من با بچه ها کتاب مىنويسم
گونيلا لوندگرن
سلام!
من گونيلا لوندگرن، نويسنده هستم. وقتى که جوان بودم کارهاى آستريد ليندگرن را
خواندم. کارهاى آستريد برايم بسيار جالب و زيبا بودند. اما امروز در اين جا
نمىخواهم دربارهى آستريد حرف بزنم، بلکه مىخواهم از تاثيرى که او بر روى من
گذاشت، صحبت کنم. در دههى چهل معلم بودم که محلهى Rinkeby (رين که بى) در استکهلم
ساخته شد. من اولين کتابم را به کمک سه دختر جوان کولى در اين محله نوشتم. از آن
زمان به بعد، من به عنوان معلم در رين که بى کار کردهام. جالب اين که آستريد
ليندگرن هميشه از کارهاى من حمايت مىکرد. وقتى که ما اجرا داشتيم، او به رين که بى
مىآمد و بارها با ما در اجرا شرکت مىکرد.
اين کودکان، کولى، نرماند، بودند و از محلات فقيرنشين فرانسه، ايتاليا، و اسپانيا
آمده بودند و من معلم آنها بودم. بعضى از اين کودکان در کوپه هاى متروک قطارهايى
زندگى مىکردند که در زمان فاشيسم، اسرا را با آنها به اردوگاه هاى کار اجبارى
مىبردند. اين کوپه ها با حرف zمشخص شده بود، که به معنى کولى است. بچه ها خودشان
چيزى از تاريخ شان نمىدانستند. آنها مستقيما از اين «گتو» ها به رين که بى آمده
بودند، اوضاع بدى بود، همهى بچه ها بى سواد بودند، و زير نگاه عدهى زيادى از
سوئدىها به رين که بى آمدن، يعنى به يک «گتوى» جديد آمدن. اما من هرگز قبول نکردم
که رين که بى «گتو» است. من در «گتو»ى واقعى بودهام. براى آن خانواده ها نهايت
خوشبختى بود که به رين که بى آمدهاند. من به عنوان زن، با مادرهاى اين خانواده ها
صحبت کردم. آنها مىگفتند که اين جا بهشت است. نه آب داشتند، نه حمام، نه توالت، و
نه هيچ چيزى از وسايل بهداشتى و ايمنى. اما ما اوقات خوشى با هم داشتيم. من و اين
پدر و مادرها زياد با هم کار مىکرديم. براى اين که ياد بگيرم چگونه با اين بچه ها
کار کنم، به انگليس رفتم. کولىها در همه جاى دنيا بودند، اما در انگليس بسيار
بيشتر بر روى مسايل آنها کار مىشد. در آن جا عقايد يک اسقف برزيلى به اسم هاورره
فريه را پياده مىکردند، که يک اسقف انقلابى بود و سالهاى سال در زندان بسر برده
بود. او بود که گفته بود: نويسنده ها بايد به ميان مردم بروند و با آنها کار کنند،
نه اين که در اتاقهاىشان بنشينند! اين حرف او بر نويسندگان انگليسى تاثير گذاشته
بود. و آنها شروع به نوشتن دربارهى کولىها کرده بودند.
در يک تابستان به آن جا رفتم و کلى چيز ياد گرفتم. آنها جايى داشتند به نام دوباى
کلاس روم و يک اتوبوس داشتند که از پولهايى که مرديم هديه داده بودند، خريدارى شده
بود. معمولا کولىها به هر جايى که مىرفتند، از آن جا رانده مىشدند و به اين
خاطر، آنها هميشه در چادر و ارابه زندگى مىکردند. طى اين همه سالى که من با اين
پروژه کار کردهام، کلاسهاى درس بچه هاى کولى هميشه در اتوبوس برگزار مىشد. و هر
وقتى که کولىها از جايى رانده مىشدند، مدرسه هم با آنها مىرفت. در واقع، مدرسه
- اتوبوس هميشه هم راه بچه ها بود. در اين مدرسه آدمهاى روشن فکر و با سوادى کار
مىکردند: چپها، دمکراتها و نويسندگان. براى من کار در اين مدرسه بسيار جالب بود.
