شاملو: چاووشى خوان تعالى تبار انسان


مزدک فرهت

با سلام و شب بخير به دوستان عزيز و با تشکر از «داروگ» به خاطر اين که اين فرصت را به من داد، تا در حضور شما باشم و مطالب پراکنده و مختلفى را که راجع به شاملو در ذهن دارم، با شما در ميان بگذارم.

عرض شود از آن جايى که اين سمينار به طور کلى مربوط به مسايل کودک هست، بايد از ابتدا به اين جرم خودم اعتراف کنم که در زمينه‌ى مسايل کودکان کوچک ترين اطلاعى ندارم و صاحب نظر که سهل است، اصلا در بهترين حالت، واقعا بى تقصير و بى نظر هستم...

صحبت‌هاى من امشب طبيعتا بر روى شاملوى نويسنده، شاملوى شاعر، شاملوى مترجم، شاملوى محقق، شاملوى روزنامه نگار و بسيار موارد ديگرى که شاملو بود، دور مى‌زند. دليل‌اش هم اين است که شاملو، به نظر من، يک شخصيت کثير الاضلاع و کثير الاحجم است. حقيقتا که در هنرهاى مختلفى دست داشته است و على رغم اين که به چندين هنر آراسته بود، ولى متاسفانه هنوز که هنوز هست، آن طور که بايد و شايد به شيوه‌اى که در متدهاى علمى در غرب مرسوم است، راجع به او کار نشده است. البته کارهاى خوب و بسيار خواندنى‌اى درباره‌ى شاملو صورت گرفته است، که سهم آقاى مجابى در اين زمينه طبيعتا از ديگران بيش‌تر است. و به اين خاطر، طبيعى است که هر کس که به شاملو علاقه دارد، خودش را به آقاى مجابى مديون مى‌داند. با اين همه، منظور من اين است که از نظر فنى و علمى کارى در مورد شناساندن شاملو صورت نگرفته است. بر فرض هنوز يک روزنامه نگار از زاويه‌ى روزنامه نگارى حرفه‌اى به شاملو و کارهايش در اين زمينه نگاه نکرده است. يا کسى که کارش ترجمه باشد، نيامده و با معيارهاى علمى و فنى فعاليت‌هاى شاملو در اين عرصه را بررسى نکرده است. چنين اتفاقى نيفتاده است. يکى از دلايل‌اش، به نظر من، ايرانى بودن شاملو است. اگر شاملو به فرض يک فرانسوى يا يک انگليسى يا يک ايتاليايى بود، مطمئنا تا به حال بيوگرافى‌هاى خيلى خيلى متنوع و شيرينى راجع به زندگانى او نوشته شده بود. شايد حداقل پنج يا ده مکتب بيوگرافى نويسى راجع به او کار کرده بودند و يا چندين فيلم خوب درباره‌ى زندگانى‌اش ساخته بودند. متاسفانه در هيچ يک از اين زمينه ها، به کارى در مورد شاملو برنمى‌خوريم.

