به جاى مقدمه
سوسن بهار
در دنيايى زندگى مىکنيم که هر چند توليدات اقتصادى براى کودکان از بالاترين منابع
سودآورى در بازار سرمايهاند، و ساليانه ميلياردها ميليارد دلار لباس و وسايل
بهداشتى و ايمنى، دارو و اسباب بازى، و کتاب فيلم، براى کودکان توليد مىشود و به
فروش مىرسد، اما ٢٤٦ ميليون کودک به بدترين شکلى بردهى قرضاند و يا به انواع کار
پر مشقت مشغولاند. در مجموع ٤٠٠ ميليون کودک به انواع مختلف کار
مىپردازند.سيندرلاها و اسپارتاکوسهاى کوچک قرن ما، بى شک درناک ترين تراژدىهاى
گويا و زندهى ادبىاند، در دنيايى زندگى مىکنيم که على رغم توليد سالانه ده ها
ميليون کاغذ رنگى زبيا بر روى کتاب و مجله ها، ١٤٠ ميليون کودک بى سواد فقط در
کشورهاى غير پيش رفته وجود دارد؛ دنيايى که در آن اکتشافات پزشکى و دارويى به
انتهاى رشد رسيده است، هنوز روزانه صدها کودک به دليل ابتلا به بيمارىهاى ساده
مىميرند؛ دنيايى که در آن صمد بهرنگىها کشته مىشوند، پوينده ها را مىدزدند و
مىکشند، روبرت کرميه ها٭ ممنوعاند، و هارى پاترها که مينياتورى از اين دنياى
واژگون جنبل و جادويىاند، در پارو کردن پول بيداد مىکنند؛ دنيايى که در آن مش
ماشاالله هاى بى دردش و زن هايش براى مرغ هاى محله دانه مىپاشند، تا کارهاى خروس
زرىها منجمد بماند و اجازهى انتشار نيابد؛ دنيايى که مسافر کوچولوهايش نمىتوانند
به فکر گلهاى شان باشند، چون تا خرخره در گل و لاى ساعات کار فرو رفتهاند؛ دنيايى
که در آن هيچ کدام از راه حلهاى انسان ستيز سرمايه دارى براى فاطى کوچولوهاى ما
شليته و دامن نمىشود؛ دنيايى که سارا کوچولويش چادر به سر دارد، خاله سوسکهاش از
نه سالگى رسما مىتواند شوهر کند، در حالى که پيشاپيش کتک خوردنش را پذريرفته است،
و دم نرم آقا موشه هايش هم شلاق و ترکه است؛ دنيايى که به قول احسان الله خان، پى
پى جوارب بلندش اگر به ايران برود، کودک نيست و زن به حساب مىآيد؛ دنيايى که سفيد
برفىهايش را زير نفوذ سياهى و تباهى، نامادرى جهت اطمينان براى کشتن دست کسى
نمىسپارد و در جا سر به نيست شان مىکند، تا هفت کوتولهى همت بلند نجات شان
ندهند؛ دنيايى که چل گيسش را ديو در باغ زندانى نمىکند، بلکه مىکشد و جسدش را در
گونى مىاندازد؛ دنيايى که ماه پيشانىاش در چاهى نيست که نجات يابد، از خانه فرار
مىکند، و در همان شب اول به او تجاوز مىشود؛ دنيايى که گل خندان و در گريانش٭، گل
قهقهاى ندارند که چشم خشکيدهى شان را با آن طاق بزنند، گل خندهى شان را سختى و
مشقت کار محو کرده است؛ دنيايى که فقر اقتصادى اکثريتاش، آن چنان فرهنگ را و عاطفه
و انسانيت را بى بضاعت کرده است که «آلکس داگ بوى» با سگهايش در کوچه مىماند و
سگش واقعا به پدر و مادرش شرف دارد.
دنياى مرگ آرينها، دنياى قصابى شدن علم جراحى، و اوراق کردن بدن کودکان با قيچىها
و کاردهاى جراحى که هم سالانشان در دخمه هاى کار درست کردهاند.