من از جمله ياد گرفتم که کارد صيقل بدهم. ما جزيى از اين خانواده ها بوديم، وفتى که
اتوبوس حرکت مىکرد، ما هم به دنبال آن مىرفتيم، من البته نمىخواهم يک تصوير
رويايى به دست بدهم. من غريبه بود، يک معلم و نويسندهى سوئدى، اما تا آن جا که
مىشد ما همه با هم بوديم و مىخواستيم که يکى باشيم. وقتى به سوئد برگشتم، سعى
کردم اين تجربه را دنبال کنم. انرژى زيادى داشتم. با خودم فکر کردم که اگر آنها
مىتوانند، پس من هم مىتوانم. چند سال بعد من کتابى را به کمک يکى از شاگردهاى
قديمىام دربارهى زندگى او نوشتم. اين که چطور بر خلاف ميلاش ازدواج کرد و در
واقع، به زور شوهرش دادند. من هيچ قصهاى را خودم به تنهايى ننوشتم، بلکه همهى
آنها را با ديگران نوشتم. در همين کتابى که توضيح دادم، نام هر دوى ما به عنوان
نويسنده در کتاب آمده است. آنها چهار خواهر و برادر بودند. پدر و مادرش براى
ازدواج او تصميم گرفته بودند، اما ازدواجاش موفقيت آميز بود. و اين مهم است که آدم
بگويد، چنين ازدواج هايى هم ممکن است موفق شوند. خود من با عشق ازدواج کردم، و بعد
خيلى دلم براى خودم سوخت که اشتباه کردم و در زندگى زناشويى موفق نشدم. به نظرم،
جالب است که چنين کتابهايى وجود داشته باشند و در آنها راجع به اين موضوع بحث
شود.
من با بسيارى از جوانان در رين که بى بحث کردهام و کلى چيزها ياد گرفتهام. وقتى
به اتفاق به فيلمهاى مستند و عکسهاى کتاب خانه ها نگاه مىکرديم، او خودش را
کاملا تحقير شده حس مىکرد، چون در اين عکسها فقط کولىهاى فقير و ناموفق نشان
داده شده بودند. انگار اين تم عکسها بود: ببين چه فقير بودهايد! چه کارهاى بدى
کردهايد! و... به همين دليل، من فکر مىکنم که اين کتاب جالبى است، چون يک بعد
مثبت از زندگى کولىها را نشان مىدهد. او در رين که بى زندگى مىکرد، خانهاى
بسيار زيبا داشت، تميز مثل گل، که عين کاتالوگهاى فروشگاه IKEA (فروشگاه وسايل
خانه و...) بود. اين کتاب را نوشته بوديم، تا احترام توليد کند و نه ترحم. او يک
آدم موفق بود، ازدواج موفقى هم داشت. اينها مسايلى بود که او مىخواست بگويد. چنين
کتابهايى دربارهى کولىها بسيار نادر و کمياب هستند. او وقتى ازدواج کرد بسيار
جوان بود. هنوز شاگرد من بود و بزرگ ترين مشکلاش با شوهرش اين بود که صورت مردش
جوش داشت. به همين دليل، او عاشق آن مرد نبود. من دلم براى او مىسوخت و فکر
مىکردم، چه پيش خواهد آمد؟ من چطور مىتوانم به او کمک کنم؟ اما او به من گفت:
ناراحت نباش، عشق با بچه مىآيد! و بعد اولين بچه به اسم فيليپى به دنيا آمد و عشق
را با خود آورد و بعد سامسون به دنيا آمد و بعد هم آخرين بچه، اوچيانو که به خاطر
اوچيانو پاواروتى اين اسم را روى او گذاشته بودند. و اين سومى واقعا عشق را با خود
آورد. او عاشق شوهرش شد. بعد از اين، من کتاب ديگرى با پيرمردى به نام آليوشا