بنابراين، به نظر من، راجع به شاملو رمز و رازهاى زيادى وجود دارد و هنوز زمينه براى بحث و کار روى شاملو باز است و بايد با فراغ خاطر درباره‌ى آن صحبت کرد. به همين دليل، من تمرکز صحبت‌ام را روى هيچ کدام از اين زمينه ها نمى‌گذارم، بلکه مايل هستم راجع به شاملويى صحبت کنم که در عين حالى که همه‌ى اين صفاتى را که نام برديم، داشته است، ولى به نظر من يک هنر بسيار بزرگ داشت و آن هنرش هم اين بود که توانست به تعبير خودش «در کوه ناممکن تونلى بزند» و موفق شد که در سياه ترين ادوار سلطه‌ى ارتجاع ادبى و در هراس انگيزترين دوران ديکتاتورى سياسى و وهم انگيزترين و خوف انگيزترين نهار بازار جلادان آدمى خوار و زهد فروشان گران جان، آزادى و انسانيت را بيرون بکشد و به اوج ماه ببرد و در واقع، خودش ماه مجلس آزادگان بشود و چاووشى خوان تعالى تبار انسان.بنابراين، مى‌توانم بگويم هدف و محتواى صحبت من در مورد شاملو اين است که با آموختن از شاملو، به آن خانواده‌ى بزرگ و نجيب و رنج ديده و بلا کشيده و محنت زده‌ى چپ و سوسياليسم که با همه‌ى کژى‌هايى که داشته، با همه‌ى کاستى‌هايى که داشته، با همه‌ى کمبودهايى که در کارش بوده، ولى هيچ وقت از سخت کوشى هراسى به دل راه نداده و از سماجت خود دست برنداشته، هيچ وقت از جان فشانى دريغى نکرده، و در فکر سود و سرمايه‌اى هم نبوده است، ولى با اين همه مى‌بينيم که امروز حسرت جان کاه هزاران رفيق از دست رفته، درد استخوان سوز در به درى و آوارگى، و پژمردگى و پيرى و افسردگى روحى و جسمى به جانش افتاده است، نگاهى بياندازيم. راستى جمع اين‌ها با سينه هاى شرحه شرحه و جگرى مثل زليخا تکه و پاره، دارند به چه نگاه مى‌کنند؟ به روسپيانى که در فاصله‌اى کوتاه از بسترهاى جامعه‌ى آرمانى آن‌ها دارند آهنگ‌هاى قديمى و گوش خراش استثمار و ارتجاع و سرمايه را با سوز مى‌زنند. در واقع، سئوال اين است، و من مى خواهم به اين نکته بپردازم، که چطور شاملو يک تنه و يک نفره مى‌تواند طى چند دهه‌ى گذشته اين بار امانت انسان را به منزل برساند، ولى اين همه گروه و سازمان و افراد مبارز در دسته جات مختلف صدها و هزارها موفق نشده‌اند اين کار را انجام بدهند؟! و در اين زمينه شاملو براى کوشندگان راه آزادى و کسانى که خواستار نجات انسان هستند، چى داشته و چى مى‌شود از شاملو ياد گرفت؟!طبيعتا اشاره کردن به درس‌هايى که مى‌توان از شاملو گرفت، به خاطر چند وجهى بودن و چند ساحتى و چند بعدى بودن شاملو وقت زيادى مى‌برد. و من مجبورم که در اين جا فقط به چند تاى آن‌ها اشاره‌اى گذارا بکنم. «گفت تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است.» به نظر من، اولين مشخصه‌ى بزرگ شاملو اين است که هدف را مى‌داند و منزل را مى‌شناسد. کباست و منزلت مقصود را مى‌داند. کجا مى‌خواهد برود، از پيش براى خودش روشن است. و به همين دليل است که که هيچ وقت وسط راه نمى‌ماند و راهش را هم کج نمى‌کند، تا از جاى ديگرى سر در بياورد. به همين خاطر، کلکى هم به کسى نمى‌زند و نمى‌گويد که اين جا، آن جايى که مى‌خواستيم برويم نيست، بلکه اعتراف مى‌کند که آن جا اين جا نيست و اذعان مى‌کند که بايد هنوز تلاش کنيم، تا به آن جا برسيم. به عنوان نمونه مى‌خواهم به اين خصلت شاملو در عرصه‌ى ادبيات اشاره‌اى بکنم. بعد از نيما، و با تمام تاکيدها و تعريف‌هايى که خود شاملو از او مى‌کند، اما شاملو پيش خودش متقاعد شده که شعر موجود هنوز شعر نيست، يا شعر به مفهومى که او به دنبالش مى‌گردد، نيست. پس در اين زمينه تمام تلاشش را به کار مى‌برد، تا در واقع دست پيدا کند به شعر ناب. به شعرى که خودش معرف خودش باشد و نيازى به عوامل بيرونى - حال اسم‌اش را بگذاريم وزن يا قافيه و يا هر چيز ديگرى - نداشته باشد. شاملو مى‌کوشد به چنين شعرى دست پيدا کند و تا زمانى هم که به آن نمى‌رسد، دست از تلاش خود برنمى‌دارد و وسط راه تخفيف نمى‌دهد و از آن نمى‌گذرد. اين طورى نيست که بگويد فعلا بياييم کمى از اين وزن نيمايى که وزن عروضى را گرفته و تقطيع کرده، کم کنيم و يک ذره‌اش را نگاه داريم، تا ببينيم بعدا چه مى‌شود... برعکس، تمام تلاش شاملو از همان اول راه - چون راه را مى‌داند و مى‌داند کجا مى‌خواهد برود و چه مى‌خواهد - اين بود که به زبان شعرى خودش دست پيدا کند.به هر حال، راهى که شاملو در اين زمينه طى مى‌کند، شايد الان راحت به نظر برسد. الان در نشريات و در کتاب‌هاى مختلف راجع به شعر نو و زبان نو در شعر خيلى صحبت مى‌شود، ولى زمانى که او شروع مى‌کند و چنين مبارزه‌اى را پيش مى‌برد، همه‌ى مراکز و محافل ادبى - مخصوصا مراکز علمى و دانشگاهى و دانشکده هاى ادبيات و نشرياتى که در کشور منتشر مى‌شده و تحت کنترل همين متحجرين و سنت گرايان بوده‌اند - به هر شکلى مخالفت مى‌کنند. در واقع، شاملو يک تنه و به زيباترين شيوه‌اى با آن‌ها در مى‌افتد و سعى مى‌کند کار خودش را در اين زمينه پيش ببرد.نکته‌ى بعدى که مى‌توانم راجع به شاملو بگويم و جا دارد که فعالين سياسى و آزادى خواهان چپ و سوسياليست از او ياد بگيرند، شيوه‌ى ارتباطى شاملو است. شاملو هدف را فهميده و مى‌داند چه مى‌خواهد و بعد به دنبال اين مى‌گردد که راه چگونه رسيدن به آن را پيدا کند، شيوه‌ى ارتباط را پيدا کند. به همين دليل هم هست که مى‌بينيم تقريبا هيچ وسيله‌اى نيست که شاملو براى رساندن پيام و حرف خودش از آن استفاده نکرده باشد. از راديو استفاده مى‌کند، از فيلم استفاده مى‌کند، از روزنامه استفاده مى‌کند، نوار بيرون مى‌دهد، ترجمه مى‌کند، داستان مى‌نويسد، «کتاب کوچه» جمع مى‌کند. چرا که هيچ وسيله‌اى در اين راه برايش نه مکروه بوده و نه مقدس که او را منع کند. تمام اشکال و شيوه هاى مختلف و متفاوتى را که شرايط زمانه اقتضا مى‌کرده، نه تنها از آن‌ها استفاده مى‌کند، بلکه به بهترين و شيواترين و عالى‌ترين شکلى هم در هر زمينه وارد مى‌شود و از آن استفاده مى‌کند. نمونه هايش خيلى زياد است. من فقط دو سه تا را ذکر مى‌کنم.زمانى که شاملو تصميم مى‌گيرد نشريه منتشر کند و از اين وسيله براى ارتباط استفاده کند، طبيعتا براى آدمى در آن سطح فکرى و آن شعور هنرى خيلى راحت بوده که يک نشريه‌ى فوق العاده فنى و تکنيکى شعرى بيرون بدهد، که اما در تمام ايران احيانا تعداد کمى آن را بفهمند. حتا اگر همان تعداد کم هم لذت بسيارى از شاملو مى‌بردند، ولى هدف شاملو اين نبود. به همين دليل هم سعى کرد نشريه‌اى که بيرون مى‌دهد - و تمام نشرياتى که در ادوار مختلف منتشر کرده همان حالت را دارند - نشريه‌اى بسيار خوش خوان باشد، خواننده پسند باشد نه به مفهوم عوام پسند و مبتذل. نه، منظورم اين است که شاملو خصوصياتى را در اين نشريه جمع مى‌کند، حالا طريق صفحه بندى است، عکس‌هايى است که در آن چاپ مى‌کند و... از هر شگردى استفاده مى‌کند در «خوشه» و تمام نشريات ديگرى که انتشار مى‌داده، تا نشريه خواننده پسند و مقبول و مطلوب باشد. تمام هم و غم‌اش را به کار مى‌برد، که از تمام اين وسيله ها به زيباترين شکلى استفاده کند. و مهم‌تر از همه اين که چون هدف‌اش آن نبوده که دار و دسته و فرقه‌اى از مومنانى درست کند، که با خلوص نيت و از خود گذشتگى و از جان گذشتگى در راه عقيده‌اى که او داشته است، جان افشانى کنند و يا آتشکده‌اى درست کند که مومنان يا کاهنان را نگه دارد و شب و روز از اين آتشکده حراست کنند و غم‌اش اين نباشد که در اين آتشکده دوازده نفرند يا بيست و دو نفر، به همين دليل نشريه‌اى که بيرون مى‌دهد در نوع خودش پر تيراژترين و پر خواننده ترين نشريات بود. با اين همه، شاملو به خاطر محدوديت‌هاى انتشار يک نشريه مستقل و با توجه به مساله‌ى توزيع آن، موسسات بزرگ انتشاراتى مثل «کيهان» و «اطلاعات» را هم نشانه مى‌گيرد و از اين‌ها هم استفاده مى‌کند، تا حرف‌اش را براى بيش‌ترين و گسترده ترين مخاطبان بزند. و خوب ما مى‌دانيم که آن سال‌ها، سال‌هايى بود که فرضا اگر کسى مى‌رفت در راديو ايران و برنامه‌اى مى‌گرفت و يا در «کيهان» مطلبى مى‌نوشت و يا در «اطلاعات» قلم مى‌زد، به خاطر جو مسموم و غير انسانى آن زمان، انواع و اقسام تهمت‌ها به آن فرد زده مى شد. ولى شاملو از آن جا که به خودش اعتقاد داشت، به آرمان‌هايش ايمان داشت، اصلا هراسى به دل راه نمى‌داد که از «کيهان» و «اطلاعات» هم استفاده کند و يا در راديو برنامه بگذارد و يا اگر پايش افتاد فيلم هم بسازد. براى اين که عميقا معتقد بود. گر رفيق راه عشقى، فکر بدنامى مکن! و روى همين اساس، به نظر من، شاملو هيچ وقت فکر بدنامى نکرد و به همين دليل هم موفق شد پرچم هنر نو و انسانى و جهانى را در هر مرحله از زندگى خودش در قله هاى خيلى بالاترى برافرازد. اما اين رفتار هيچ وقت، به خاطر حواس جمعى و زيرکى و متانتى که شاملو داشت، باعث نشد که نوشتن در «کيهان» و «اطلاعات» و يا برنامه گذاشتن در راديو براى آن‌ها آبرويى شود. اجازه نداد که نه آقاى مصباح زاده و سناتور مسعودى از کار او استفاده کنند و نه اين روزنامه ها مورد اعتماد مردم قرار بگيرند. شاملو در عين حال که از تمام اين وسايل استفاده مى‌کرد و قدم به قدم سنگرهاى به اصطلاح ارتجاع ادبى و ارتجاع سياسى و ارتجاع فکرى را مى‌زد، اما نمى‌گذاشت از او استفاده بشود. به جرئت مى‌شود گفت شاملو اگر که نه منحصر به فردترين، ولى جزو معدود کسانى بود که حافظ درباره‌ى‌شان مى‌گفت «غره گشتند و نگشتند به آب آلوده». دومين خصلت مهم شاملو اين شيوه‌ى ارتباطى و کارى بود که او مى‌کرد و سعى داشت از زمينه هاى مختلف استفاده بکند و به اهداف خودش برسد.