آرى در چنين دنيايى است که مىتوان و بايد از بى حقوقى کودک حرف زد. براى صاحب على
و پولادهاى يک هلو هزار هلو آستين همت بالا زد؛ پسرک لبو فروش را به مدرسه فرستاد؛
و ماهى سياه کوچولو را فوج فوج هم راهى کرد که به دست مرغ ماهى خوار نيفتند؛ الدوز
را و عروسک سخن گويش را بلندگو داد که حرف شان را بدون ترس از زن بابا به همه
بگويند؛ عمو کوچولويش را از تنهايى در آورد و نشان دادن که انسان از حيوان کمتر
نيست و مىتواند هم دم خوبى باشد. و اقبال مسيحاش را گرامى داشت.
فصل نامهى کودک «داروگ» در طى حيات خود تلاش کرده است به سهم خود در اين راه قدم
بردارد. برگزارى سمينارهاى ادبيات کودک «داروگ»، انتشار آن، معرفى ادبيات پيشرو
کودکان و نوجوانان، ايجاد امکان گفتگو و ديالوگ براى دست اندرکاران ادبيات کودک
و... از جملهى اين تلاشهايند.
دومين «سمينار ادبيات درباره و براى کودکان» نيز از چنين خصلتى برخوردار بود.
مهمانان عزيزى از ايران در اين سمينار دعوت بودند، دو نويسندهى پيشرو سوئدى در جمع
حضور داشتند، و احسان الله خان بنيان گذار جبههى رهايى بخش کودکان از کار بردگى در
پاکستان و از بنيان گذاران «گلوبال مارش» نيز از زمرهى مهمانان بودند. سمينار را
به ياد احمو شاملو و آستريد ليندگرن نويسندگان برجستهى ادبيات کودک در سطح جهان
برگزار کرديم. نه به اين دليل که اين دو هم وزناند و نه به اين دليل که شاملو براى
ادبيات کودک در ايران بيش از همه تلاش کرده است يا کارهايش برجسته تر بوده، بلکه به
اين دليل ساده که انسان بزرگ و برجستهاى بود که کودک را حقير نمىشمرده و به سهم
خود - على رغم شاملو بودنش و بر عکس آن چه که براى بسيارى از «دست اندرکاران ادبيات
در ايران» جا نيفتاد است - به امر کودکان هم پرداخته است، ترجمهى يکى از زيباترين
رمانهاى فلسفى کودکان، «مسافر کوچولو» از آنتوان سن پزتکه وى، و آن هم نه فقط با
شيوايى زبان نوشتارى، بلکه با دل نشينى کلام گفتاريش، نقش برجستهاى در ادبيات کودک
به او مىدهد. کارهاى ديگرش مثل «خروس زرى پيرهن پرى»، «قصهى مردى که لب نداشت»، و
«قصهى دختراى ننه دريا» هم با توجه به زمان و مکان شان در خور توجهاند. اما همان
طور که در بالا هم اشاره کردم، ما شاملوى بزرگى را در اين سمينار گرامى داشتيم که
براى کودکان نوشت و به فکر آنها بود. آستريد ليندگرن، «عمه قصهى بچه هاى دنيا» هم
که جاى خود دارد.
آن چه که در پيش رو داريد، برگى سبز در راه قد کشيدن نهال آزادى انسان است. آدم
کوچولوهاى به زور بالغ شدهاى که کودکىشان را از آنها گرفته اند. به سهم خود از
تمامى عزيزانى که در برگزارى اين سمينار کمک نمودهاند تشکر مىکنم، به ويژه از
دوست و همکار گرامىام آقاى صابر مهديزاده، از آقاى احمد اسکندرى که در ترجمهى سخن
رانىهاى سمينار کمک کردند، از خانم فروزنده سجودى که زحمت پياده کردن نوارهاى سخن
رانىها را تقبل کردند، از دوستانى که در امر تدارکات سمينار مساعدت نمودند، و از
«شوراى فرهنگ سوئد»، نهاد آموزشى و فرهنگى و آموزشى کارگران سوئد «آ. ب. اف»،
«اتحاديهى نويسندگان سوئد» و «نجات کودک». و متاسفم که به دليل مشکلات مالى از
شرکت دادن بعضى از دوستان ديگر محروم شديم. به اميد اين که در سمينارهاى ديگر
بتوانيم ميزبان اين عزيزان باشيم.
٭ ٭ ٭
توضيحات:
٭ روبرت کرميه، نويسندهى فرانسوى کانادايى الاصل است که در آمريکا زندگى مىکند و
بارها از طرف کشيشان تهديد به مرگ شده است.
٭ گل خندان و در گريان، از افسانه هاى قديم ايرانى است که در «داروگ» انتشار يافته
و تعديل شده است.