نوشتم. هميشه مىخواستم با او کتاب بنويسم و مىگويم که چرا؟ او هم کولى بود و فقط
يک عکس از کودکىاش داشت. من هميشه به او مىگفتم که براى کتاب عکس مىخواهم و او
مىگفت: مگه خلى، ما دوربين نداشتيم که عکس بگيريم. روزى من با خودم نقاشى بردم، تا
از روى چهرهى کودکى او عکس بکشد. يک عکس از پدر آليوشا در موزهى اسکانديناوى هست،
چون آنها در روسيه هنرمند بودند، مىرقصيدند و وضع خوبى داشتند. بعد در اوايل ١٩٠٠
به سوئد آمدند، به تيولى آمدند، و هر سال بساط چرخ و فلک راه مىانداختند و جشن
مىگرفتند. آليوشا دوست نداشت که برنامه اجرا کند، چون دستهاى زيبايى داشت و وقتى
ويلن مىزد، ناخنهايش درد مىگرفت. گريه مىکرد و مىگفت که نمىخواهد در ارکستر
بنوازد. مادرش چند روزى به او استراحت مىداد، ولى بعدش او مىبايد دوباره
مىنواخت. آليوشا دوست داشت برقصد اما، ننوازد. مردها به دخترهايى که سينهى شان
لخت بود پول مىدادند و نه به آليوشا. اما او اولين گربهى چينىاش را از
انعامهايش خريد که خيلى او را دوست داشت. او به سن نوجوانى رسيد و هنوز در چادر
زندگى مىکرد. بعد دورهى جنگ رسيد. در سوئد آن زمان بايد کوپن مىخريدى و کولىها
کوپن نداشتند، چون بدون آدرس ثابت نمىشد کوپن گرفت، و بدون کوپن هم نمىشد مشروب
خريد. در نتيجه کولىها محتاج بودند که سوئدىها کمک شان کند. در اين زمان، يک
خانوادهى کشاورز پيدا شد که کوپن داشت. مشروب خريدند و خوردند، اما زن خانوادهى
کشاورز عاشق آليوشا شد. آليوشا پانزده ساله بود و زن سى ساله. اين دو با هم ازدواج
کردند. زن، شوهر و فرزندان و خانهى اربابىاش را رها کرد، تا با آليوشا فرار کند.
اين يک خبر داغ بود. جشن ازدواج زيبايى گرفتند. و خانوادهى آليوشا، او و زن را
بخشيدند و از آنها حمايت کردند. به خاطر عشق حمايت کردند. اما خانوادهى سوئدى زن
هرگز حاضر نشد که او را ببيند. اين ازدواج بسيار موفقيت آميز بود. من اين دو را خوب
مىشناختم. اسم زن جينا بود، او اکنون مرده است، چون از آليوشا بزرگ تر بود. آليوشا
واقعا او را دوست داشت. آن دو واقعا عاشق يک ديگر بودند. او از يک زندگى جالب و پر
تحرک خوشش مىآمد و دوست نداشت زن يک دهقان باشد.آليوشا پرستار شد و مخفيانه کار
مىکرد. بيست و پنج سال مخفيانه در بيمارستان «سنت يورن» در استکهلم کار مىکرد. به
هيچ کس نگفته بود که کولى است. و وقتى مردم از او مىپرسيدند از کجا آمدهاى، جواب
مىداد: من يک بچه روس هستم که در شمال سوئد بزرگ شدهام. اما من مىخواستم که او
حقيقت را بگويد، چون اين جزو تاريخ سوئد است. او بايد هويتاش را عيان کند. چنين
کتابهايى دربارهى کولىها نوشته نشده است. هر چه که نوشته شده، فقط منفى بوده
است. من کتابى هم از ترانه ها و سرودهاى کولىها به دو زبان نوشته ام. کتابهاى