سومين خصلت شاملو در خصوص کيفيت اين ارتباط و ريزه کارى‌هاى اين ارتباط و وسيله‌اى است که دارد از آن استفاده مى‌کند. همان طور که گفتم، اگر مى‌خواست نشريه‌اى بيرون بدهد، سعى مى‌کرد نشريه را با زبانى بنويسد و با تنوعاتى آن را انتشار دهد که بتواند طيف هر چه گسترده ترى از مخاطبين را پيدا کند. يکى از مهم‌ترين کارهايى که شاملو در اين زمينه کرد، و جناب مجابى هم به آن اشاره کرد، در زمينه‌ى نثرى بود که وارد زبان فارسى کرد. چون در زبان فارسى، بر خلاف زبان‌هاى غربى يا حداقل زبان انگليسى که من کمى با آن آشنايى دارم، فاصله‌ى خيلى زيادى است بين زبان گفتارى با زبان نوشتارى. در زبان انگليسى، همان طور که حرف زده مى‌شود، همان طور هم نوشته مى‌شود. ولى ما يک طورى حرف مى‌زنيم و بعد که قرار است بنويسيم، طور ديگرى مى‌نويسيم. در واقع، کار مهمى که شاملو کرد، اين بود که فاصله‌ى اين دو زبان را فوق العاده نزديک کرد. يعنى با به کار بردن شيوه هاى مختلف نگارشى، با توسل به لغات قديمى و اين که آن لغات را بياورد و در معانى و در جاهاى تازه ترى از آن‌ها استفاده کند، هر چه بيش‌تر و بيش‌تر فاصله‌ى زبان نوشتارى و گفتارى را کم کرد و توانست به همين دليل بيش‌ترين مخاطبين را پيدا کند. سبک زبان فارسى طورى بود که خيلى از آدم‌ها، در واقع، به خاطر همان سبک نگارشى از خواندن آن زده مى‌شدند. شاملو موفق شد اين وضعيت را تغيير بدهد. چيزى که ما بايد ياد بگيريم، اين است که اگر از وسيله‌اى استفاده‌ى بد کنيم، هر چقدر هم که نيت خوبى داشته باشيم، هر چقدر هم که تلاش‌هاى مان زياد باشد، نهايتا اما به کار خودمان بيش‌تر ضربه مى‌زنيم.

