بگذاريد بچه ها خودشان باشند و خودشان
رشد کنند و ما حقى نداريم که که آنها را هدايت کنيم، جهت بدهيم و با ايدئولوژى
خاصى تربيت شان کنيم و تمايلات خاص خودمان را به خورد آنها بدهيم. در واقع، به اين
مساله اشاره مىکرد که بزرگ ترها تا کى بايد زندگى کوچک ترها را قالب گيرى کنند و
به شکل خودشان در بياورند؟!
«پى پى جوراب بلند» يک تاثير قطعى بر روى ذهن همهى ما که با اين کتاب روبرو شديم،
گذاشت. کتاب «قصه هاى کوچه» شاملو هم در واقع چنين پيامى دارد. اگر بخواهم راجع به
اين موضوع صحبت کنم که چرا قصه هاى بزرگ ترها و بچه ها در ايران يکى بوده و اين چه
فوائدى و چه زيانهايى داشته، صحبت بسيار طولانى مىشود. ولى به هر حال، اين هم
نوعى اهميت دادن به بچه ها است که ما قصه هايى را که بزرگ ترها گوش مىدهند به بچه
ها هم مىدهيم که هم طراز با ما بخوانند. البته ممکن است نکات بسيار زيان آورى و
اخلاقىاى هم در اين قصه ها باشد، ولى اين ريسکى است که به هر حال شاملو در اين قصه
ها کرده است. او پارهاى از مسايل حتا غير اخلاقى و تند و تيز، مسايلى که به هر حال
با ضوابط سنتى نمىخواند، را در اين قصه ها مطرح کرده است و از اين نظر، کار او
شباهتى با کارهاى خانم ليندگرن دارد.
به جز فرهنگى بودن شاملو و چند ساحتى بودن و عصيان و مبارزهى او با ابتذال و
فضاحتها، مسالهى اعتبار انسانى هم يکى از مسايلى بود که شاملو خيلى به آن توجه
مىکرد. مقصود اين است که شاملو به عنوان يک روشن فکر فرهنگى، بخش اعظمى از عمر
خودش را به فعاليتهاى سياسى هم پرداخته است. شاملو در ته ذهناش هميشه فکر مىکرد
که شايد بهتر مىبود - و چه خوب مىبود - شرايط فرهنگى اجازه مىداد يک آدم فرهنگى
بيشتر کار فرهنگىاش را رشد دهد، تا اين که وارد عرصهى سياست - که يک عرصهى
پيچيده است - بشود.
در جامعهاى مثل ايران، در واقع، يک شخص فرهنگى نمىتواند خودش را از مسايل سياسى و
اجتماعى دور نگه دارد. ولى گاهى پرداختن به مسايل سياسى، صرف مسايل روزانهى سياسى،
باعث مىشود که آن تعميق فرهنگى يا ژرف انديشى فرهنگى افراد کاهش پيدا کند. در
واقع، مثل آن است که اين مساله يک امر اجبارى است، ناگزير از آن هستيم و هيچ وقت هم
از آن خلاصى نداريم.
به ياد مىآورم که در گفت و گويى که با شاملو داشتيم، بحث آن شد که مارکز رفته بود
نزد گورباچف و با او صحبتى کرده بود. شاملو سخت برآشفته شده بود که «چرا مارکز نزد
گورباچف رفته؟ او خودش يک قدرت است، يک قدرت معنوى. پس چرا رفته نزد يک قدرت متزلزل
سياسى که تکليفاش براى فردا مشخص نيست؟» بنابراين، يکى از ايده هاى مشخص شاملو اين
هم بود که هنرمندان يک قدرت معنوى واقعى در جامعهى خودشان هستند. و جامعه هم، در
واقع، چنين حقى را به طور طبيعى براى آنها قائل شده است. و در نتيجه، اينها حق
ندارند از در مماشات و مسالمت با قدرتهاى روز برآيند. از همين رو، شاملو «نه» گفتن
به قدرت را تا پايان عمر ادامه داد و هيچ گاه نشد که به قدرت نه نگويد. و اين قدرت،
فقط قدرت حاکم نبود. قدرتهايى ديگرى هم در جامعه وجود دارد و شاملو سعى مىکرد به
عنوان يک هنرمند، استقلال خودش را در برابر تمامى اين اقتدارهاى فرساينده حفظ
نمايد. و اين يک موقعيت خاصى به شاملو داد که فکر مىکنم براى نسل بعد از او هم
بتواند يک الگو باشد، که يک هنرمند به عنوان ناقد عصر خودش به هيچ وجه نمىتواند
فرمان بردار قدرت مسلط بشود.
در مورد کارهايى که شاملو در زمينهى ترجمه کرده، مخصوصا بعد از انقلاب، بايد بگويم
که او با ترجمهى کارهايى از جمله اشعار لينگستن هيوز نشان داد که اگر جلوى پيام
دهى شاعر را بگيرند و نگذارند که او با چاپ شعرهايش حرفهايش را بزند، از طريق
ديگرى قادر است اين کار را بکند. و اين يکى از دلايلى بود که شاملو به کارهاى
متفاوتى مىپرداخت. هر جايى که جلويش را سد مىکردند، از جاى ديگرى شروع مىکرد. با
ترجمهى آن شعر لينگستن هيوز که «اين وطن براى من هرگز وطن نبود»، شاملو تصوير
جديدى از وطن داد. وطنى که فقط نقشهى جغرافى نيست، بلکه وطن به معناى آزادى،
دموکراسى، امنيت، رفاه و احترام انسانى است. در واقع، همان چيزى که بارها در شعر
خودش تکرار کرده بود را يک بار ديگر از قول يک شاعر آمريکايى با ترجمهى روانتر و
راحت ترى مطرح کرد. و اين نشان تيزهوشى شاعر است که قادر است هر جايى که جلويش را
مىبندند، از جاى ديگرى شروع کند و حرفاش را بزند. در واقع، براى روشن فکر هيچ
راهى باقى نيست، جز اين که همواره پيام خودش را براى نشر آگاهى با مردم در ميان
بگذارد.