ديگرم هم از سوئدى به زبان کولىها ترجمه شده است. در اين کتاب، ترانه هاى زيبا و
شادى پيدا مىشوند، اما ترانه هاى زيادى هم از اردوگاه هاى کار اجبارى هستند؛ چيزى
که خيلىها از آن اطلاعى ندارند. البته يهودىها اطلاع دارند که کولىها هم وضع
مشابهى با آنها داشتهاند. اما کسى ديگر از اين مساله صحبت نمىکند که اينها در
آشويتز زندانى بودهاند. اين ترانه ها و سرودها به ٦٤ زبان ترجمه شده است، از جمله
به فارسى. کتابهاى من دو زبانهاند. براى اين که مهم است بچه هايى که در سوئد بزرگ
مىشوند، زبان مادرى شان را حفظ کنند. ما هميشه مىگوييم زبان مادرى مهم است. اما
اين را نبايد فقط گفت، بلکه بايد نشان هم داد. زبان مهمترين چيز است. ما مثلى
داريم که مىگويد: «آنها کشورت را مىتوانند بگيرند، اما زبانت را نه!» من با زبان
کار مىکنم، من کشورها را نه از روى حروف الفبا و نه ميزان رفاه آنها، بلکه از روى
زبان شان، قدمت شان و تعداد کسانى که با آن زبان صحبت مىکنند، مىشناسم. در
کتابهاى من، دخترانى نوشتهاند که مىخواهند روسرى به سر داشته باشند و دخترانى که
گفتهاند از حجاب متنفرند؛ پسرانى که فقط مىخواهند بکس بازى کنند و پسرانى که
مىخواهند رياضيات بخوانند. يکى کتاب مرا خيلى دوست داشت و به اين کتاب کمک مالى
کرد. کتاب دربارهى يک دختر سوئدى است که به او در زندان نامه مىنوشتيم. در سوئد
ما کارخانهى سازندهى هواپيماى جنگى «جاز» را داريم که اين دختر مخالف آن بود.
فعال جنبش ضد اسلحه سازى بود. او خودش را به ترتيبى به داخل کارخانهى هواپيما سازى
در شهر لين شوپينگ مىرساند و يک هواپيماى «جاز» را از بين مىبرد. او را به يک سال
زندان محکوم مىکنند. او فعال جنبش صلح بود و در طى اين يک سالى که در زندان بوده،
من و يک دختر ديگر براى او نامه مىنوشتيم. بعد يک گروه از بچه هاى کرد، يک بچه از
گانا، سوريه، چين، هند، و لبنان هم شروع کردند به نامه نوشتن براى او. بچه ها از
همهى مذاهب بودند، مسلمان، هندو، بودايى و مسيحى. پيا، دخترى که در زندان بود،
بسيار خوشحال شد. پولى را که ما از بابت فروش اين کتاب - که شامل اين نامه ها بود -
به دست آورديم، به يوگسلاوى به يک پرورشگاهى که بچه هاى کراوات، بوسنى و صرب در آن
بودند، فرستاديم. آن زمان، جنگ در يوگسلاوى شدت بسيارى داشت. ما يک سال با اين کتاب
کار کرديم، پيا نامه هاى زيبايى نوشت. او در زندان کامپيوتر نداشت و با دست
مىنوشت. بچه هاى ما هم شروع به نوشتن با دست کردند. ما چيزهاى زيادى از اين کار
ياد گرفتيم. ما چيزى دربارهى اين جنبش ضد جنگ نمىدانستيم. بچه ها وقتى عصبانى
مىشوند، سنگ پرتاب مىکنند. اما ما ياد گرفتيم که وقتى آدم مىخواهد با اين جنبش
ضد جنگ کار کند، سه قول بايد بدهد: اول نبايد از خشونت استفاده کند و کسى را