مثالى برايتان بزنم. چندين سال پيش در آمريکا يکى از گروه هاى سياسى قرار بود يک نمايش نامه اجرا کند. حالا اين که اين گروه سياسى چه کارش به تئاتر بود را خدا داند! چون به هر حال، تئاتر نمايش نامه نويس مى‌خواهد، بازيگر مى‌خواهد، کارگردان مى‌خواهد، نورپرداز مى‌خواهد و چيزهاى ديگر تا تئاتر بشود. يعنى به صرف اين که برشت نمايش نامه نويس بسيار خوبى بود، دليلى نمى‌شود که من و شما برويم تئاتر برشت را بازى کنيم و بتوانيم پيام او را هم به کسى برسانيم. گند مى‌زنيم به کار برشت. به خاطر اين که اصلا اين کاره نيستيم و در نتيجه، اين وسيله و اين زبان و اين مديوم را خراب مى‌کنيم. به هر رو، اين گروه يک نمايش نامه نوشته بود به همان شيوه‌ى سازمان‌ها و فعالين ما، که فکر مى‌کنند در همه چيز صاحب نظر هستند... به هر صورت با همان شيوه هاى فرماليستى اين نمايش اجرا شد. در يک صحنه از اين نمايش قرار بود کسى که نقش پاسدارى را بازى مى‌کرد، با لگد کسى را که مورد بازجويى بود، بزند. حالا کسى که هنرپيشه‌ى تئاتر است، به خاطر آموزش‌هايى که ديده و شگردهايى که ياد گرفته، مى‌تواند از بدن خودش استفاده کند و اين صحنه را طورى بازى کند که مشکلى پيش نيايد. اما آن شب در اين صحنه پرده‌ى گوش يکى از اين بازيگران بيچاره پاره شد و کارش به بيمارستان کشيد. دوستى داريم که بسيار با نمک است و آن شب پشت سر ما نشسته بود. وقتى اين اتفاق افتاد، گفت: خدا را شکر که قرار نبود به کسى تجاوز کند. و گرنه معلوم نمى‌شد چه اتفاقى مى‌افتاد!

به هر حال، منظورم اين است که بايد شيوه ها و شگردهاى کار را بلد بود، تا بتوان به نحو احسن از هر وسيله‌اى استفاده کرد. بايد تبحر و تخصص داشته باشيد. اين يکى از زمينه هايى است که حقيقتا مى‌تواند به پيش رفت کار کمک کند.

ترجمه هاى شاملو را نگاه کنيد و ترجمه هاى ديگران را هم. هر چقدر زبان انگليسى من بد باشد، باز هم بعضى وقت‌ها مطلبى که به انگليسى نوشته شده را بهتر مى‌فهمم، تا آن نامه‌ى مارکس را که کسى به فارسى ترجمه کرده است. در اين ترجمه ها يک مشت کلمات فارسى ديده مى‌شوند، بدون آن مفهومى در آن‌ها باشد. ياد دوستى مى‌افتم که بعد از انقلاب که جو سياسى شده بود، در جلسات سياسى شرکت مى‌کرد. مى‌گفت: من نمى‌دانم چرا در هر جلسه‌اى شرکت مى‌کنم، با اين که همه فارسى حرف مى‌زنند، اما من چيزى نمى‌فهمم، هر چند که فارسى من بد نيست و با همه هم فارسى حرف مى‌زنم!

کارى که شاملو مثلا در زمينه‌ى ترجمه کرد، با ترجمه هاى ديگر فرق مى‌کند. شعرهايى را که ترجمه کرده، بخوانيد. مثلا شعرهاى لينکستن هيوز را که من مى‌توانم در موردش نظر بدهم، چون اصل شعر به انگليسى است. بعضى وقت‌ها حيرت مى‌کنيد که چطور اين شعرها توانسته به اين شکل ترجمه شود و به اين فرم زيبا در بيايد. در داستان‌هايى که شاملو ترجمه کرده هم همين زيبايى را مى‌بينيد. در اين زمينه، به نظر من، شاملو فوق العاده پيشرو بود.