بترسانند، چون ترساندن، خشونت است: نبايد دروغ بگويد؛ و بايد مسئوليت کارى را که
انجام داده است، به عهده بگيرد و فرار نکند. ما بحثهاى زيادى داشتيم، بحث داشتيم
که آيا کار پيا درست بوده؟ اگر نگهبانى مىآمد و مىپرسيد: اين جا چه مىکنى؟ او
نمىتوانست بگويد: ما مىخواهيم يک هواپيماى جاز را از بين ببريم! او، در هر حال،
موفق شد. اما اين بسيار ايده آليستى است. بسيارى مىگويند که دنيا را نمىتوان اين
گونه تغيير داد. بچه ها هم همين سئوالها را داشتند. آنها فکر مىکردند که پيا
شجاع است، اما از او سئوال مىکردند که: خوب اگر ما در سوئد اسلحه نداشته باشيم و
بقيه داشته باشند، ما با اسلحه هاىمان در سوئد چه بايد بکنيم؟ جواب پيا اين بود
که: چرخ و فلک درست مىکنيم! يک دختر کرد براى پيا نوشت: «مىدانى پيا من فکر
مىکنم که تو خيلى شجاعى، اما من نمىتوانم با همهى حرفهاى تو موافق باشم. اگر
مردم در کردستان مىدانستند که آدمهايى مثل تو وجود دارند، بسيار خوشحال مىشدند.
من هم خوشحالم که تو هستى!» در هر صورت، ما بيست هزار کرون براى بچه هاى يوگسلاوى
پول فرستاديم. آستريد ليندگرن هم کمک خوبى به ما در اين پروژه کرد. من در آفريقاى
جنوبى هم کار کردهام و به کمک بچه ها کتابى دربارهى نلسون ماندلا نوشتهام. هيچ
عکسى از ماندلا در زمان کودکى او وجود ندارد، چون او بچهى فقيرى بوده است. ما کتاب
را در دهى که او به دنيا آمد، نوشتيم. يکى از بچه ها شکل نلسون ماندلا را از روى
تصورى که از بچگى او داشت، کشيد و شکل مادر او را هم از روى مادربزرگش در آورد.
عکسى از او وجود دارد، وقتى که بعد از مرگ پدرش به مدرسهى شبانه روزى فرستاده شد.
براى اولين بار در عمرش کت و شلوار پوشيده و کفش به پا کرده، اما نمىتوانسته در
کفش ها راه برود. او هرگز با صابون خودش را نشسته بود و هرگز پيژاما به تن نکرده
بود. يک عکس ديگر هم از او در زندان هست. اين عکسها در آفريقاى جنوبى ممنوع بود.
ما اين عکسها را در سوئد ديده بوديم، اما طى دورهى آپارتايد در آفريقاى جنوبى،
کسى اين عکسها را نديده بود. وقتى که کتاب ما - که به انگليسى هم وجود دارد -
منتشر شد، مردمى که هرگز اين عکسها را نديده بودند، شانس اين را يافتند که نلسون
ماندلا را در عکسهاى مختلف ببينند. آخرين کتاب من و بچه هاى همکارم که در رين کى
بى نوشته شده، به بيست و دو زبان وجود دارد. اين کتاب شامل صحبتهاى بچه هاى
آفريقاى جنوبى، روسيهى سفيد، بوسنى، سوماليايى، کرد، عرب، ترک، و گروه هاى جديد
مهاجر است که زندگى و تاريخ کشورشان را بحث کردهاند، معماها و ضرب المثلهاى
خودشان را تعريف کردهاند، با مادربزرگهاى شان مصاحبه کردهاند، و نقاشى
کشيدهاند. هزار جلد از اين کتاب را منتشر کردهايم. پانصد تاى آن در سوئد است و
پانصد تاى آن هم در آفريقاى جنوبى.
من از همه شما که اين وقت را به من داديد، تشکر مىکنم.