مساله‌ى بعدى در موفقيت کار شاملو، به نظر من، شناخت زمانه بود و حرف زمانه را زدن و اين فوق العاده مهم است. اين که در چه عصرى زندگى مى‌کنيم و روحيات و خلق و خوى مردم چگونه است، اوضاع جهانى چه وضعيتى دارد و چه جرياناتى دارند تفکر مردم را شکل مى‌دهند، تا بعد بتوانى در دل اين شرايط حرف‌ات را بزنى، مهم است. اگر اين‌ها را نشناسى، يعنى حرف زمانه‌ات را نشناختى. و حرف زمانه را نشناختن، يعنى درست وسط جنگ بياييد مثلا پيانو بزنيد، يا وسط مراسم نامزدى مارش نظامى پخش کنيد. البته يک زمانى مد شده بود و اين کار را هم مى‌کردند. شاملو در تمام کارهايى که مى‌کرد، اين نبض زمانه در دست‌اش بود و حقيقتا از زمانه‌ى خودش شناخت خوبى داشت. به همين دليل هم وقتى مى‌ديد زمانه عوض شده و شرايط جور ديگرى شده و اوضاع و احوال تفاوت کرده و يا مخاطبينش حالت ديگرى پيدا کرده‌اند، روش‌اش را تغيير مى‌داد. مثال روشن‌اش اين است که شاملو سال‌ها تلاش مى‌کند هنر نو و شعر نو و شعرى که خودش ابداع کرده را تثبيت کند. به هر در و ديوارى مى‌زند، به هر جايى سر مى‌کشد، نشريه منتشر مى‌کند، تا بتواند از اين شعر حرف بزند و استعدادهاى جوان آن را پيدا کند و به مردم معرفى کند؛ اما در بحبوحه‌ى انقلاب، وقتى شرايط تغيير مى‌کند، وقتى بى. بى. سى مى‌خواهد با او مصاحبه کند، بحث سياسى مى‌کند. همين شاملويى که اين همه روز مى‌زد که همه‌ى حرف‌اش را راجع به هنر و ادبيات بزند، وقتى شرايط سياسى و اجتماعى دگرگون مى‌شود، در مصاحبه با بى. بى. سى بحث سياسى مى‌کند و وقتى به او پيشنهاد مى‌کنند که فعلا بخش ادبى و هنرى صحبت‌هاى شما را مستقل پخش مى‌کنيم و صحبت‌هاى سياسى را مى‌گذاريم براى زمانى بعد، جواب قشنگى در يک نامه به بى. بى. سى مى‌دهد و مى‌گويد: «کدام ايرانى فاتحه‌ى بى الحمد مى‌خواند براى سوابق ادبى خروس بى محلى که در برابر جنازه هاى غرقه به خون هزاران بى گناهى که در خيابان‌هاى وطن من گريان به خاک افتاده‌اند، تعداد کتاب‌هايش را بشمارد و يا از افتخارات شعرى و فعاليت‌هاى تحقيقى خودش سخن بگويد!»يعنى کسى که زندگى‌اش را وقف هنر و ادبيات کرده بود، همه‌ى تلاش‌اش را کرده بود که اين هنر، اين شعر و اين سبک خودش را معرفى کند، وقتى که مى‌بيند زمانه طور ديگرى شده است و بايد حرف ديگرى زد، موقعيت زمانه را درک مى‌کند و کار ديگرى مى‌کند. يا آن طورى که جناب مجابى نوشته‌اند، وقتى که براى بار دوم به شاملو پيشنهاد مى‌شود «کتاب هفته» را منتشر کند - طرف پيشنهاد دهنده هنوز در حال و هواى «کتاب هفته»‌اى است که در دهه‌ى چهل در مى‌آمد و هنوز توقع داشته که در اين نشريه به همان شکل سابق رمان و شعر و ترجمه چاپ شود - شاملو اين پيشنهاد را قبول نمى‌کند، چون که مى‌داند شرايط تغيير کرده و الان موقعى نيست که بياييم شعرى را ترجمه کنيم و يا استعداد جوانى را در فلان گوشه‌ى رشت يا اصفهان و شيراز پيدا کنيم. اصلا از خير اين داستان مى‌گذرد. يا موقعى که در دهه‌ى شصت ايرانى، مى‌بيند به خاطر اتفاقاتى که افتاده، آن روحيه‌ى دل مردگى و ياس و زده شدن از همه چيز شروع شده و ديگر کسى حوصله ندارد چيزى بخواند و گرايش مردم به حرف زدن و شنيدن و گوش دادن تقويت شده، مى‌آيد نوارهاى شعر را منتشر مى‌کند. يعنى، در واقع، مى‌آيد زيباترين و انسانى‌ترين حرف‌هاى زمانه‌ى خود را از طريق آن وسيله‌اى که در آن مقطع مشخص مى‌تواند کمک کند تا کارش پيش برود، ارائه مى‌دهد. يا اين که آدمى که فعاليت هميشگى زندگى‌اش، کارهاى هنرى و ادبى بوده، در سال ٦٧ موقعى که به اينترنت دعوت مى‌شود تا درباره‌ى ادبيات صحبت کند، يکى از زيباترين و تندترين نقدها را به سرمايه دارى مى‌کند و اين سيستم را محکوم مى‌کند و نمى‌گذارد صحبت‌ها اصلا چرخشى به طرف مسايل ادبى و انشايى و ترجمه‌اى پيدا کند. بهترين کيفرخواست خودش عليه سرمايه دارى را در آن جا صادر مى‌کند. و يا زمانى که در سال ٦٨ به دعوت «انجمن سيرا» به آمريکا مى‌آيد که در مورد «ادبيات در اسطوره هاى کهن» - يا چنين موضوعى - صحبت کند، همين که موضوع بحث را مى‌دهند دستش، مى‌گويد من حوصله‌اش را ندارم و شروع مى‌کند راجع به تاريخ حرف زدن و بحث کردن در مورد تحريف حقايقى که در تاريخ صورت گرفته است. راجع به آن دهنيت ها و باورهايى که ملت‌ها دارند صحبت مى‌کند و در واقع با پاک کردن اين رسوبات و نهايتا با بررسى و نگاهى ديگر به تاريخ تلاش مى‌کند که مخاطبين خودش را به يک مبارزه‌ى بزرگ اجتماعى دعوت کند. منظورم از تمام اين صحبت‌ها اين است که شاملو در تشخيص زمانه بسيار عالى عمل مى‌کرد و اين يکى از دلايل و رمز موفقيت اوست.

و بالاخره اگر بخواهم به عنصر ديگرى هم در مورد شاملو اشاره بکنم، يکى پيشرو بودنش و فاش گو بودنش است. حقيقتا که شاملو با اين که يک سياست باز حرفه‌اى نبود - به اين معنا که عضو سازمان يا گروهى نبود، و يا در فعاليت سياسى به مفهومى که خيلى از ماها درگيرش بوديم، نبود - اما به نظر من، يکى از بهترين سياست شناسان بود. شم سياسى بسيار قوى‌اى داشت و اين شم فوق العاده خوب کار مى‌کرد. شاملو، در واقع، تا مغز استخوان انسان سياست شناسى بود و مى‌فهميد چطور حرف بزند و چى بگويد. و مهم‌تر از همه، واهمه‌اى نداشت از اين که بر خلاف آن چه مردم فکر مى‌کنند، نظر بدهد. وقتى که آن شاملوى هنرى، آن شاملوى سياسى، چيزى را بو مى‌کشيد، حتا اگر اکثريت قاطع جمعيت هم با او مخالف بودند، حرف خودش را مى‌زد. نمونه‌اش، اگر خاطرتان باشد، همان اوايل انقلاب بود. وقتى که بيش‌ترين نظريه پردازان و رهبران و سازمان دهندگان سياسى با هلهله و هورا و به به و چه چه از اتفاقى که افتاده صحبت مى‌زنند، از موفقيت‌هاى که در پيش دارند حرف مى‌کنند، از آينده‌اى که قرار است با همين اتفاقات ساخته شود صحبت مى‌کنند، در چنين وضعى شاملو در دفتر اول «کتاب جمعه» مى‌گويد: «روزهاى سياهى در پيش است. دوران پر ادبارى که گرچه منطقا نمى‌تواند عمر درازى داشته باشد، اما از هم اکنون نهاد تيره‌ى خود را آشکار کرده است.» و بعد مى‌گويد: «اما نسل ما و نسل آينده در اين کشاکش اندوه بار زيانى متحمل خواهد شد که بى گمان سخت کمرشکن خواهد بود. چرا که قشريون مطلق زده، هر انديشه‌ى آزادى را دشمن مى‌دارند و کامکارى خود را جز شرط انحاء مطلق فکر و انديشه غير ممکن مى‌دانند!» او على رغم اين که اين وضع را مى‌بينيد، اما در همان جا همه را بر ضد اين شرايط دعوت به مبارزه مى‌کند و مى‌گويد: «اکنون ما در آستانه‌ى طوفانى روبنده ايستاده‌ايم. بادنماها ناله کنان به حرکت در آمده‌اند و غبارى طاعونى از آن‌ها برخاسته است. پس، از حنجره هاى خونين خويش فرياد خواهيم کشيد و خلوص طوفان را اعلام خواهيم کرد!»

شما حقيقتا بگوييد کدام متفکر، نويسنده، و نظريه پرداز و فعال سياسى‌اى را مى‌شناسيد که اين طور پيامبر گونه از آينده خبر داشته باشد. يکى از ويژگى‌هاى، به نظر من، بزرگ و ستودنى شاملو اين بود که مى‌توانست احساس کند و شهامت بازگويى و فاش گويى را هم داشته باشد.

صحبت‌ام را بهتر است با اين شعر تمام کنم. گرچه اين قطعه را هيچ کس شعر نخوانده، ولى به نظر من يکى از زيباترين اشعارى است که شاملو در زندگى‌اش نوشته است. در مقدمه‌ى چند کلمه‌اى که درباره‌ى حافظ دارد، که به نظر من شرح حال خود شاملو هم هست، اگر کلمه‌ى حافظ را برداريد و شاملو را به جاى آن بگذاريد، عميقا به خودش مى‌خورد، مى‌گويد: «به راستى کيست اين مرد عجيب که با اين همه حتا در خانه‌ى قشرى‌ترين مردم اين ديار نيز کتاب‌اش را با قرآن و مثنوى در يک طاقچه مى‌نهند. بى طهارت دست به سويش نمى‌برند و چون به دست گرفتند، هم چون کتاب آسمانى مى‌بوسند و به پيشانى مى‌گذارند. سروش غيب‌اش مى‌دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را با اعتماد تمام بدو مى‌سپارند. چيست اين کافر که چنين به حرمت در صف پيامبران و اوليا و الله‌اش مى‌نشانند!»

فقط يادمان بيايد که ده بيست سال پيش کسانى که تفکر سياسى داشتند، با شاملو چه برخوردى مى‌کردند و امروز کم‌تر خانه‌اى را مى‌توانيد پيدا کنيد که شعرى، نوارى و يا ترجمه‌اى از شاملو در آن نباشد. مى‌شود گفت که سرگذشت خود شاملو هم اين طورى شده است. حالا اگر در خصوص حافظ و اين که آرا و عقايدش چه بوده، انگيزه هايش چه بوده و تعبيرش به اصطلاح در مباحثه و مناقشه چه بوده، در تفسير باز باشد، اما در مورد شاملو و انديشه هاى انسانى‌اش، جامعه‌ى مطلوبى که مى‌خواسته، به شهادت کارهايى که کرده و حرف‌هايى که زده و نوشته‌هاى که داشته، ديگر هيچ جاى ترديدى نيست. و اگر و امايى وجود خارجى ندارد.

شاملو اگر نه يک انسان کامل، که بى شبهه کاملا انسان بود. آرمانش جهانى بود که ساکنين آن چون خورشيد بى دريغ‌اند و کاردهاى شان را جز از براى قسمت کردن بيرون نمى‌آورند. نمى‌دانم او خود خويشتن را چه مى‌ناميده است، اما من او را مارکسيستى يگانه مى‌دانم که با زبان، شعر، طنز و ترفند خود، بار امانت انسان عصر ما را تا واپسين لحظه‌ى حيات به دوش کشيد. بر ما مارکسيست‌هاست که به ياد او و در راه او و با آموزش از او، دلاورانه و دريا دلانه به نظام دوزخى و آبرو باخته‌ى سرمايه دارى که حضور کودکان خيابانى و گرسنه و بى سر پناه صرفا ذره‌اى از خباثت آن را نشان مى‌دهد، اعلان جنگ دهيم و با آموزش از شيوه ها و شگردهاى شاملو، تاريخى در خور تبار انسان بنا نهيم و به قول مولوى: تا باد چنين باد!

با تشکر!